محبوب همیشگی
گفتوگو با کاپیتان پرواز حاجقاسم و توصیه جالب سردار به خلبانش
الناز عباسیان | روزنامهنگار
زندگی مرد مقاومت ایران، سردار شهید حاجقاسم سلیمانی و آشنایی با سبک زندگی او که مدافع امنیت و آرامش ما بود همواره جذاب و الهامبخش است. همزمان با ایام شهادت سردار دلها و روز جهانی مقاومت، برنامه «جان ایران» از تلویزیون همشهری زندگی این سردار بزرگ و ژنرال بیبدیل مقاومت را با حضور دوست و همرزم او مرور کرد. مهمان این برنامه کاپیتان مصطفی عربنژاد، خلبان ۵۸ساله و یکی از نویسندگان کتابی با موضوع زندگی حاجقاسم بود.
عربنژاد از جانبازان دفاعمقدس است که در عملیاتهای کربلای۴ و ۵ در نقش بیسیمچی در کنار حاجقاسم حضور داشت و هدایت پرواز بسیاری از سفرهای مأموریتی سردار به سوریه را نیز بر عهده داشت.
بیسیمچی سردار سلیمانی در عملیات کربلای۴
کاپیتان مصطفی عربنژاد که در سالهای دفاعمقدس همرزم سردار بوده، خاطرات زیادی از آن روزها دارد: «ما از سال ۶۰ آموزشها را در پادگان قدس شروع کردیم. حاجقاسم مربی آموزش بود. در ادامه جنگ، در عملیاتهای مختلف در خدمت لشکر ثارالله بودیم تا رسید به عملیات کربلای۴. در این عملیات من بیسیمچی ایشان بودم. البته قبل از شروع عملیات، بیسیمها خاموش بود و ارتباط از طریق تلفن جنگی و سیم با قرارگاه برقرار میشد. حاجقاسم حاشیه رودخانه اروندرود کنار سنگر مستقر بود و بچهها آماده ورود به اروند بودند که همزمان با شروع عملیات، هواپیماهای دشمن با منور، منطقه را روشن کردند و عملا عملیات در شرایط آمادهباش عراقیها آغاز شد. غواصها با توکل جلو رفتند. بعد از نماز صبح، همراه سردار شهید مرتضی حاجیباقری با بیسیم به سمت جزیره امالرصاص رفتیم، جایی که خط بچههای لشکر ثارالله بود. منطقه بهشدت غبارآلود بود، بهخاطر حجم انفجار توپ و مهمات. عراقیها هم از شگرد ما باخبر شده بودند و علامتی گذاشته بودند تا ما را به سمت آن بکشانند. به سمت همان علامت رفتیم که ناگهان از داخل آب به سمت قایق ما شلیک شد. مجبور شدیم برگردیم. چند نفر از بچهها مجروح شدند. حدود ۱۵روز بعد، عملیات کربلای۵ آغاز شد. در آن عملیات هم به همراه حاجعلی نجیبزاده در خدمت حاجقاسم بودیم. باز هم ارتباط اولیه با سیم بود. بیسیمها کاملا خاموش بودند و ارتباط فرماندهی با قرارگاه از طریق سیم و تلفن جنگی انجام میشد. سیمها را بهصورت حلقهای آببندی کرده بودند و همراه غواصها جلو میبردند. تلفنچی فرمانده گردان غواصی باید به خط میزد. ما هم یک حلقه سیم را همراه بچهها جلو بردیم و برگشتیم. در مسیر برگشت، سکوت و ترس عجیبی حاکم بود، اما روحیه توکل به خدا و حالوهوای معنوی بچهها همهچیز را قابل تحمل میکرد.»
