• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
چهار شنبه 9 اردیبهشت 1405
کد مطلب : 275238
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/59ALx
+
-

دختر ایران

زینب قربانعلی‌زادگان؛ نویسنده

فکر کردم وقتی بیاید کمِ‌کم 40ساله باشد. زن میانسال پشت چرخ خیاطی، نگاهش را ما بین جمعیت چرخاند و بلندتر گفت:
«ایران کجایی؟»
 دخترکی دوازده سیزده ساله از لابه‌لای پرچم‌ها قدش را بلند کرد و گفت:
«آمدم مامان جون.»
دلم خواست از نزدیک ایران را ببینم. تنها راه اینکه ازدحام جمعیت جلو و عقبم نکند ایستادن کنار چرخ خیاطی بود. به خانم میانسال گفتم:
«دقیقا چی می‌دوزید؟»
«پرچم‌هایی که ریش‌ریش شده. اگه برای شما هم همینطوره بدهید تا درستش کنم.»
لبه پرچم را دستش دادم. دختر نوجوانی چراغ قوه گوشی‌اش را روشن کرد و پشت چرخ خیاطی گذاشت. 
 از بلندگو‌های سر میدان سرود «دختراتو ببین» پخش شد. زن با یک دستش پرچم را زیر سوزن چرخ نگه داشته بود و با دست دیگرش دسته چوبی چرخ را می‌چرخاند. گفتم:
«می‌خواهید کمکتان کنم؟»
همانطور که حواسش به بالا و پایین شدن سوزن بود، گفت:
«بله. دسته را برایم بچرخان.»
 داشتم پشت چرخ می‌رفتم که ایران آمد. صورت سفید و ظریفی داشت با کک و مک‌های ریز روی بینی‌اش.
خندید و گفت:
«مامان‌جون سومین پرچم را هم کوک زدم.»
سریع دسته چوبی چرخ را از مادرش‌گرفت و 
تند تند چرخاند.
گفتم:
«چه اسم قشنگی داری. اصلا فکر نمی‌کردم دختری به سن تو، اسمش ایران باشد.»
زن از پشت چرخ گفت:
«من انتخاب کردم. خودم دختر دار نشدم. عوضش خدا ایران را به من داد.»
دخترک با ذوق گفت:
«مامان‌جون 2سال پیش گلدوزی به من یاد داد. پرچم‌هایی که ریش‌ریش شده، تو درست کن و من آنهایی که سوراخ شده‌اند را با گل یا قلب خوشگلش می‌کنم.»
زن پرچم را دستم داد. خوب شده بود. کاش می‌شد قلب‌ همه آن جمعیت را که چهل و اندی روز است ریش‌ریش‌ شده، در آن می‌گذاشتم. بعد هم ایران می‌خندید و روی‌‌شان طرح گل می‌زد.

این خبر را به اشتراک بگذارید