الناز عباسیان؛ روزنامهنگار
«ای کاش زیر آوار میمردم.» این را گفت و از درد بهخود پیچید. اشکهایش بیصدا، مثل باران بهاری، روی گونههای کبودش غلتید. مادر کنار تخت نشسته بود، دستان لرزانش را روی موهای پریشان دختر کشید و زمزمه کرد: «نگو مادر... این چه حرفیه آخه؟»
آنا که صدایش میلرزید و کلمات مثل تیر از گلوی نحیفش بیرون میزد گفت: «2ماهه اسیر من شدی مامان... از این بیمارستان به اون بیمارستان، از این شهر به اون شهر... خسته شدی!»
مادر بغضش را در گلو پنهان کرد و با لبخندی که این روزها با آن غریبه شده گفت: «انشاءالله این عمل
هم انجام بشه...»
آنا حرفش را برید. شاید باور نداشت که عمل بعدی توفیری دارد: «کاش از کلاس بیرون نمیاومدم و با همکلاسیهام و خانم معلم شهید شده بودم. دلم برای زهرا و حنا تنگ شده! اما حالا... هر شب تصویر جنازههای دوستانم جلوی چشممه. هر شب خواب میبینم دوباره آوار میریزه رو سرم... داد میزنم «کمک... کمک...» اما کسی نیست.»
مادر دلداریاش داد: «درست میشه دخترم. این عمل هم بشه دردت کمتر میشه. خودت گفتی خدا انتقام شما رو میگیره!»
دخترک به سقف بیمارستان خیره شد: «آره خدا انتقام ما رو میگیره اما مامان اگه منم شهید شده بودم الان عکس منم تو کل شهر پخش بود... روی دیوار مدرسه، توی اخبار، توی دل مردم...اما حالا چی!»
او حالا فقط یک مجروح است؛ یکی از195مجروح میناب؛ یکی از آنهایی که نه در قاب عکسها جایی دارند، نه در تیتر خبرها. کسی از دردهای شبانهشان نمیگوید؛ از کابوسهایی که هر ساعت بیدارشان میکند. آنا جهانگرد، دختر کلاس سومی، فقط یکی از آنهاست. یکی از بازماندگانی که روزهای
سختی را میگذراند.
اما مگر میشود گذاشت صدایشان خاموش شود؟ مگر میشود گذاشت مجروحان این فاجعه، قربانیان زندهای که هر روز با تکههای خاطره و ترکشهای بهجا مانده در تنشان دست و پنجه نرم میکنند، تنها بمانند؟ نگذاریم مجروحان میناب فراموش شوند؛ کودکان معصومی که روح و تنشان زخمی شده.
سه شنبه 22 اردیبهشت 1405
کد مطلب :
275932
لینک کوتاه :
newspaper.hamshahrionline.ir/YvVmM
+
-
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به روزنامه همشهری می باشد . ذکر مطالب با درج منبع مجاز است .
Copyright 2021 . All Rights Reserved