ماجرای عکسی که سردار را به خنده واداشت
این خلبان در ادامه به خاطره جذابی از عکاسی سردار اشاره میکند: «در لشکر۴۱ ثارالله با 2نفر از دوستانمان نزدیک ساختمان فرماندهی ایستاده و در حال عکس گرفتن با دوربین بودیم. حاجقاسم که فرمانده بود، از سنگر بچههای اطلاعات سمت ما آمد. در همین لحظه یکی از دوستان ما، شهید جواد زادخوش که خیلی شوخطبع بود و با حاجقاسم شوخی زیاد میکرد، با دوربین عکاسی به سمت حاجی رفت. حاجقاسم و جواد خیلی با هم شوخی داشتند. حاجی به جواد گفت: من با شما عکس نمیگیرم. جواد هم با همان لحن طنزآمیزش به حاجی گفت: داداش، ما هم نگفتیم که بیا با ما عکس بنداز. گفتیم بیا از ما عکس بگیر. حاجی هم دوربین را از آقای منصوری گرفت و از ما عکس گرفت. بعد هم منصوری از من و حاجی و شهید زادخوش عکس انداخت. آن روز کلی خندیدیم. هنوز لبخند روی لبهایمان بود که عکس ثبت شد. یک عکس یادگاری ماند. واقعا خاطره شد.»
برای مطالعه برنامهریزی میکرد
کاپیتان عربنژاد در عملیات کربلای۵ مجروح شد. بعد از جنگ، دوره خلبانی را گذراند و خلبان شد. خودش میگوید: «بعد از جنگ وارد نیروی هوایی شدم و پس از آن به شرکت هواپیمایی ماهان رفتم. خلبان پروازهای سوریه بودم و در آن مأموریتها در خدمت حاجقاسم بودیم. افتخار من این بود که در دفاعمقدس بیسیمچی ایشان بودم و در دفاع از حرم خلبانش. یادم هست در یکی از پروازها حاجقاسم وارد کابین شد. گفتوگویی بین من و سردار شکل گرفت. بعد حاجی از خلبان جوانی که کنارم بود پرسید: خب برادر، شما چه میکنی؟ البته غیراز خلبانی. او گفت دانشجوی علوم سیاسی در مقطع دکتری هستم. سردار با تبسم گفت: مرد مؤمن، علوم سیاسی را رها کن. به نظر من، رشتههای اجتماعیای از این دست را بخوان. اگر اهل قلم باشی، میتوانی روایتهای واقعی از جنگ بنویسی. حاجی کتاب قطوری زیر بغلش بود (به نظر میرسید از رمانهای روسی است). کتاب را به هر دوی ما نشان داد و گفت: ببینید، میتوانید کتابهایی شبیه به این بنویسید. این یک کتاب روسی است. به حاجقاسم گفتم: خدایی، با این همه مشغله، فرصت مطالعه هم داری، حاجی؟ گفت: بله، تو همین مسیرها بهترین فرصت است و من از قبل برای مطالعه برنامهریزی میکنم. حقیقتا هم همینطور بود. ایشان در پروازها کتاب میخواند: رمان، کتابهای مربوط به جنگهای مختلف، تاریخ، سیاست و فرهنگ جنگ.»
اصرار بر نوشتن روایتهای جنگ داشت
عربنژاد در ادامه از همان حضور سردار در کابین پرواز خاطره دیگری تعریف میکند: «آن روز در ادامه همان بحث خواندن کتاب، حاجی به من گفت: بنویسید. از خودتان چیزی به جا بگذارید. روایت شما برای نسل آینده خیلی مفید است، مخصوصا درباره جنگ ما. جنگ دانشگاه است، به تعبیر امام. فرهنگ جبهه و جنگ باید مکتوب شود، آن هم به روایت کسانی که خودشان در جنگ بودهاند. وقتی گفتوگویمان تمام شد، یک عکس یادگاری هم با حاجی در کابین هواپیما انداختیم که ماندگار شد.»
