نگهبان آسمان ایران
سبک زندگی شهید جواد سلطانی به روایت پدر و مادرش
سیده کلثوم موسوی | روزنامهنگار
خانواده برایش مهمترین اولویت زندگی بود. از هر فرصتی استفاده میکرد تا به دیدار پدر و مادرش برود. میگفت اگر پدر و مادر از فرزند راضی باشند، بقیه کارها درست میشود. علاقه خاصی به بچهها داشت و دلش میخواست زودتر پدر شود. آنقدر با محبت با کودکان رفتار میکرد که حتی بچههای محله هم شیفتهاش بودند. تنها سه سال از ازدواجش گذشته بود و فرصتی برای تجربه شیرین پدر شدن پیدا نکرد. جواد سلطانی، از نیروهای هوافضا، ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ در شهرستان خمین بر اثر اصابت موشک دشمن آمریکایی ـ صهیونیستی به شهادت رسید. آنچه میخوانید، چند روایت از زندگی این شهید در گفتوگو با محمدحسین سلطانی پدر شهید و فاطمه سلطانی مادرشهید است.
می گفت کارگر فضای سبزم
محمدحسین سلطانی، پدر شهید، از فرزندش بهعنوان جوانی متواضع و بیادعا یاد میکند؛ کسی که هیچگاه به موقعیت شغلی خود فخر نمیفروخت و حتی آن را از نزدیکترین افراد خانواده نیز پنهان کرده بود. او میگوید: «چند بار از جواد پرسیدیم شغلت چیست؟ همیشه با لبخند جواب میداد: کارگر فضای سبزم. بعد از شهادتش تازه فهمیدیم از پرسنل هوافضا بوده است.» پدر ادامه میدهد: «سه سال از ازدواجش میگذشت. ارادت ویژهای به امام رضا(ع) داشت و هر سال همراه همسرش برای زیارت به مشهد میرفت. آخرین مأموریتش در خمین بود؛ همانجا هم به آرزویش رسید و شهید شد. به نماز اول وقت پایبند بود و موقع اذان هر کاری داشت زمین میگذاشت و اول نماز را میخواند.»
پسر؛ الگوی پدر
پدر با افتخار از فرزندی سخن میگوید که در بسیاری از رفتارها حتی الگوی خودش شده بود. او میگوید: «هر جا مهمان میشدیم یا به دیدن کسی میرفتیم، اصرار داشت با دست پر برویم. میگفت دست خالی رفتن به خانه مردم درست نیست. بخشی از درآمدش را برای کمک به نیازمندان کنار میگذاشت، همیشه صدقه میداد و صدقه برای سلامتی امام زمان(عج) را فراموش نمیکرد. همین دست و دلبازی و احترام او به مادر و همسرش الگویی برای من پدر بود. »
عهد زن و شوهری
هر انسانی جایی برای آرام گرفتن دارد و جواد نیز پناهگاه دلش را در مجالس اهلبیت(ع) پیدا کرده بود. پدرش با افتخار میگوید:«جواد از همان بچههیئتیهای پروپاقرص بود که هیئت عشاقالحسین و مسجد ولیعصر(عج) شهرری، پاتوق همیشگیاش شده بود. حتی در جفت کردن کفشهای عزاداران هم غرور نداشت و کمک میکرد. بودجهاش طوری نبود که بخواهد از تعداد بالای عزاداران پذیرایی کند اما در خانه هرسال ده تا بیست غذا آماده میکرد و میبرد در هیئت بین کودکان توزیع میکرد. تا قبل از ازدواج، بیشتر اوقات فراغتش را به تنهایی در مزار شهدا میگذراند. بعد از ازدواج، با همسرش عهد کرده بودند که هر دفعه زندگینامه یک شهید را بخوانند و سر مزار همان شهید بروند.»
از نوجوانی روی پای خودش ایستاد
محمدحسین سلطانی در ادامه از روحیه مسئولیتپذیر پسرش میگوید: «جواد از همان سالهای نوجوانی کار میکرد و کمکخرج خانواده بود. هزینه دانشگاهش را خودش تأمین میکرد و هیچوقت دوست نداشت باری بر دوش ما باشد. همیشه میگفت: دعا کنید فرزند خوبی برایتان باشم، طوری که از داشتن من شرمنده نشوید و هیچوقت سربارتان نباشم. همینطور هم شد. جواد همیشه مایه افتخارمان بود و امروز با شهادتش، این افتخار برایمان بزرگتر و ماندگارتر شده است.»
حس میکردم یک ملکهام
فاطمه سلطانی، مادر شهید، بغضش میترکد و با گریه میگوید: «خاطرات با جوادم زیاد است. از کدامش بگویم؟ جواد از همان دوران نوجوانی کمکحالم بود. حتی در کارهای خانه از یک دختر باسلیقهتر به من کمک میکرد. طوری با من رفتار میکرد که حس میکردم یک ملکهام. وقتی پایم را عمل کرده بودم مثل پروانه دور من میچرخید. به پدرش میگفتم به رفتار پسرمان نگاه کن؛ هر کس زن جواد بشود غمی ندارد از بس که او در کارهای خانه کمک میکند.»