• سه شنبه 9 تیر 1405
  • ١٤ محرم ١٤٤٨
  • 2026 Jun 30
سه شنبه 9 تیر 1405
کد مطلب : 278097
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/rRMxp
+
-

چند روایت دردناک

یاد
چند روایت دردناک

مردی که تصمیم گرفت اجازه ندهد چهره‌های بی‌گناه شهدای دانش‌آموز میناب در غبار فراموشی گم شوند، حالا با بغض‌های مانده در گلو از خاک و خون میناب روایت می‌کند: «زمانی که به مدرسه حمله می‌شود معلم‌ها دستشان را دور بچه‌ها حلقه می‌کنند تا از ترس آنها بکاهند و آغوششان امنیت دانش‌آموزان باشد. وقتی پیکر بچه‌ها را پیدا می‌کردیم دست معلم هنوز هم دور تکه‌های پیکر کوکان شهید بود و صحنه‌هایی دلخراش و دردناک را رقم زده بود.» چهارلنگ از شهید محمدمهدی جنگچی برایمان می‌گوید که پدر و مادرش بعد از 15سال بچه‌دار نشدن، او را از بهزیستی به خانه آوردند: «محمدمهدی کلاس پنجم بود و قاری و حافظ قرآن. پدرش می‌گفت: شب آخر درحالی‌که محمدمهدی را بغل کرده بودم برنامه محفل را نگاه می‌کردیم. محمدمهدی گفت: بابا وقتی بزرگ شدم می‌خواهم محافظ رهبر باشم. با شوخی دستی به شانه‌اش زدم و گفتم: ما کجا و محافظ رهبر شدن کجا؟ در این شهر دور افتاده... فردا صبح نمی‌خواست مدرسه برود. دیر رفت. من اصرار کردم که به مدرسه برود و آن روز شد آخرین مدرسه محمدمهدی...» چهارلنگ راوی درد پدر و مادران مینابی است: «پدربزرگ شهید میکائیل میردوراقی هر شب رختخوابش را کنار مزار میکائیل پهن می‌کند و همان جا می‌خوابد، می‌گوید میکائیل از تاریکی و تنهایی در شب می‌ترسد.» او برایمان از شهید زهره شهریاری می‌گوید که معلم مهربان بچه‌های مدرسه شجره طیبه بوده است: «زهره شهریاری باردار بوده و زمانی که صدای موشک‌ها را می‌شنود به شوهرش زنگ می‌زند و هرچه شوهرش می‌گوید که به خانه برود تنها جمله‌اش این‌ بوده که اینها بچه‌های من هستند، نمی‌توانم تنهایشان بگذارم. دو مزار از شهدای میناب برای این معلم شهید و جنینش است. روی مزار جنین، عکس سونوگرافی را گذاشته‌اند.» 

 

این خبر را به اشتراک بگذارید