• چهار شنبه 7 مرداد 1405
  • ١٤ صفر ١٤٤٨
  • 2026 Jul 29
پنج شنبه 27 فروردین 1405
کد مطلب : 274554
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/voYGn
+
-

معراجیان

معراجیان

منصوره حاجعلی؛ نویسنده

به محض ورود به سالن معراج، چشمم به خانمی آرام و تنها در گوشه سالن افتاد.
با خودم دل‌دل کردم که به کنارش بروم یا نه؛ نیرویی ورای توان انسانی مرا به‌سوی او می‌کشید.
به‌خود که آمدم، کنار او نشسته بودم.
دست‌هایش میان دستانم بود؛ سرد اما آرام، نجیب، صبور و غمگین.
گویی تکه یخی بود که در گرمای دستانم آرام‌آرام آب می‌شد؛ و همین گرما در برابر وقار آن زن خجالت‌زده‌ام می‌کرد.
این زن، فراتر از زن بودنش، صبور بود.
به زبان آمدم: 
با شهید نسبتی دارید؟ 
صدایی ضعیف و آرام شنیدم.
دوست داشتم اشتباه شنیده باشم، اما درست بود. او همسر و مادر دو شهید بود.شهدایی که تا دیشب صدای‌شان در خانه منعکس می‌شد و امروز صبح، نه صدایی مانده بود و نه خانه‌ای.
نگاهم به پاهای زخمی‌اش افتاد.پاهایی که پیدا بود زیر آوار، خسته و مجروح شده اما هنوز استوار بر زمین ایستاده.
اصرار کردم به درمانگاه برود، اما می‌گفت نمی‌خواهد برای کسی زحمت ایجاد کند.
پزشک خواست سر صحبت را باز کند. موقع وارسی زخم‌هایش گفت: «در ساختمان‌تان کسی نظامی بود؟» 
همین یک جمله کافی بود تا کوه صبرش یکباره فرو بریزد.
نگاهی بُران کرد. دیگر فقط یک همسر شهید نبود؛ یک شیرزن ایرانی شد.
هنوز صدایش در گوشم می‌پیچد: «نظامی و بازاری چه فرقی دارد؟ اینها هموطن‌های ما هستند! ایرانی‌اند؛ ایرانی.»
بخشی از روایت حضور همسر شهید سعید شمقدری در معراج

 

این خبر را به اشتراک بگذارید
در همینه زمینه :