از آن بِه که کشور به دشمن دهیم
پنج تکه از دو هفته جنگ تحمیلی
گروه جامعه
کاشانهمان بسیارنزدیک به یک کلانتری است؛ یک کلانتری کوچک و خلوت و محلی و اکنونتخلیهشده و شبهمتروکه. سحرها که بیدار میشوم پیش خودم میگویم اگر آن کلانتری را زد و در خانه باشیم چه میشود؟ اگر زد و در خانه نبودیم چطور؟ اگر قرار باشد آسیبی به خانه برسد، بود و نبود ما پس توفیری ندارد. پس بهتر نیست چندصباحی برویم منزل دوستی و آشنایی یا جنگزدگان مهاجری باشیم در روستایی و شهری دورتر و دستکم جانمان را امان دهیم. دوباره میگویم مگر چندروز میشود رفت و نبود. شاید هم اصلاً آنجا را نزند یا اگر زبانم لال آن جغدهای شوم جنگ رسیدند بالای سرش، گزندی به ما نرسد.
ماندن یا رفتن
همهاش به خودم میگویم ما چه فرقی داریم با بقیه که ماندند در شهرشان و نرفتند. البته نه اینکه هرکس را که رفت شماتت کنم که به قول قرآن؛ «اِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی اَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْاَرْضِ قالُوا اَ لَمْ تَکُنْ اَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا» (سورۀ نساء، آیۀ ٩٧) که برای حفظ جان، اگر هجرت لازم باشد، باید رفت. رفتن یا ماندن یک انتخاب است و هرکس هریک را برگزیند در وطندوستی و میهنخواهیاش تردید و تشکیک نیست.من تصمیم گرفتم و قصد کردم بمانم و بایستم پای کار ایران. آنکس که به جایی دیگر رفته نیز. همه تا بن دندان دوستش داریم، غصهاش را میخوریم و از هیچ کوششی برایش مداهنه و مضایقه نخواهیم کرد، درهرجای گیتی که باشیم؛ چه در میدان و چه در دیپلماسی، چه در امدادگری و چه در اطلاعرسانی. به دوگانهسازیهای تفرقهافکنانۀ ماندن یا رفتن توجهی نکنیم و کنار هم بمانیم تا ببالیم.
بیم و امید
به این عکسِ پس از موشکباران یازدهم اسفند به حوالی میدان فردوسی نگاه کنید؛ بیم و امید، خوف و رجا، از سرورویش میبارد و میریزد. پایین عکس اگرچه شهیدانی خواباندهشده کنار هم در جوفی را نشان میدهد اما بالایش جوانی خاکآلود و صدمهدیده است که ضمن صحبت با تلفن همراهش برای رساندن خبر سلامتی، دستش را به نشانۀ پیروزی بالا گرفته است. اگر این قاب، در عین آن بیم از مرگ، امید در خود ندارد پس چه دارد. و ما مردم چقدر نیاز داریم در این روزها که مرگ احاطهمان کرده و غم ما را در محاصره گرفته، کورسوی امیدی در دل خود زنده نگاه داریم.
امید این روزها در دل مناطق مرکزی شهر تهران موج می زند آنجا که مردم با همدلی هوای همدیگر را دارند. نانوایی نان رایگان به نیروهای امدادی
می دهد و زنان محلی برای ماموران ایست و بازرسی غذا و افطاری درست می کنند و می برند.
نخستین پرواز
اینروزها که دلاورمردان ارتش و سپاه ایران، از نیروی دریایی و زمینی تا هوایی و هوافضا، رزمجامه بر تن و سینه را ستبر کردهاند تا دست اجنبی را از دستاندازی بر خاک پرگهر میهنمان قطع کنند و او را از این جسارت پشیمان کنند، یاد احمد نخجوان افتادم که یکصدسال پیش، درست در همین روزها، پنجم اسفند 1304، وقتی 32 سال بیشتر نداشت، یک فروند هواپیمای فرانسوی برژت-19 را از آن کشور و با پرچم و نشان ایران به میهنمان پرواز داد و در فرودگاه قلعهمرغی بر زمین نشاند ونخستین خلبان ایرانی که با هواپیمایی ایرانی از مرزهای بینالمللی به آسمان ایران رسید.
بیگناهِ اجباری
تاریخ ایران پر است از رزمهای بسیارِ تحمیلشده که مظلومترین قربانیاناش، سربازاناند. اما شاید کمتر کسی گمان میکرد در یکصدمین سال تصویب «قانون خدمت نظام اجباری»، خون سربازان وظیفهای، غریبانه و دور از خانه و خانواده، بیهیچ قصور و تقصیری، بر زمین ریخته شود و دست روزگار البته شهید وطنشان کند. آنان که وقتی دفترچۀ اعزام به خدمت پر میکردند، برای بعدش هزار آرزو داشتند؛ کاری راه بیندازند یا ازدواج کنند یا ادامۀ تحصیل دهند. یکیشان همین جوان ناکام است؛ سرباز شهید مهدی شعبانی ، و این چهرۀ نالان و گریان پدر و مادر و خواهرش. اما چه باک که نام این لالۀ سرخ پرپرشده تا ابد بر تارک این سرزمین میدرخشد.