صبحی که با انفجار بیدار شد
روایت مردم کوچه و خیابان از حمله رژیمصهیونیستی و آمریکا به تهران در صبح نخستین روز هفته
صبح روز نهم اسفندماه درحالیکه بهار زودتر از موعد رسیده و درختان تهران سبز شدهاند و شکوفه دادهاند، وقتی بچهها در مدرسه و کارمندان در ادارات بودند و مغازهدارها تک و توک کرکره مغازهشان را بالا میبرند، درست رأس ساعت ۹:۴۱ صدای مهیبی تهران را پر کرد و نفس در سینه شهر حبس شد. ناگهان صدای انفجار مثل موجی سنگین روی تهران افتاد؛ شیشهها لرزید، مکالمهها نیمهکاره ماند و نگاهها هراسان به سمت آسمان چرخید. تلفنها بیوقفه زنگ خورد، مادرها نام بچهها را صدا زدند و در کوچهها، مردم با چشمانی پر از سؤال کنار هم ایستادند.
پس از شنیدن صدای انفجارها بود که اسرائیل اعلام کرد که با کمک آمریکا به ایران حمله پیشدستانه کرده و شهر باز در بهت فرو رفت. گزارش زیر روایتی از افرادی است که در تهران شاهد این حمله وحشیانه بودند.
امید در میانه آشوب
فائزه طباطبایی چند روزی به تولد فرزندش مانده است. او در مورد لحظات اول حمله اینگونه روایت میکند: «من روزهای آخر بارداریام را میگذرانم. صبح زود رفتم سمت بلوار کشاورز برای انجام سونوگرافی رشد جنین. حدود ساعت 9:20 کارم تمام شد و پیاده به سمت میدان ولیعصر آمدم و بعد به سمت چهارراه طالقانی پیچیدم که صدای 3 انفجار مهیب از جنوب شهر آمد. صدا خیلی نزدیک بود. کمتر از 30ثانیه معلوم شد حوالی پاستور را زدهاند. همان لحظه خیابان خلوت شلوغ شد، هر کسی به سمتی میدوید. پسران مدرسهای که به دور اول متوسطه میخوردند با لباس یونیفرم با چهرههای وحشتزده میدویدند و من احساس بیپناهی میکردم. صدای انفجار و پدافند در هم شده بود و کم کم کارمندان وزارت نفت و سایر شرکتها بیرون ریختند. مادرانی با کودکان مریض به بغل از بیمارستان تخصصی کودکان بیرون میآمدند و به اطراف میدویدند. شهر در بهت و نگرانی جنگ فرو رفت و من که زنی باردار بودم، به قدری ترسیدم که جنینم در من تکانهای شدید و وحشتزده میخورد. با بدبختی و بعد از 3ساعت به خانه رسیدم و خودم را در آغوش کشیدم. این جنگ مادران بسیاری را داغدار خواهد کرد.»
وحشتی که همه را بلعید
رضا حسینی کارمند یک بانک است و در میان صحبتهایش نمیتواند شوک حمله نظامی در میانه مذاکرات را پنهان کند. او میگوید: «من کارمند بانک هستم. بانک ما در خیابان جمهوری است، پشت باجه بودم که صدای 3 انفجار وحشتناک شنیدم. پیرزن آنور باجه زبانش بند آمد. یک آن همه جا را گرد و خاک برداشت و مردم سوار اتوبوس تندرو پیاده شدند و وحشتزده هرکدام به سمتی میدویدند. تا 2ساعت بعد ترس و وحشت در این نقطه شهر آنقدر زیاد بود که مردم نمیدانستند چه کار میکنند. تف و لعنت بود که نثار ترامپ و نتانیاهو میکردند. حمله وحشیانه آن هم در روز روشن و وسط مذاکرات نشان داد که آنها فقط دنبال جنگند.»
مادرها در جستوجوی فرزندان
چند ساعتی از صبح گذشته بود که شهروندان تهران صدای انفجارهای شدید در چند نقطه شهر را شنیدند. برخی روایتها از حمله مناطق مرکزی مثل خیابان دانشگاه و خیابان جمهوری حکایت دارد که انفجارها چنان مهیب بود که مردم کوچه و خیابان تمام کارها را نیمهکاره گذاشتند و با هراس و نگرانی به تماشای دودی که به سرعت فاصله میان زمین و آسمان را طی میکرد، نظاره میکردند. یکی از ساکنان شرق تهران که هنوز نتوانسته وحشت صدای انفجار را هضم کند، در مورد لحظات اولیه حمله مشترک اسرائیل و آمریکا میگوید: «انفجار اول را با لرزش خانه حس کردیم... بعد تازه صدای پدافند هوایی بلند شد. تمام خاطرات جنگ 12روزه در ذهنم زنده شد. آن لحظه تنها چیزی که فکر کردم، دخترم بود که چند ساعت پیش راهی مدرسه شده بود. نمیتوانستم جلوی گریهام را بگیرم، نمیدانم خودم را چطور به مدرسه دخترم رساندم و تنها آن لحظهای که دخترم را بغل کردم، بهخودم آمدم و توانستم کمی فکر کنم. لحظات سختی بود.» سحر هم روایتی مشابه دارد. او که در مسیر محل کارش بود، بعد از شنیدن صدای انفجار برای برقراری تماس با سرویس مدرسه دخترش هر چه تلاش میکند، فایده ندارد و در میان هراسی که تمام وجودش را مسخ کرده بود، مسیر بازگشت خانه را پیش میگیرد: «آن یک ساعتی که از اتوبوس پیاده شدم تا خودم را به خانه برسانم، اندازه هزار سال طول کشید. وقتی تلفنها وصل شد، فهمیدم که برادرم بهدنبال دخترم رفته است. الان که اخبار را شنیدم، دلم پیش خانواده آن بچههای مدرسه میناب است، آخر این بچهها چه گناهی داشتند؟»
صبح دیروز مثل روزهای گذشته آرام شروع شد، اما ساعت به 10 نرسیده بود که همهچیز تغییر کرد و حمله نظامی اسرائیل و آمریکا به کشورمان، آرامش مردم تهران را به نگرانی و
اضطراب تبدیل کرد.
ساعت حمله
احمدی که مانند هر روز برای رسیدن به محل کار، سوار بر اتوبوسهای شهری شده بود، در مورد آن لحظاتی که موشک در آسمان تهران رویت شد، میگوید:«ساعت به 10 نرسیده بود که عابران و رهگذران خیابان ولیعصر با شنیدن صدای انفجاری که لرزه بر تن ساختمانهای خیابان انداخته بود، از حمله باخبر شدند. صدای فریادهای کوتاه و بلندی که با وحشت دود پیچیده در آسمان را دنبال میکردند، لابهلای اختلاطهای روزمره مردم پیچید. خیلیها جلوی خودشان را گرفتند اما خیلیها وسط جمعیت نتوانستند جلوی اضطراب خود را بگیرند و با چشمان گریان به آسمان نگاه میکردند.»