خانه 40 ساله قصهها
درباره کتابفروشی فعال در یک خانه قدیمی که بعد از 40 سال، هنوز پاتوق کتاب دوستان است
سحر جعفریان عصر | روزنامهنگار
نیازی به تبلیغ و ویترینهای آنچنانی برای رونق کارش ندارد. بعد از ۴٠سال حالا همه او را میشناسند؛ بهویژه آنها که با کتاب رفیق هستند و گشت وگذار در کتابفروشیهای شهر را دوست دارند. برای همه آنها، نشانی کتابفروشی عمو عبدالمطلب که وسط خانهای قدیمی بیهیچ دکور و تزیینی خاص جای دارد، سر راست است. کافی است خود را به تقاطع خیابانهای طالقانی و حافظ در پایتخت برسانند. همانجاست که خوشنمایی خانهای آجری لابهلای ساختمانهای بلند و کوتاه اداری به چشمشان میآید. کتابفروشی عبدالمطلب بیژنی حتی برای عابران آن حوالی که گاهی شبکههای مجازی را بالا و پایین میکنند نیز آشناست؛ «این همان خانه قدیمی کتاب است...ببین میز چوبی جلوی درش را... ببین کتابهای چیده شده روی پلههای ورودیاش را...» پایین پلهها از هر طرف ستونهایی از کتابهای روی هم چیده شده بالا رفته است. بعضی ستونها به سقف نمور و چرک رسیدهاند و بعضی دیگر تا نیمه دیوار قد کشیدهاند. ستون کتابها هر روز از فروش یا انبار کتابها، بلند و کوتاه میشوند. درهمهستند؛ رمانهای کلاسیک میان مجلدهای تاریخی یا فلسفی، کتابهای مذهبی بین افستشدههای روانشناسی. جایشان را فقط خود عمو عبدالمطلب میداند که صبح تا غروب لابهلای ستونهای کتاب در آمد و شد است. سالهاست که کتابفروشی او برای مشتریان به پاتوقی دوستداشتنی تبدیل شده و برای آنها که پیشتر قدم به آن نگذاشته بودند نیز کشفی مهیج محسوب میشود؛ کشفی توأمان با این حس و حال متفاوت که نمیدانند در حال لذتبردن از تماشای خانهای قدیمی هستند یا کیفور از حضور در یک کتابفروشی عجیب.
و ناگهان کتاب و کتابفروشی کلنگی
تجربه شغلهای متعددی را از سر گذرانده؛ کارگریهای ساده تا نقشهکشی ساختمان اما دست آخر شد کتابفروش. حدود ۴٠ سال پیش بود که سر از خانهای قدیمی حوالی تقاطع خیابانهای طالقانی و حافظ درآورد. ساختمان خانه، جنوبی است. بعد از گذر از درِ ورودی و اتاقهایی کوچک در اطراف دالانی باریک، حیاطی با آجرهای کهنه و حوضی در میان، پیداست؛ «شدم نگهبان این ساختمان. کمی که گذشت 4، 3 اتاق آن را از کتابهای نو و دستدوم برای فروش پر کردم.» از همان روزهای نخست کتابفروشیاش پاخور خوبی داشت؛ «بیشتر آدمهای این دور و بر، کارمند و دانشجو هستند، برای همین بازار کتاب گرم است...» خاک چند جلد از کتابهای دَمدستش را با سرآستین چپ لباسش میگیرد و ادامه میدهد: «ازاین گذشته، متفاوتبودن فضای کتابفروشی و این خانه قدیمی هم دلیل مضاعفی شده تا کسبوکارم از رونق نیفتد...وگرنه که با وجود این همه کتابفروشی شیک و کتابفروش جوان و خوشسر و زبان چرا باید مشتریها بیایند سراغ من پیرمرد بیحوصله، آن هم وسط یک کتابفروشی کلنگی؟!» پوسترهای کهنه سینهکش بعضی دیوارهای خالی از قاب و تابلو، به زور چسب یا پونزهایی کج و معوج آویزان ماندهاند. عبدالمطلب با ماژیک کنار بعضی از پوسترها یا روی در، عبارت «دوربین مدار بسته موجود است» را نیز نوشته؛ «از شما چه پنهان که آدم نااهل هم بین کتابخوانها کم نیست...» صدای مشتری از راهرو او را فرا میخواند: «عمو، خوشههای خشم رو چند حساب میکنی؟»
