چند روایت دردناک
مردی که تصمیم گرفت اجازه ندهد چهرههای بیگناه شهدای دانشآموز میناب در غبار فراموشی گم شوند، حالا با بغضهای مانده در گلو از خاک و خون میناب روایت میکند: «زمانی که به مدرسه حمله میشود معلمها دستشان را دور بچهها حلقه میکنند تا از ترس آنها بکاهند و آغوششان امنیت دانشآموزان باشد. وقتی پیکر بچهها را پیدا میکردیم دست معلم هنوز هم دور تکههای پیکر کوکان شهید بود و صحنههایی دلخراش و دردناک را رقم زده بود.» چهارلنگ از شهید محمدمهدی جنگچی برایمان میگوید که پدر و مادرش بعد از 15سال بچهدار نشدن، او را از بهزیستی به خانه آوردند: «محمدمهدی کلاس پنجم بود و قاری و حافظ قرآن. پدرش میگفت: شب آخر درحالیکه محمدمهدی را بغل کرده بودم برنامه محفل را نگاه میکردیم. محمدمهدی گفت: بابا وقتی بزرگ شدم میخواهم محافظ رهبر باشم. با شوخی دستی به شانهاش زدم و گفتم: ما کجا و محافظ رهبر شدن کجا؟ در این شهر دور افتاده... فردا صبح نمیخواست مدرسه برود. دیر رفت. من اصرار کردم که به مدرسه برود و آن روز شد آخرین مدرسه محمدمهدی...» چهارلنگ راوی درد پدر و مادران مینابی است: «پدربزرگ شهید میکائیل میردوراقی هر شب رختخوابش را کنار مزار میکائیل پهن میکند و همان جا میخوابد، میگوید میکائیل از تاریکی و تنهایی در شب میترسد.» او برایمان از شهید زهره شهریاری میگوید که معلم مهربان بچههای مدرسه شجره طیبه بوده است: «زهره شهریاری باردار بوده و زمانی که صدای موشکها را میشنود به شوهرش زنگ میزند و هرچه شوهرش میگوید که به خانه برود تنها جملهاش این بوده که اینها بچههای من هستند، نمیتوانم تنهایشان بگذارم. دو مزار از شهدای میناب برای این معلم شهید و جنینش است. روی مزار جنین، عکس سونوگرافی را گذاشتهاند.»