ساکنان تازه بهشت
حال و هوای قطعه ۴۲ و روایت خانوادهها از آنهایی که کلمه شهید در کنار نامشان ماندگار شد
رابعه تیموری | روزنامهنگار
زن، مرد، کودک، پیر، جوان، نظامی و غیرنظامی... هر کدام ساکن یک گوشه تهران بودند و حالا همسایگی آنها در قطعه ۴۲، آنجا را به شهری کوچک تبدیل کرده است. پررنگترین وجه تشابه و نخ تسبیحی هم که آنها را در این قطعه همدم و همسایه کرده، پرپرشدن در جنگ با دشمن صهیونی-آمریکایی است. شهدای جنگ ۱۲روزه اولین شهدای قطعه۴۲ بودند و از همان روزهای آغاز جنگ، این قطعه آرام و قرار نداشت. این قطعه از بهشت شلوغ است و نهتنها هر روز از خانوادههای داغدار میزبانی میکند که عزیزی را در خاکش بهامانت سپردهاند، بلکه در روزهای پنجشنبه این قطعه به میعادگاه بازماندگان تبدیل میشود.
مهمانان عزیز
چندمتری پیش از آنکه در ورودی اصلی بهشت زهرا(س) نمایان شود، تابلوهای راهنما مسیر دسترسی به قطعه شهدای جنگ تحمیلی سوم را نشان میدهد. این قطعه در همسایگی قطعه۲۱ قرار گرفته که شهدای دوران پیروزی انقلاب در آن آرمیدهاند؛ شهدایی که تصاویرشان از سقف ریسه شدهاند، آرام و بیصدا آمدوشد مهمانان شهدا را تماشا میکنند. بسیاری از مزارها هنوز سنگی ندارند و مشخصات شهدا روی پیشانی مزارها نوشته شده است. صبحهای پنجشنبه، همهجا شلوغ میشود و کمتر مزاری هست که یک یا چند مهمان نداشته باشد.
میثم، یکپارچه آقا بود
هیچ صدا و همهمهای نمیتواند خلوت مادرشهید میثم جهانگردیان را با پسرک خوشقدوبالایش بر هم بزند. آرام و بیصدا کنار مزار ساده پسرش نشسته و لابهلای مکثهایی که در زمزمه دعای توسل دارد، قربانصدقه عزیزکردهاش میرود که قرار بود در همین روزها به پابوس سیدالشهدا(ع) برود: «آقامیثم من پاسدار بود، ولی آن روز توی محل کارش نبود، توی خیابان ترکمنستان شهید شد. وقتی ساختمان پلیس دیپلماتیک را زدند، او با ماشین از آنجا رد میشد. ترکش از سقف ماشین به سر پسرم خورده بود و پهلویش هم آسیب دیده بود. آقامیثم من میخواست به زیارت امامحسین(ع) برود، اما آقا همین جا با زبان روزه او را طلبید.» یکپارچه آقا بودن میثم دل مادر را بیشتر میسوزاند: «پسرم دوتا لیسانس داشت، مثل دستهگل بود. نمازخوان، آقا، سربه زیر...»
پسر شیرینزبان بابا
همسر جوان شهید حامد عسگری هم به دیدنش آمده. از ۵ فروردین که پیکر همسر مهربانش را به خاک سپرده، هر روز میآید و هنوز باور نکرده که دیگر حامد برنمیگردد: «هنوز فکر میکنم برمیگردد. برمیگردد. نه؟...» هنوز دلش نمیآید که امیرعباس را برای دیدن مزار بابا بیاورد: «پسرم تازه زبان باز کرده و میتواند بابا بگوید. هر روز بهانهاش را میگیرد و صدایش میزند...» وقتی شیرینزبانیهایامیرعباس را برای باباحامد او تعریف میکند، اشک چشمهای پرغمش خشک نمیشود: «هر روز که میآیم همه کارهایی را که کردهام، برایش تعریف میکنم. از دلتنگیهایامیرعباس هم برایش میگویم. چهلم شهادت حامد میشود سالروز عقدمان، حامد ۵۰روز بعد از اولین سالگرد تولد پسرمان شهید شد. مهمانان جشن تولد یکسالگی امیرعباس، کودکان کار بودند و همسرم قول داده بود وقتی پسرمان بزرگ شد، برایش یک جشن تولد مفصل بگیرد، ولی نمیتواند به قولش وفا کند، نه؟ ...» واگویههای بیجواب همسر حامد، آتش دلش را بیشتر میکند: «همسر من کارمند بود. یک غیرنظامی... پس چرا شهیدش کردند؟...»