کتاب از اصل تا اُفست
آخرین اتاق سمت چپ راهرو که پنجرهای بزرگ با شیشههای رنگی رو به حیاط دارد، محل استراحت عبدالمطلب است که اگر سرش شلوغ نباشد، پیچ رادیو ترانزیستوریاش را میپیچاند و گوشهای از آن مینشیند به صبحانه و ناهار یا عصرانه خوردن. اتاقِ خیر و برکتداری است که گاهی هم مهمانخانه میشود و رفیق و آشنایی که از راه میرسد میانش جا میگیرد. حتی گاهی وقتها انباری کتابهای سفارشی است و جای سوزن انداختن ندارد. باز صدای مشتری میآید: «عموجان، سفارش ما چی شد؟» عبدالمطلب از لابهلای ستونهای کوتاه و بلند کتابها سرک میکشد تا مشتریایرا که از صدا نشناخته با چشم ببیند و خاطرش بیاید: «بهبه، آقا جمال... بله آماده است.» بعد جلد یازدهم تاریخ تمدن ویل دورانت را از بوفهای چوبی و شیشه شکسته بیرون میآورد: «بفرما؛ بالاخره برایت پیدا کردم. تازه به قیمت کمتر.» مشتری انگار که گنج جُسته باشد: «دمت گرم عمو؛ کلکسیونم تکمیل شد.» طیف مشتریهای این کتابفروشی متفاوت، گوناگون است که عمو عبدالمطلب از همگیشان خاطرههایی دارد؛ «مشتریهایی از قدیم، از همان ۴٠ سال پیش. مشتریهایی دارم که کتاب نمیخواهند! آنها برای اجاره روزانه یا ساعتی خانه میآیند...گروه فیلمبرداری و عکاسیاند.» قیمت کتابهای دستدوم را براساس اهمیت کتاب، تعداد صفحات، نویسنده و ناشر تعیین میکند؛ از ١۵٠تاحدود ۴٠٠ هزار تومان.
کتاب برای مشتری و کتابفروشی برای بلاگر
عمو عبدالمطلب فقط کتابفروش نیست، کتابخوان هم هست. او بیشتر، رمانهای کلاسیک دوست دارد و تاریخ؛ «من اگر جای تولستوی بودم داستان عشق در آناکارنینا را افلاطونی تمام میکردم؛ دستنیافتنی و تا ابد پاک.» تقریبا یکسوم از حدود ٣هزار جلد کتابی را که در کتابفروشیاش جای داده، خوانده است.
اغلب، صبح زود که هنوز سر و کله مشتری پیدا نشده و سر ظهر، فرصت مطالعه پیدا میکند؛ «تا شروع میکنم به دستمالکشی و گردگیری کتابها، حواسم پرت یکیشان میشود و شروع میکنم به مطالعه...یک صفحه یک صفحه میخوانم و بعد یهو میبینم مثلا ١٠٠صفحه خواندهام.» آنقدر کتاب خوانده که حالا مشتریها از راهنماییهایش در انتخاب و خرید استفاده میکنند؛ «معمولا میپرسند کدام ترجمه یا کدام ناشر بهتر است. بعضی وقتها هم میگویند یا بخت و یا اقبال، عمو تو بگو این دفعه چه کتابی بخرم!» هرقدر عبدالمطلب برای این دسته از مشتریها وقت میگذارد برای بلاگرهایی که فقط دنبال فیلم و عکسِ لایک بگیر از کتابفروشی او هستند، وقتی ندارد؛ «از سر بعضی از این بلاگرهاست که در فضای مجازی به اشتباه بهعنوان قدیمیترین کتابفروشی معروف شدهام... درحالیکه چند کتابفروشی دیگر جزو قدیمیترینها هستند و کتابفروشی من در واقع یکی از متفاوتترین کتابفروشیهاست. متفاوت بهخاطر فضایش که خانهای قدیمی است.» در این میان مشتریهای خاصی هم هستند که دوست دارند کتابی را که از عمو عبدالمطلب خریدهاند همانجا، وسط حیاط لُخت کتابفروشی از سرسبزی و گل و باغچه، کمی بخوانند. معمولا عبدالمطلب دست رد به سینهشان نمیزند و حتی فنجانی چای مهمانشان میکند.