صادق زیباکلام وقتی از تهران قدیم حرف میزند، خاطراتش فقط به کوچه و خانه محدود نمیماند؛ مزهها، مسیرها، نام مغازهها و حتی رؤیاهای کودکیاش هم بخشی از این روایتند. روایت را از جایی شروع میکند که برای بسیاری از تهرانیها هنوز هم نشانه عزت مهمان است. او میگوید: «اول که باید از بستنی اکبرمشتی برایتان حرف بزنم. بعد میرویم سراغ شیرینی گواهی، کامران یزدی، شیرینیفروشی کاملاً یزدی در امیریه که خیلی معروف بود. متأسفانه از بسیاری از این نامها امروز فقط خاطره و یک اسم باقی مانده است. تابستانها، بهخصوص اگر میخواستی به مهمانت عزت بگذاری، با بستنی اکبرمشتی از او پذیرایی میکردی. وقتی از آبمنگل مستقیم میرفتیم سمت خیابان ری، بستنی اکبرمشتی همان جا بود. کافه نادری را با جزئیات بهخاطر دارم. با پدرم چندین بار رفتیم و آنجا نان خامهایهای سهقرانی خوردیم.» از خوراکیها که عبور میکند، به سفر میرسد؛ سفری که آن روزها خودش یک رؤیا بود. او با ذوقی که از چهره و چشمانش نمایان است از علاقه شدید دوران کودکیاش سخن میگوید: «صبحها پدرم من را از شمیران میآورد چهارراه لشکر پیاده میکرد، میرفتم دبیرستان رهنما. بازگشت هم با اتوبوسهای شرکت واحد خط ۱۴ از چهارراه ولیعصر(عج) به تجریش، بعد با سوار شدن اتوبوسهای دزاشیب یا نیاوران، خودم را به خانه میرساندم. تا مدتها، دبستان که بودم و حتی سال اول دبیرستان، عشق من رانندههای تیبیتی بود. کراوات میزدند، کتوشلوار خیلی شیک میپوشیدند. برای من این رانندهها اسطوره بودند. تا کلاس چهارم، پنجم وقتی میپرسیدند: میخواهی چه کاره شوی؟ میگفتم: راننده تیبیتی.» اما این رؤیا دوام چندانی نداشت و جایش را آرزوی دیگری گرفت: «تحتتأثیر داماد خالهام قرار گرفتم. ایشان مسئول مدرسه علمیه فیضیه چیذر بود. ارتباط نزدیکم با او، علاقهای تازه در من ایجاد کرد. کلاس هشتم، نهم دو پایم را در یک کفش کرده بودم که میخواهم بروم قم، درس دینی بخوانم. وقتی پدرم دید من خیلی جدیام، محکم ایستاد و گفت: نه.»
دو شنبه 15 دی 1404
کد مطلب :
270250
لینک کوتاه :
newspaper.hamshahrionline.ir/oQyBY
+
-
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به روزنامه همشهری می باشد . ذکر مطالب با درج منبع مجاز است .
Copyright 2021 . All Rights Reserved