• چهار شنبه 8 بهمن 1404
  • الأرْبِعَاء 9 شعبان 1447
  • 2026 Jan 28
یکشنبه 5 بهمن 1404
کد مطلب : 271390
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/kZo7J
+
-

چند روایت معتبر از پنجشنبه سیاه

صحبت‌های کمتر شنیده شده از مردم انقلابی در شهرهای مختلف که در قامت شاهد عینی، شب‌های ناآرام را روایت کرده‌اند

گزارش
چند روایت معتبر از پنجشنبه سیاه

گروه گزارش

به حساب تقویم، 17روز از 18دی‌ماه و آن شبی که مسیر اعتراضات تغییر کرد، گذشته است. در فاصله این روزها و شب‌ها اتفاقاتی افتاد که کمتر ایرانی وطن‌دوستی، طاقت دیدن و شنیدنش را داشته و دارد. شرایط آرام شده و خیابان‌ها به همان شلوغی‌های زندگی روزمره بازگشته‌اند اما هنوز قلب مردم پر است از خاطره آنهایی که پس از آن روزها هرگز به خانه برنگشتند. این روزها کم نیستند آنهایی که روایت‌ها و حرف‌های کمترشنیده‌شده‌ای از ناآرامی‌ها دارند، درست مانند زنان و مردانی که در پلتفرم جریان و در قالب یک گروه از سراسر کشور دست به اشتراک روایت‌هایشان زدند. در گزارش پیش‌رو با تکیه بر مستندات مطرح‌شده در گروه روایت‌‌های مردمی و تماس‌های مردم با روزنامه همشهری، چند خرده‌روایت از شاهدان عینی مطرح شده است.

پدری که پناه شد
کاربری با نام خانم عسگری از اسلام‌آباد غرب در کرمانشاه در مورد نخستین شب ناآرامی‌ها روایت کرده است:«داستان اون روزی که پدرم و من به کلاس می‌رفتیم رو هرگز فراموش نمی‌کنم. ما سوار ماشین بودیم و داشتیم به مدرسه می‌رفتیم که ناگهان دیدم چند نفر با صورت‌های عصبانی و فریادهای بلند به ماشین ما حمله کردن. من خیلی ترسیدم و به پدرم چسبیدم. پدرم هم با اینکه ترسیده بود، اما سریع ماشین رو به حرکت درآورد و از آن صحنه دور شد. من فقط می‌تونستم گریه کنم و از خدا بخوام که ما رو از این وضعیت نجات بده. پدرم با آرامش به من گفت: «عزیزم نترس، ما الان به یه جای امن می‌رسیم». من به پدرم نگاه کردم و دیدم که خودش هم خیلی ترسیده، ولی بازم سعی می‌کرد منو آروم کنه. خدا رو شکر که ما تونستیم از اون صحنه خارج بشیم.»

پنجشنبه‌ای که تلخ تمام شد
کاربری از لرستان در یک متن کوتاه از غروب 18دی‌ماه در شهر خود نوشت:« غروب روز پنجشنبه ۱۸ دی ماه، درحالی‌که من بی‌خبر از همه‌‌چیز بودم، برای خرید هفتگی از خونه بیرون رفتم. در خیابون دیدم که بیشتر مغازه‌ها بستن و خیابان‌ها خلوت و بی‌صدا بود. فکر کردم امروز پنجشنبه‌اس، شاید مغازه‌دارها رفتن تا یادی از اموات کنن. اما وقتی به مرکز شهر رفتم، دیدم همین اوضاع اونجا هم برقراره. فقط چند مغازه باز بودن، بقیه بسته بودن. با تعجب و نگرانی، از یکی از رهگذرا که داشت با عجله می‌رفت پرسیدم «چه خبره؟ چرا مغازه‌ها بستن؟» چند نفر از رهگذرا با صدایی تکان‌دهنده گفتن«مغازه‌دارا رو تهدید کردن. گفتن مغازه‌هاتون رو ببندید، وگرنه...»  وقتی من به مرکز شهر رسیدم، تقریبا ساعت 6 عصر بود. این حرف‌ها را شنیدم و با عجله رفتم یه تاکسی سوار بشم و برگردم. اما تاکسی‌ها خیلی کم بودن. با عجله از کوچه پس‌کوچه‌ها به خیابون اصلی رسیدم تا سوار ماشین بشم. یه‌دفعه یک گروه رو دیدم که در حال فحاشی و داد زدن بودن. بعضی از اونا خانم بودن. قمه‌ توی دستشون بود و بلند فریاد می‌زدن. اوضاع واقعا وحشتناک بود. من واقعا ترسیده بودم. اون لحظه، با تمام وجودم آیت‌الکرسی می‌خوندم و دعا می‌کردم، یه‌دفعه سرمو برگردوندم و نیروهای امنیتی رو دیدم. با دیدن اونا قلبم آرامش گرفت. این بار با قوت قلب بیشتری آیت‌الکرسی خوندم، نه‌تنها برای خودم بلکه برای مأموران امنیتی.»

