بازمانده جنگ 12روزه
ریحانه مرتضوی؛ خبرنگار
15سال بعد از ترور ناموفق دکتر فریدون عباسی، در بامداد ۲۳خرداد خانه این دانشمند هستهای هدف موشک قرار گرفت. نزهت شبانآزاد، همسر شهید عباسی، درباره روز واقعه میگوید: «آن شب تا دیروقت در شبکههای مجازی پاسخ شبهات را میداد و میگفت: لشکرم یکنفره است و باید جلو بروم. نزدیک اذان صبح، صدای انفجار آمد. اول فکر کردم زلزله است اما انفجارهای بعدی پشت سر هم رخ داد. بالش را روی سرم گرفتم و ناگهان آوار فرو ریخت.» او در اتاق خواب زیرآوار ماند؛ تقریباً تمام بدنش مدفون بود و تنها دست و پاهایش بیرون مانده بود: «سرم را با تلاش زیاد بیرون آوردم. زیر پایم خالی بود و میترسیدم سقوط کنم. خودم را کمی پایین کشیدم تا به جایی سفت رسیدم و همانجا ماندم. صدای پسرم را شنیدم که فریاد میزد: «کسی هست؟» گفتم: «من سالمم، برو بابا را پیدا کن!» بعدها فهمید پیکر همسرش بیرون ساختمان پیدا شده است.» طبقات دوازدهم و چهاردهم بهشدت تخریب شده بود و موشکها ساختمان را درهم کوبیده بودند. او ساعتها زیرآوار ماند؛ ساختمان خطر ریزش داشت و کسی گمان نمیکرد زنده بماند. شبان آزاد از نیروهای امدادی خواست طناب بیاورند تا سقوط نکند. «به من گفتند: آیتالکرسی بخوان. صلوات میفرستادم و با خدا حرف میزدم. ترسی نداشتم؛ آرامش عجیبی بود. گفتم: خدایا مرا تا اینجا آوردی که چه شود؟ حالا میخواهی رهایم کنی؟» تقدیر چنین بود که او باز هم زنده بماند.
حالا او در همان محدوده، در خانهای اجارهای ساکن شده و شهرداری هزینه اجاره را تقبل کرده است. «هیچچیز جای خانه خودمان را نمیگیرد، اما جز دلتنگی برای آقای عباسی، دلتنگی دیگری نداریم.» خانهشان در شهرک شهید محلاتی، محل رفتوآمد خانوادههای شهدای هستهای بود. شهید عباسی برای فرزندان شهدا، پناه و تکیهگاه بود؛ شبهای امتحان به آنها زنگ میزد، پیگیر درس و حالشان میشد و میکوشید خلأ پدر را کمتر کند. با خانواده محسن فخریزاده نیز از سالهای فعالیت در صنایع ویژه سپاه همسایه و آشنا بودند. همسرش میگوید: «در میان خانوادهها، آقای عباسی بزرگتر جمع بود؛ دردها را میفهمید و افطاریهای مفصل برگزار میکرد تا همه دور هم باشیم.»