شیدا پریزاد؛ روزنامهنگار
مسعودسبزی، پدری عاشق بود. دختر بزرگش را به عشق آرمیتای شهید رضایینژاد، آرمیتا نامگذاری کرده بود؛ بیآنکه بداند دختر خودش هم روزی فرزند شهید میشود: «به یکی از دخترا میگفت شکر، به یکی میگفت نمک. میخندید و میگفت آرمیتا شیرینی خانه و بنیتا نمک زندگیمان است.»
آرمیتا با همان حالتهای شیرین دخترانهاش گهگاهی ریز نگاه میکند و بالاخره از پدر برایمان میگوید: «بابام خیلی قوی بود. همهچیز بلد بود. عکسش را گذاشتم روی کمد کلاسمان تا حواسش مثل قبل به من باشد. حتی میتواند هوای همکلاسیهایم را داشته باشد و برای همه دعا کند. وقتی سر کلاس میرسم اول به بابا سلام میکنم و عکسش را بغل میکنم و بعد میروم پشت میزم مینشینم اما دلم نمیآید نگاهش نکنم. دوست داشتم قاب عکسش میتوانست جان بگیرد و با من حرف بزند.»
سرش را به اطراف میچرخاند. انگار میخواهد گمشدهای را پیدا کند و در همان حالت ادامه میدهد: «بابا آنقدر مهربان بود که حتی برای بچههای فامیل هم تولد میگرفت. هر موقع میدانست تولد یکی از بچههای فامیل است همراه مامان برایشان کیک میخرید و میرفتیم تولد میگرفتیم. نگویم برایتان در تولدی که بابا در آن حضور داشت همیشه خنده و شادی بود؛ چون بابا کاری میکرد که دل همه شاد و خوش باشد.» مکث کوتاهی میکند و آه میکشد؛ آهی که در آن هزاران راز نهفته از نبود پدر فریاد میزند. و ادامه میدهد: «به عمه زهره میگویم عمه بابا چه کار کرد که شهید شد؟ عمهام میگوید پدرت کارهای خوب زیادی انجام میداد. مثلاً خیلی راستگو و دلسوز بود. یک خصوصیت خیلی خوبی که داشت این بود که همیشه خیرخواه مردم بود و هر چیزی یا هرکاری را که میدانست خوب است به بقیه پیشنهاد میداد.» آرمیتا با اینکه خودش را سرگرم اطراف میکند تا شاید چشمش به ما نخورد و غم او را از چشمان زیبایش نبینیم، حواسش به گفتوگویمان هست و حرفهایش را قطع نمیکند و در ادامه تعریف میکند: «همه اینها را که عمه زهره برایم گفت من هم تصمیم گرفتم مثل بابا باشم تا شهید بشوم و بروم پیش او. من تازه فهمیدهام که شهدا همیشه زنده هستند و با امام زمان برمیگردند. الان هم میخواهم به بابای قهرمانم یک قولی بدهم (به خواهر 4سالهاش بنیتا و مادرش نگاه میکند) و ادامه میدهد: «بهت قول میدم مثل تو قهرمان و همیشه مواظب مامان و بنیتا باشم. میدونم که تو از ما مراقبت میکنی.»
آرمیتا، شیرینی خانه و بنیتا، نمک زندگی
در همینه زمینه :