همسرم زنده بود
کاربر دیگری با نام قوی‌لو از شهر کرمانشاه هم این روایت را ارسال کرد:« اون روز خیلی وحشتناک بود. بهم خبر رسید که به محل کار همسرم حمله شده و ساختمون‌ها رو به آتش کشیده، هرگز فراموش نمی‌کنم. همسرم کارگاهش توی اون منطقه بود و من خیلی نگرانش بودم. فوری به پسرم گفتم که بیا بریم پیش بابا. پسرم هم حسابی ترسیده بود، ولی من سعی کردم بهش آرامش بدم. ما سریع به محل کار همسرم رفتیم و من با دلهره و نگرانی دنبالش گشتم. وقتی به محل کارش رسیدیم، دیدم که همه جا پر از دود و آتشه. من دنبال همسرم گشتم و بعد دیدم که اون کنار خیابان افتاده و کتک خورده. دلم شکست و بغضم ترکید. سریع رفتم پیشش و گفتم حالت چطوره؟همسرم با لب‌های ورم‌کرده‌اش به من گفت الحمدلله حالم خوبه. من پسرم رو بغل کردم و گفتم خداروشکر که بابا زنده‌اس.»
غروب 19دی‌ماه در قزوین
یکی از کاربران از قزوین، روایت خود را به روز 19دی‌ماه و تجمع مردم اختصاص داد و نوشت:«آیت‌الله مظفری نماینده معظم ولی فقیه در استان، بعد از نماز مغرب و عشا با جمعیت از مسجد شیخ‌الاسلام حرکت کرده بود و از پایین شهر به سمت محل فجایع رفت. همه مسیر رو پیاده و پیشاپیش جمعیت حرکت کرد و از بین همه مناطق تخریب‌شده شهر گذشت. خودشون هم از همه جلوتر بودن. وقتی دیدمشون برای چند لحظه شعار دادن یادم رفت، هیبت یک عالم در پیشاپیش جمعیت چند هزار نفری با سری پایین و صورتی غمگین از اتفاقات اخیر، من رو جذب خودش کرده بود. جمعیت چند هزار نفری همراهشون، نشون دادن که مردم به خیابان اومدن تا از انقلاب خودشون محافظت کنن، همه باهم و برای انقلاب و اسلام. با همین حضور مردم می‌شد فهمید که این آشوب لااقل در قزوین در19دی تمام شد. حماسه 22دی‌ماه به دشمن نشون داد مردم این سرزمین چه کسانی هستن. حقا که پیر خمین درست گفت؛ این انقلاب، انقلاب مستضعفین و پابرهنه‌هاست و مردم انقلاب اسلامی از مردم صدر اسلام برتر هستن...»

حمله با سنگ
در روزهای گذشته، کم نبودند شهروندانی که برای ثبت روایت‌های خود با همشهری تماس گرفتند و تلویزیون همشهری به تریبونی برای روایت‌های مردمی تبدیل شد. یکی از شهروندان تهرانی که در شب‌های ناآرامی آسیب دیده بود، آن شب‌ها را اینگونه روایت کرد:«در محدوده محل زندگی ما یک‌سری آشوبگر حاضر شدند و ما زمانی که مطلع شدیم به سمت محل شلوغی‌ها حرکت کردیم تا از صدمه بیشتر به محله جلوگیری کنیم، یک بانک را آتش زده بودند و به وسایل نقلیه عمومی و اشخاصی که در آن شلوغی گیر افتاده بودند، حمله می‌کردند، یک‌سری از نیروها برای متفرق‌کردن این نیروها حرکت کردند. من خودم دیدم که با چاقو به سمت نیروهای بسیج حمله کردند و آسیب‌زدند. هر انسانی که شاهد این موقعیت بود، برای کمک به فردی که مورد حمله قرار می‌گرفت، می‌رفت،  من هم همین کار را کردم تا نگذارم بچه‌ها آسیب بیشتری ببینند. اول با بلوک‌های کنار خیابان به سمت ما سنگ‌پراکنی کردند و ما به‌شدت آسیب دیدیم. 10نفری با هر چه که دستشان بود به ما حمله کردند.»
شهروند دیگری هم در گفت‌وگو با تلویزیون همشهری گفت:«بچه‌های پایگاه بسیج که در مقرهای مختلف مستقر بودند، دیدند یک‌سری با کوکتل مولوتف به یک پایگاه بسیج حمله کردند و بعد خودروی یکی از فرماندهان پایگاه رو آتش زدند.»
«بسیجی یک سیبل متحرک بود.» این جمله‌ای است که یک شهروند تهرانی برای روایت شب‌های ناآرامی به‌کار برد:«از پشت بام بلوک و آجر می‌انداختند که به کتف من خورد و الان باید فیزیوتراپی بروم. اینطور که اینها زدند، در دنیا وجود ندارد، شاید فقط در جنگ داعش این چیزها بوده باشد. اینکه از پشت بام ما را با سنگ و نارنجک بزنند، اسمش حتی اغتشاش هم نیست، این سطح از خشونت را حتی نمی‌توانم اسمش را اغتشاش بگذارم. چندتا از دوستان ما را چون ریش داشتند زدند. اسم این‌کار چیست؟»

این خبر را به اشتراک بگذارید