تلختر از دانشجونما
محسن مهدیان؛ مدیرمسئول
جمعی از دانشجویان یا دانشجونماها پرچم ایران را آتش زدند، عکس شهدای دفاعمقدس 12روزه را پاره کردند و به نماز جماعت هجوم بردند؛ آن هم در دانشگاه الزهرا. با دانشجوی خاطی ـ حتی اگر از سر جهل رفتار کرده باشد ـ باید برخورد شود. آتشزدن پرچم خط قرمز است. باید مرز ممنوعه را بشناسند و بدانند خط قرمز کجاست.
اما کمی عمیقتر شویم.
این تعداد دانشجو مزدور نیستند. بسیاری از آنان سیاهیلشکرند؛ در زمین دشمن بازی میکنند، آن هم از سر ناآگاهی. واژه «جهل» دقیق است؛ واقعاً نمیدانند. دختران و پسرانی که تازه از دبیرستان آمدهاند، 19 یا 20سالهاند؛ نه تصویری روشن از گذشته دارند، نه تحلیلی از امروز. اگر تکتکشان را بنشانید و بپرسید، بعید است بتوانند جملهای مستند از دشمنیهای چند دهه اخیر بگویند. این بچهها نه از طاغوت پهلوی میدانند نه یک جمله از خباثتهای چنددهساله دشمن. از اغتشاشات خشم دارند و احتمالا روایت تروریستهای رسانهای را تکرار میکنند در دفاع از آدمکشهای حرفهای کف خیابان.
سؤال ساده این است: چرا این بچهها گزارشهای صداوسیما را ندیدند؟ چرا اخبار جنگ خیابانی را از رسانههای داخلی دنبال نکردند؟ چرا عکس و فیلم آدمکشی و سلاخی و آتشزدن قرآن و مسجد و پرچم را در فضای مجازی ندیدند؟
لطفا یک پاسخ ساده ندهیم که چون رسانه ما ضعیف است. ماجرا عمیقتر از این حرفهاست. مسیر ارتباطی حاکمیت با بخشی از بدنه جامعه قطع است. زبان بیگانه گویی بین ما حاکم است. پیام ردوبدل نمیشود. چرا؟
دانشجونماها خطاکارند؛ اما خطای اصلی بسیاریشان ناآگاهی است. بله، قانون باید اجرا شود. انسانی که با حقیقت بیدار نمیشود گاه با سیلی واقعیت باید بیدار شود. اما مسئولیت ما در حکمرانی در فضای مجازی چیست؟ چرا این نسل تا این اندازه بیخبر است؟ آقایان به خودمان بیاییم. این حکمرانی مجازی که راه انداختهایم آنقدر بیدروپیکر است که هر روز در گرداب پرتلاطم آن قربانی میدهیم. این بچهها بیش از آنکه خطاکار باشند، قربانیاند. شبکههای مجازی دالانهایی است که تنها و تنها افراد پژواک صدای خودشان را میشنوند؛ منزوی و ایزوله از همهجا.
دنیا نگران است؛ غربی که خودش این پلتفرمها را راه انداخته، امروز دلواپس است. ببینید آمریکا با تیکتاک چه کرد. نتانیاهو میگوید جنگ در پلتفرمهاست؛ برنامه مشخص داریم. رئیسجمهور فرانسه میگوید آزادی بیان در شبکه اجتماعی مزخرف است؛ همهچیز دست الگوریتمهاست. او میگوید، نه یادداشتنویس رسانه ایرانی.
اجازه دهید مختصری درباره چرخه فحاشی دانشجویی توضیح دهم.
چرخه فحاشی دانشجویی
مسئله از یک چرخه آغاز میشود. فردی را تصور کنید که تقریبا تمام زیستش در فضای مجازی شکل گرفته است؛ صبح در شبکه بیدار میشود و شب همانجا میخوابد. دوستی، هیجان، خبر، تحلیل و حتی هویت خود را از همانجا میگیرد. منابع متنوع ندارد؛ جهان را از یک یا چند روایت محدود میبیند. اگر این روایتها یکسویه و جهتدار باشند، همان بازنمایی خاص از واقعیت را «واقعیت کامل» تلقی میکند.
