من بین ۱۲ مزار سرگردانم
روایتی تکاندهنده از دلتنگیهای مرد تنهای کوچه جاجرودی؛ 122 روز پس از بمباران
ثریا روزبهانی | خبرنگار
«سلام... دلم برات تنگ شده... چرا گوشیات را جواب نمیدهی؟»؛ اینها پیامهای مردی است که هنوز مرگ را باور نکرده؛ مردی که هر از گاهی شماره همسرش را میگیرد یا برایش از دلتنگیهای جانسوز پس از او مینویسد، به امید آنکه معجزهای رخ دهد و از آن سوی خط، صدای محدثه را دوباره بشنود. حامد، مجنون روزهای ویرانشدهای است که لیلیاش را نه در دوری که زیرآوار خانهشان گم کرد. لیلایی که تنها یک سال و 3ماه با هم زندگی کرده بودند. حامد میرزایی این روزها مرد تنهای پلاک12کوچه جاجرودی است.
او ظهر روز 18اسفند فقط حدود ۴۵ دقیقه پیش از انفجار، خانه را ترک کرده بود و حالا او مانده تا روایتگر این اتفاق باشد و اعتقاد دارد بیان آن رسالتی است که تا همیشه به دوش خواهد کشید. حامد میرزایی مهمان برنامه تلویزیونی جان ایران شد و از دلتنگیهایش گفت.
کل کوچه را زدند
درکوچه جاجرودی، جایی نزدیک میدان رسالت، ساختمانی قرار داشت که سالها پیش، بهدست ماشاءالله میرزایی ساخته شده بود و اکنون با بزرگشدن فرزندان و نوهها او میخواست همه در کنارهم زندگی کنند. بههمینخاطر دوباره آن ملک را به یک ساختمان چند واحدی تبدیل کرد.
حال و هوای عجیبی در این خانه حاکم بود، صبحها اغلب سفره صبحانه در خانه مادربزرگ پهن میشد و همه قبل از رفتن برسر کارشان، چند دقیقهای دور هم جمع میشدند و تا شب زندگی در این خانه جریان داشت؛ حس و حالیکه دیگر برای هیچکدام از ساکنان آن رقم نمیخورد. حامد میرزایی میگوید: «من همیشه آن ساعت خانه بودم، قرار بود باشگاه ورزشی افتتاح کنیم و برای همین به آنجا رفته بودم. همانجا بودم که صدای انفجار آمد و ساختمان لرزید. از پنجره نگاه کردم و دیدم سمت خانه ما مورد اصابت قرار گرفته. با عجله به سمت خانه راه افتادم و در راه مدام با اعضای خانواده تماس میگرفتم. در همان فاصله چند اصابت دیگر هم رخ داد. فکر میکنم یکی از شدیدترین حملات جنگ تحمیلی سوم به همان کوچه بود. فکر میکردم فقط پایگاه بسیج داخل کوچه را زدهاند، اما وقتی به ابتدای کوچه رسیدم، دیدم کل کوچه را زدهاند.»
20روز میان خانه و پیکرهای تکهتکه شده
پس از انفجار، حامد نزدیک به ۲۰روز در محل ساختمان ماند و روزها در کنار نیروهای امدادی میان آوارها میگشت و شبها در ماشینش میخوابید تا شاید روزنه امیدی برای زنده پیداشدن عزیزانش وجود داشته باشد. او میگوید: «من خودم مثل بچههای هلال احمر داخل ساختمان را میگشتم. همه را خودم شناسایی کردم. بعضی وقتها یک تکه از بدن پیدا میشد و باید کنکاش میکردم که متعلق به چهکسی است. شدت انفجار به حدی بود که بسیاری از پیکرها متلاشی شده بودند و برخی تنها با آزمایش DNA شناسایی شدند، اما از پدرم هنوز حتی همان تکههای کوچک هم پیدا نشده. صحنههایی که دیدم هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. یک پا پیدا میشد و من یک ساعت نگاه میکردم ببینم برای پدرم است یا پدربزرگم.»

خانهای که دیگر ویرانه بود
حامد از نخستین کسانی بود که خودش را به خانه رساند. تنها اسکلت نیمسوختهای از ساختمانی مانده بود و مردی که نام عزیزانش را فریاد میزد. در آن ساختمان ۱۷ نفر شهید شدند که
۱۲ نفر از آنها اعضای خانواده میرزایی بودند. سعید میرزایی، ژیلا غفاریان، محدثه رضایی، مریم محمودی، ماشاءالله میرزایی، زهرا عبداللهی، حمید میرزایی، هادی میرزایی، نیوشا میرزایی، احمد میرزایی، اکرم میراسماعیلی و مهدیار میرزایی. حتی خدمتکاری که برای نظافت عید به خانه میرزاییها آمده بود هم پر کشید. اهالی این خانه کوچکترینشان نوجوانی
۱۷ ساله بود و مسنترینشان پیرمردی ۹۲ ساله. یکی تازه به فکر کنکور بود، یکی تازه عقد کرده بود و برایش جهاز میخریدند، یکی سالها کار کرده بود تا کسبوکارش را راه بیندازد، یکی صبحانه همه را آماده میکرد و یکی هر روز در پارک ورزش میکرد و هنوز کسی باورش نمیشد ۹۲ سال دارد. حامد میگوید: «خانواده ما همیشه کنار هم زندگی میکردند. فکر میکردیم چه خوب است همه دور هم هستیم. هیچوقت فکر نمیکردیم یک روز همین کنار همبودن، چنین فاجعهای رقم بزند.»