حسرت دیدار آخر
مادر، تازه از راه رسیده اما دلتنگی به مادر مجال نفس تازهکردن نمیدهد و وقتی صورت خسته و تکیدهاش را روی مزار دختر جوانش میگذارد، سردی خاک چشمهای معصومش را تر میکند. فائزه او در ردیف۲۳ در کنار داییمحمدش آرمیده است. هر دو مسافر شهر هشترود بودند، ولی به مقصد نرسیدند: «وقتی دیدیم بمباران تهران شدید است، تصمیم گرفتیم به شهرمان هشترود برویم تا شرایط آرامتر شود. قرار شد دختر و برادرم به همراه پدرم زودتر بروند و چند روز بعد هم، ما به آنها ملحق شویم. ۱۶اسفند آنها راه افتادند و وسط راه برای نماز و ناهار در مجتمع رفاهی پاسارگاد توقف کردند که دشمن آنجا را بمباران میکند و دختر و برادرم به همراه ۱۸مسافر دیگر شهید میشوند.» شغل محمد، آزاد و فائزه کارمند بانک بود. شهادت مظلومانه آنها دل مادر را میسوزاند: «آنها نظامی نبودند، فقط مسافرانی بودند که دشمن
شهیدشان کرد.»
از بوسیدن مادرم سیر نشدم
از روز نهم فروردین که «پروین مرادی خاکریزی» به جمع شهدا پیوسته، قطعه ۴۲ پاتوق و محل آرامش پسرش شده: «مادرم کنیز حضرتزهرا(س) بود و هر وقت میدیدمش، دلم آرام میگرفت. حالا هم فقط وقتی به دیدنش میآیم صبر و قرار پیدا میکنم. پدرم هم تعزیهخوانی میکرد و خانه ما محل ذکر سیدالشهدا(ع) بود. چهار طبقه خانه ما در بمباران خراب شد، اما فقط اتاق پدرم که لباس تعزیه و شمایل سیدالشهدا در آن قرار داشت، سالم ماند.» صورت مادر بر اثر اصابت ترکش و ماندن زیر آوار آسیبدیده و حسرت بوسیدنش روی دل پسرش مانده است: «صورتش را نتوانستم ببوسم. هرقدر هم دستش را بوسیدم، سیر نشدم...»
یاد بدنی که پارهپاره بود
وقتی مادر سیدامیرحسام از پسر ۲۲سالهاش میگوید، مراقب است که هیچ حسش را از قلم نیندازد: «پسرم فوقدیپلم داشت و توی یک شرکت خصوصی کار میکرد. بچهام اهل کار بود، چشمپاک بود، رازدار، امانتدار، هیچکس را قضاوت نمیکرد... امیرحسامم از غیبت بدش میآمد. به من از گل نازکتر نمیگفت. هروقت از راه میرسید، دستم را میبوسید و قربانصدقهام میرفت. مادر دورت بگردد پسرم...» از قد و بالای رشید سیدامیرحسام فقط چند پاره پیدا شده که با کمک آزمایش دیانای شناسایی کردهاند: «بعد از بمباران هیچ اثری از پسرم نبود. بعد از ۲روز که همه بیمارستانهای شهر را زیر پا گذاشتیم، به خواب دوستش آمد و جای شهادتش را نشان داد. همه پارههای بدنش که آنجا پیدا شد توی ۳ کیسه جا میگرفت... پسرم قدبلند بود... قشنگ بود...»
پهن شدن گرمای ملایم ظهر، قطعه۴۲ را شلوغتر میکند و کسانی هم که عزیزانشان در دیگر قطعات بهشتزهرا آرمیدهاند، به این قطعه سر میزنند تا برای کسانی که سینه خود را سپر زخمهای وطن کردهاند، فاتحهای بخوانند.