خانواده آسمانی
سبک زندگی 4شهید یک خانواده به روایت نزدیکانشان
بهاره خسروی | روزنامهنگار
شهیدان زینب تیموریان، حسین مرادی، فاطمه مرادی۶ ساله و مجتبی مرادی یک سال و 3ماهه در دومین روز جنگ تحمیلی سوم بر اثر حمله صهیونیستی-آمریکایی در خانه مسکونیشان در محله مجیدیه به شهادت رسیدند. شهید زینب تیموریان تنها دختر حجتالاسلام محمد تیموریان، امامجماعت مسجد بزرگ قناتآباد محله سنگلج بود. در این گزارش با پدر و مادر شهید زینب تیموریان و پدر شهید حسین مرادی درباره سبک زندگی آن دو و فرزندانش گفتوگو کردیم.
صبور و سادهزیست
حاجآقا تیموریان صبوری و سعهصدر دخترش در همه امور زندگی را از مهمترین ویژگیهای اخلاقی و رفتاری او میداند و میگوید: «زینبخانم از همان دوران کودکی دختری صبور و مقید به انجام امور دینی بود. همیشه با صبر و حوصله هر کاری انجام میداد و با لحن و صدای خوش، قرآن تلاوت میکرد. در زندگی اهلزرق و برق و توجه به تجملات نبود. حتی مراسم عروسیاش را در کمال سادگی بدون گرفتن مراسم خاص و تالار برگزار کرد. تأکید داشت زیبایی هر چیزی در
سادگی است.»
فعال در ترویج فرهنگ دینی
بانو شریفانی، مادر شهید زینب تیموریان هم در تکمیل حرفهای همسرش به خلق خوش و حوصله دخترش برای ترویج فرهنگ دینی بهویژه آموزش قرآن در مدارس و مسجد اشاره میکند و توضیح میدهد: «دخترم لیسانس فلسفه از دانشگاه الزهرا داشت. او برای آموزش قرآن و فعالیتهای دینی در بسیج حسابی فعال بود. همیشه با روی خوش و خنده بر لب سعی میکرد میان نسل جوان بهویژه دختران جوان برای قدم گذاشتن در مسیر تربیت شیعی و فرهنگ دینی اثرگذار باشد. بسیاری از دوستان و نزدیکان همیشه به روحیه آرامی که در برابر مشکلات زندگی داشت تأکید میکنند.» بهگفته این مادر شهید، زینب به پرداخت خمس اموالش توجه و تأکید فراوانی داشت. سال مالی پرداخت آن را همیشه از شهریورماه درنظر میگرفت و سر موقع این دین را اجرا میکرد.
عکس یادگاری شهادت
«حسین عاشق شهادت بود. همیشه میگفت دعا کنید من شهید شوم.» احمد مرادی پدرشهید حسین مرادی با این مطلب از آرزوی پسرش تعریف میکند: «3هفته قبل از شهادتش به خانه ما آمد. آن روز پایم درد میکرد.کمی پماد ضددرد به پایم زد و بعد کف پایم را بوسید، گفت دعا کن شهید شوم. گفتم الان زوده باید یار امام زمان(عج) بشی، بعد شهید شوی راضی نمیشوم. اما ته دلم دلشوره عجیبی برای حسین داشتم.» مرادی در بخش دیگر صحبتهایش از گرفتن عکس یادگاری برای شهادت یاد میکند: «دوستی داشت که در کنارش عکسهای یادگاری زیادی میگرفت و هر دو به شهادت علاقه داشتند. چند روزی از شهادت تا خاکسپاری پسرم زمان برد. در معراج شهدا که اسم پسرم را برده بودند، همسر همین دوست پسرم کنار ما آمد و گفت همیشه این دو دوست باهم عکس یادگاری شهادت میگرفتند و حالا هردو با هم شهید شدند و به آرزویشان رسیدند. پسرم زودتر شهید شده بود، اما چون پیکرش
قطعه قطعه شده بود، برای تحویل و خاکسپاری چند روزی زمان برد، این بانو میگفت صبر کردند تا هر دو با هم راهی شوند.»
احمد مرادی با تعریف این ماجرا صدایش بغضآلود میشود و میگوید: «روز حمله وقتی موشک اول را زدند پسرم میتوانست برای نجات جانش فرار کند اما زن و بچهاش داخل خانه بودند. برای نجات آنها رفت که همگی باهم به شهادت رسیدند. همه زندگی پسرم رفت و تنها چیزی که از او باقی ماند دو کفن بود که از کربلا برای خودش و همسرش آورده و در
خودرویش بود.»