قصه تسبیح
روایتی از یافتن پیکر شهید حاجرمضان
مسعود انصاری؛ نویسنده
دستهای بریده
وقتی بالای سر پیکر رسیدند، دستی در کار نبود. حاجرمضان با پهلویی شکافته، میان تلی از آوار افتاده بود؛ سقف اتاق سوراخ شده و گرد و خاک هنوز در هوا میچرخید. بچهها هراسان و بیقرار، زمین را وجببهوجب گشتند؛ میان خاک و خون، میان آجرهای خردشده و چوبهای نیمسوخته. بالاخره دستان بریده را یافتند. بغضها ترکید. گریه و «یاحسین! یاحسین!» امان همه را برید. در آن هیاهو، چیزی عجیب به چشم خورد: تسبیحی پاره که هنوز لای انگشتان دست راست جا مانده بود. دانههای زرد روی خاک پخش شده بودند، اما نخ گسسته و چنددانه تسبیح همچنان به انگشتها گره خورده بود؛ انگار ذکر، حتی با بریدن دست هم رها نشده باشد. چند روز بعد، وقتی خبر به زینب رسید، لحظهای نفس نکشید. تصویر 2دست در ذهنش ثابت ماند. آهسته روی زمین نشست. تسبیحی که روزی از ضریح باز کرده بود، حالا حاجت حاجرمضان را داده بود.
گرهی در کاظمین
چند ماه قبل، زیر 2گنبد طلایی حرم امامین کاظمین، زینب میان جمعیت ایستاده بود؛ دختر 18سالهای از بشاگرد، با دلی پر از امیدهای نوجوانانه و آرزوهای پنهان. مادربزرگ جلوتر میرفت و صلوات میفرستاد. زینب، اما به ضریح خیره مانده بود. اشک بیصدا روی گونههایش میلغزید. اولین زیارتش بود؛ اولینبار که رؤیاهایش را اینقدر نزدیک میدید. دست بر ضریح فلزی گذاشت. همان لحظه چشمش به تسبیحی افتاد که با گرهی محکم به ضریح بسته شده بود. نمیدانست چرا مکث کرد. چرا آن تسبیح، میان آن همه دخیل و پارچه، او را صدا زد. دست برد. گره سخت بود. چند بار تلاش کرد. بالاخره باز شد. دانههای زرد در کف دستش لغزیدند. زیر لب گفت: «خدایا، به حق امامجواد(ع)، مشکل صاحبش را حل کن.» در مسیر بازگشت، یکی از زنهای کاروان نگاهش کرد:
-چه تسبیح قشنگی دستته...
زینب به خودش آمد:
-از ضریح باز کردم.
برق امید در چشمهای خسته زن دوید:
-اون تسبیح رو من گره زده بودم... چند ساله ازدواج کردم، بچه ندارم. نذر کردم هر کی بازش کنه، خدا گره زندگی من را هم باز کنه.
زینب ماند و تسبیحی که دیگر فقط چند دانه زرد نبود؛ تکهای از امید یک زن بود؛ گرهی از زندگی کسی دیگر. اینبار دعا کرد؛ نه از سر احساس، از سر تعهد.
عکسی روی صفحه موبایل
آبدارخانه کوچک روستا، بوی شربت آبلیمو میداد. زینب و دوستش لیوانها را پر میکردند و زیر لب غر میزدند که دیر شده. آن شب قرار بود از حاجرمضان بگویند.
وقتی رسیدند، مجلس شروع شده بود. سخنران از طرف او آمده بود؛ از مسئولیتش میگفت، از اخلاقش، از اینکه چقدر دلش میخواهد به بشاگرد بیاید و مردم این دیار را ببیند. بعد تصویر حاجرمضان، میان جمعیت دستبهدست شد.
زینب برای اولینبار چهرهاش را دید. در آن نگاه، چیزی بیش از یک فرمانده بود؛ آرامشی عمیق، شجاعتی بیصدا، وقاری که تحمیل نمیشد.
سخنران گفت:«چند نفر از دانشآموزان برای حاجی نامه نوشته بودن. ایشون هم جواب داده.» حسرت مثل سوزن در دل زینب نشست که چرا او نامه ننوشته بود.
آن شب، وقتی همه رفتند، در نمازخانه ماند. تسبیح زرد را از کیفش بیرون آورد. دانهها زیر نور چراغ برق زدند. شروع به نوشتن کرد. از خودش گفت، از سفر کربلا، از کاظمین، از آن زن. و از دعایی که کرده بود. در پایان، تسبیح را داخل پاکت گذاشت و نوشت: «این برای من ارزشمند است؛ اما حس کردم باید دست شما باشد.» بیآنکه بداند، همان شب، سرنوشت تسبیح عوض شد.
جنگ 12روزه
جنگ که شروع شد، خبرها کوتاه و بریده میآمدند؛ مثل نفسهای کسی که در دود گیر کرده باشد. هر شب تصویر آتش و دود روی صفحه تلویزیون تکرار میشد. زینب هر بار نام منطقهای را میشنید، دلش فرو میریخت. دعا میکرد، اما دعاهایش بیشتر خواهش بود تا تسلیم. چند روز بعد، میان خندههای یک مهمانی، خبر شهادت رسید.
بعد زیرنویس شبکه خبر و بعد سکوت.
تسبیح میان انگشتان
روز تشییع، جمعیت فشرده بود. زینب نتوانست از بشاگرد به قم بیاید. مثل خیلی از بشاگردیها، از دور خبرها را دنبال میکرد. چند روز بعد، آقای سخنران تماس گرفت. صدایش آرام بود، اما تهش میلرزید:
-اون تسبیحی که فرستاده بودی... لحظه شهادت دست حاجی بوده؛ سر نماز شب.
پشت تلفن، بغض زینب ترکید و گریه نگذاشت تماس ادامه پیدا کند.
گفتند وقتی دستهای بریده را پیدا کردند، نخ تسبیح هنوز میان انگشتانش مانده بود. یادش افتاد که حاجرمضان دلبسته روضه سقای کربلا بود. کسی نمیدانست آخرین ذکرش چه بوده، اما همه میدانستند آن دانههای زرد، شاهد لحظهای بزرگ بودهاند.