میکائیل و قصه آخرین عکسش
پای صحبتهای مادر شهید مدرسه میناب که تصویر پسرش جهانی شده
گروه محله
با افتخار از اسمش تعریف میکرد و میگفت: «من همنام فرشتهها هستم. هر کسی آرزویی داره بگه من به فرشتهها بگم تا برآورده کنن!» میکائیل نه فقط همنام فرشتهها که خود فرشته بود. پسر 10ساله شیرین زبان و با نمک مینابی که همراه همکلاسیها و معلمانش پرکشید و آوازه مظلومیتشان در دنیا پیچید. اما در میان صدها تصویری که از شهدای مدرسه میناب منتشر شده، عکس شهید میکائیل میردورقی روایت دیگری از معصومیتشان را منعکس کرده و یک جهان برای این عکس گریسته است. به همین بهانه شکیبا دریکوند مادر این دانش آموز، مهمان تلفنی تلویزیون همشهری شده است. در ادامه بخشهایی از صحبتهای او را مرور میکنیم.
مامان از من عکس خداحافظی بگیر
یک کاربر ژاپنی با انتشار تصویر خداحافظی میکائیل نوشته بود: عینکی که بند دارد تا گم نشود. یک بطری آب با تصویر جوجه تیغی. یک دانشآموز کلاس سومی، که بدون شک با عشق زیادی بزرگ شده است، هنگام ترک خانه برای مادرش دست تکان میدهد، درست قبل از اینکه زندگی کوتاهش توسط یک کمپین بمباران به رهبری ترامپ و نتانیاهو پایان یابد. این عکسی است که هر بار در چند روز گذشته میبینم، قلبم را میشکند. مادر ماجرای این عکس را اینطور توضیح می دهد: «همان روز شنبه وقتی میخواست به مدرسه برود، جلو در به من گفت: مامان برو گوشیتو بیار از من یه عکس بگیر. بعد دستش را اینطوری بالا برد و انگار که می دانست این خداحافظی آخرش هست. شاید فکر کنید چون یک مادر داغدار هستم اینگونه صحبت میکنم اما باور کنید رفتارهای میکائیل در روزهای آخر تغییر کرده بود.»
شام بهشتی
به گفته مادر میکائیل، پسرش در آن شب آخر، نشانههای زیادی برای آمادگی این شهادتش داشت. خودش میگوید: «آن شب، سر سفره شام، وقتی چند قاشق غذا خورد یک دفعه گفت: مامان چقدر غذات مزه بهشت می ده!» تعجب کردم. تا آن شب از این حرف ها نمی زد. این هم یک نشانه بود. همان شب آخر، قبل از خواب، ساعت 12 بامداد، با متکاها یک سنگر درست کرد و به برادرش گفت بیا بازی جنگی کنیم. من ایران هستم و تو آمریکا. بعد از کلی تفنگ بازی کردن گفت دیدی ایران برنده شد! باور کنید من به حرفهای پسرم یقین دارم و میدانم که ایران پیروز این جنگ نابرابر میشود. یادم هست در جنگ 12 روزه پسرم مدام میگفت جانم فدای ایران. آخر هم جانش را فدای ایران کرد.»
نقاشی عجیب میکائیل در شب آخر
انگار روح معصوم میکائیل از پرواز زود هنگامش باخبر شده بود. مادر با اشاره به آخرین نقاشی پسرش میگوید: «قبل از شهادتش یک نقاشی با موضوع جنگ در حیاط مدرسه کشیده بود. بالای نقاشی نوشته بود ارتش نزامی! منظورش نظامی بود. در حیاط مدرسه چند دانش آموز با لباس پرچم ایران رو به 3 موشک کشیده و نوشته بود همه بچه ها مردند. نمی دانم این صحنه را خواب دیده یا به او الهام شده بود. حتی آن شب وقتی داشت سوره بروج را برای کلاس فردا حفظ میکرد گفت من این سوره را حفظ میکنم تا مردم به من افتخار کنند. گفتم چه ربطی به مردم دارد؟ تو قرار است این سوره را فردا برای معلم بخوانی. گفت دوست دارم مردم به من افتخار کنند.»