معصومه دستجانی فراهانی، نویسنده
از جوانترین زنان پشتیبان زمان جنگ تحمیلی بود. زنگ که زدم بروم برای مصاحبه چندان رغبتی نداشت. اما پذیرفت. خانهاش در زمان جنگ در کوچهای بن بست در نزدیکی میدان امام خمینی (ره) قم بوده. خانهای که هر روز از جمعیت و آذوقه پر و خالی میشده.
میگفت: «جنگ که شروع شد من پسر که نداشتم بفرستم برود بجنگد. همیشه ذهنم درگیر بود. میرزا عباس میرفت و با خاور کمک میبرد برای رزمندهها. پسر همسایهمان سیدجلال رزمنده بود. زنگ میزد به مادرش میگفت: «مادر اینجا بچهها هندوانه هوس کردهاند. هوای خوزستان داغ است.» میرزا عباس هم میرفت میدان ترهبار و چند راننده هم همراهش میشدند و کاسبهای میدان هم ماشینها را پر از هندوانه میکردند و میفرستادند جبهه. من مانده بودم با دختر بچه و کاری از دستم بر نمیآمد. تصمیم گرفتم خانهام را به پایگاه پشتیبانی جنگ تبدیل کنم.
ایستادهام کنار جمعیتی که غم و خشم را با هم دارد. غالب جمعیت زنها هستند. با فرزندانشان. کسی از ترس بمب و موشک میدان را خالی نکرده. چهار گروه میشویم و هر کدام به سمتی میرویم و دوباره برمیگردیم سر قرار اول. فکرهایمان را میریزیم روی هم. دیگر چکار باید بکنیم؟ یک کار از همه مهمتر و اولویت اول است. تامین غذا برای نیروهای بسیجی و نظامی در میدان. اینها سر پست نیاز به سحری و افطار دارند. گاهی تنها قوتشان بیسکویت است. هر روز یک نفرمان برایشان غذا درست میکند.
هفت روز از شروع حمله و جنگ رمضان گذشته. خانهشان یک کوچه با محل انفجار فاصله دارد. شیشه و پرده سالم در خانهشان نمانده. از بعد از انفجار سرفه میکند. گوگرد نشسته توی ریههایش. با سرفه تعریف میکند که بعد از انفجار مادرش کارت پرستاریاش را گرفته دستش و خودش را به محل انفجار رسانده تا کمک کند.
امدادگرها گفتهاند: «فعلا نیاز به کمک نداریم. فقط اگر میتوانید خرما و آب برای افطارمان برسانید.» مادر برگشته و پدر دم افطار با خرما و آب رفته. آنجا که رسیده یادش آمده کاش چای هم میآورده. به امدادگرها گفته: «یادم رفت چای هم بیاورم.» امدادگرها تشکر کردند و گفتند که آنقدر مردم غذا و چای آوردند دیگر نیاز به هیچی نداریم.
میدان خالی نخواهد ماند
در همینه زمینه :