سپس وارد اتاق پژواک میشود. الگوریتمهای رسانههای اجتماعی همان محتوا را مدام تکرار میکنند. هرچه بیان تندتر و بیپردهتر باشد، بیشتر دیده میشود و پاداش اجتماعی میگیرد؛ لایک، بازنشر و رشد. بهتدریج فرد احساس میکند این نگاه، نگاه غالب جامعه است. در مقابل، اگر خلاف این جریان سخن بگوید، باید هزینه بدهد. مارپیچ سکوت فعال میشود؛ او خود را اقلیت میبیند و سکوت میکند یا با موج همراه میشود.
در چنین فضایی خط قرمزها و هنجارها سست میشوند. وقتی بارها میبیند هر امر مقدسی به سخره گرفته میشود و هیچچیز قطعی معرفی نمیشود، قبحها میریزد. همزمان عادت به مصرف محتوای کوتاه و فوری ـ ریلزهای چندثانیهای ـ قدرت تأمل و استدلال را تضعیف میکند. ذهن به واکنش سریع خو میگیرد، نه به تفکر عمیق. نتیجه این چرخه روشن است: جهان دوقطبی و سیاهوسفید میشود، خشم تقویت میشود و تندگویی پاداش میگیرد. فحش کوتاه، هیجانی و وایرالپذیر است؛ بنابراین جای استدلال را میگیرد. بهتدریج فحاشی از یک رفتار فردی به یک زبان جمعی تبدیل و شکستن حرمتها عادی میشود.
این فرایند نوعی مسخ تدریجی است؛ شبیه بیحسیای که بر اثر مصرف مداوم مخدر و مسکرات ایجاد میشود.
احتمالا میگویید این حرفها که مخالف ندارد، خوب است ولی به قول عزیزی، یک وقت راه میروید، یک وقت سگ دنبالتان میدود.
دومی باشید.
مغز انسانها فراتر از خاک و مرز کشور است.
این قدم اول است که بدانید ماجرا مثل زمانی است که به مرزهای شما حمله شده است. چه میکنید؟ شب و روز در یک مقر فرماندهی، در بالاترین سطوح، تدبیر میکنید. این قدم اول، تا گامهای بعد.
و اما حرف پایانی
دمِ دانشجوی باغیرت گرم.
پرچمسوزی و بددهنی و بیادبی جماعتی از دانشجونماها را دیدید؛ اما حقیقت چیز دیگری بود. حقیقت، قامت راستِ همان جوانهایی بود که ایستادند.
خوشا به حال پدر و مادری که چنین فرزندی تربیت کردهاند.
خوشا به حال این انقلاب که چنین جوانان باغیرتی دارد.
هوشمندانه ایستادند؛ وقتی پشت دست بیاخلاقیها، انگشت اشارهشان را به سمت دشمن اصلی گرفتند.. .
خلاقانه ایستادند؛ در شعارهایشان، در نماز جماعتشان، در تعظیمشان به پرچم.
مطالبهگرانه ایستادند؛ از مسئولان دانشگاه و وزارت علوم خواستند که دانشگاه، حریم علم بماند نه میدان جنگ.
غیورانه فریاد زدند؛ از انقلاب و برای انقلاب.
اخلاقمدارانه ایستادند؛ سعه صدر داشتند، آرامش را حفظ کردند.
و مظلومانه ایستادند؛ وقتی با سنگ و کلوخ و چاقو زخمی شدند، اما مقابلهبهمثل نکردند تا فرق میان غیرت و وحشیگری روشن بماند.
دمتان گرم. تا شما هستید، گردی بر چهره انقلاب نخواهد نشست.
خاک به چهره خورشید می پاشند.