من هرشب خواب میناب را می بینم
روایت امدادگری که 3شبانهروز برای عملیات آواربرداری از مدرسه میناب بیرون نیامد
راحله عبدالحسینی| روزنامه نگار
بیش از ۶ماه از حمله هوایی دشمن به مدرسه میناب میگذرد. برای علیرضا دادخدایی، کارشناس مدیریت عملیات امدادی در هلالاحمر میناب ضرباهنگ زندگی دیگر به قبل از ۹اسفند ۱۴۰۴ بازنگشته است.
هر شب خوابش که سنگین میشود، خود را میان گردوغبار، آوار و فریاد پدر و مادرهایی میبیند که نام فرزندانشان را صدا میزنند. میگوید زمان گذشته، اما تلخی آن روز نه.
او جزو نخستین نیروهای هلالاحمر بود که به سمت مدرسه شجره طیبه راهی شد، بیآنکه بداند قرار است ۳شبانهروز از میان آوار بیرون نیاید و شاهد یکی از تلخترین عملیاتهای امداد و نجات عمرش باشد.

آواربرداری با زبان روزه
علیرضا دادخدایی، امدادگر هلالاحمر میناب ۳۹ساله است. لحظههای نخست روز حمله هوایی به مدرسه شجره طیبه میناب در ذهنش واضح نقش بسته است. آن روز، وقتی صدای انفجار بلند شد، نخستین تصور امدادگران این بود که یکی از مراکز نظامی هدف قرار گرفته است. او به همشهری میگوید: «هرچه جلوتر میرفتیم، خیابانها شلوغتر میشد. مردم از هر طرف به سمت محل انفجار میدویدند و مسیرها قفل شده بود. همه فقط یک مقصد داشتیم، اما هیچیک از ما نمیدانست پشت دیوارهای مدرسه چه گذشته، تا اینکه به محل حادثه رسیدیم. گردوغبار ناشی از حمله دشمن به حدی بود که بعضی از امدادگران مجبور بودند روزه خود را باز کنند، آب و غذایی بخورند تا توان ادامه دادن داشته باشند.»
دختری با جوراب زرد
آنچه بیش از همه در ذهن این امدادگر مانده نه خستگی است و نه سنگینی آوار، بلکه چشمهای نگران پدر و مادرها در جستوجوی فرزندشان است. دادخدایی ادامه میدهد: «مدام صدای فریاد مادران را میشنیدیم که میگفتند بچهام اینجاست... حتی وقتی میدانستیم دیگر امیدی به زنده پیدا کردن بچهها باقی نمانده، نمیتوانستیم چیزی بگوییم.» با گذشت یکیدو شبانهروز، انتظار خانوادهها شکل دیگری به خود گرفت. او میگوید: «همه دنبال نشانهای بودند: یک کیف، یک دفتر، یک کفش، یک کش مو یا حتی تکهای از لباس یا جوراب. والدین به ما نشانههایی میدادند. مثلا یکی میگفت بچهام امروز شلوار ورزشی پوشیده بود یا موهایش را بافته بودم.» دادخدایی هنوز صدا و چهره پدری را به یاد دارد که مدام تکرار میکرد: «دخترم جوراب زرد پوشیده.»
تکهای از وجودم در مدرسه جا ماند
علیرضا دادخدایی پیش از این در حوادث بزرگ دیگری هم حضور داشته است، از سیل تا زلزله و عملیاتهای امدادی مختلف، اما میگوید که هیچیک شبیه این حادثه نبودهاند. حتی به یاد دارد که چند بار برای مانور آموزشی زلزله به مدرسه شجره طیبه رفته بود.
او میگوید: «میناب شهر بزرگی نیست. بیشتر مردم همدیگر را میشناسند و همین کار ما را سختتر میکرد. برخی از پیکرها از شدت آسیب نیازمند آزمایشهای تخصصی برای شناسایی بودند. بهدلیل موج انفجار، تکههایی از برخی پیکرها در فاصلهای دورتر از مدرسه پیدا شد. آواربرداری مدرسه تمام شد و آنجا را ترک کردیم اما واقعیت این است که بخشی از وجودمان برای همیشه میان آوارهای مدرسه میناب جا ماند. من هر شب خواب مدرسه را میبینم.»
مدام صدای فریاد مادران را میشنیدیم که میگفتند بچهام اینجاست... حتی وقتی میدانستیم دیگر امیدی به زنده پیدا کردن بچهها باقی نمانده، نمیتوانستیم چیزی بگوییم