کاپیتان از تأکید سردار بر ثبت خاطرات رزمندهها میگوید: «همیشه توصیه میکرد که حتما در کرمان هم خاطرات بچههای لشکر ثارالله جمعآوری شود. همین تأکید ایشان باعث شد که این خاطرات بهصورت آثار دفاعمقدس مصاحبه و مکتوب شود. کتابهای زیادی نوشته شد، چون در جنگ اتفاقات فراوانی افتاده بود. نسل جدید و حتی بعضا بچههای خود ما شاید خیلی از این واقعیتها را نپذیرند. اینکه مثلا من در ۱۳سالگی به جنگ رفتم امروز برای خیلیها باورکردنی نیست.»
جاذبه بیشتر از دافعه
عربنژاد بر این نکته تأکید دارد که با آن روحیات، جاذبه حاجقاسم خیلی بیشتر از دافعهاش بود: «چهرهای باابهت داشت، مخصوصا در فضای جنگ، اما ویژگی اصلیاش این بود که با بچهها رفیق بود، همه را دوست داشت و همیشه در عملیاتها در خط مقدم حضور داشت. من در عملیات کربلای۵ در کنار ایشان مجروح شدم، همراه یکی از دوستان دیگر، آقای حسنزاده. حاجقاسم همیشه در خط مقدم بود و همین باعث شده بود در دل بچهها جا داشته باشد؛ نهفقط امروز که در دل همه مردم جا گرفته، بلکه همان زمان هم محبوب بود. روحیه بسیار خوبی داشت و بهاصطلاح جذاب بود. به همین دلیل، بچههای لشکر همه دوستش داشتند. حتی بعد از جنگ، هر سال اردوهایی برگزار میکرد و رزمندگان، فرماندهان و بچههای لشکر را دور هم جمع میکرد، از هر قشر و جایگاهی. همین روحیه باعث شد در دفاعمقدس و بعدها در دفاع از حرم هم همه با جان و دل پای کار باشند؛ رزمندگانی از کشورهای مختلف.»
از نزدیک زندگی و سادگی سردار را دیدیم
عربنژاد در پایان درباره روحیه اخلاص، مردمی بودن و ایثار سردار میگوید: «به نظر من، مهمترین نکته این است که سردار دلها بهخاطر روحیه اخلاص، مردمی بودن و ایثارش حاضر نشد به سمت راحتی برود و آگاهانه سختیها و مبارزه با ناامنی را انتخاب کرد تا امنیت مردم و کشور حفظ شود. الحمدلله، مردم ما شاهد سالهایی بودند که ایشان فعال بود و امنیت کشور بهخوبی برقرار بود. امروز هم سرداران بزرگی داریم، اما نمونهای مثل حاجقاسم واقعا کم پیدا میشود. ایشان اصلا اهل دنیا نبود، نه برای خودشان و نه حتی برای خانوادهشان. ما از نزدیک این سادگی را دیده بودیم. حتی در مراسم عروسی یکی از نزدیکان که دعوت شده بودیم، همهچیز بسیار ساده و معمولی بود. وقتی از سادهزیستیشان صحبت میکنیم، کاملا واقعی است و اغراق نیست.»
ماجرای تصادف سردار با پراید
کتاب «میهمان حبیب» با خاطرهای نمادین آغاز میشود؛ تصادفی در مسیر اعزام به سوریه. خودروی پرایدی که مقصر هم هست، به ماشین حامل سردار و همرزمان میزند. رزمندهای که عجله دارد به پرواز برسد قاعدتا پر از استرس و اضطراب است، اما سردار پیاده میشود و با آرامش میگوید: «مقصر ماییم.» شماره راننده پراید را میگیرد، عذرخواهی میکند و دستور میدهد خسارت وسیله نقلیه او در تهران پرداخت شود. آن مرد که خود را مقصر میدانست و چهره سردار برایش آشنا بود، غرق حیرت شده بود. وقتی راننده سردار با تعجب از سردار میپرسد چرا چنین کردید، پاسخ میشنود: «ما تا ساعتی دیگر میرویم سوریه. معلوم نیست خدا توفیق شهادت به ما بدهد؛ شاید هم کشته شویم و شهید نشویم. چرا دل این هموطنمان را به دست نیاوریم؟ این آدم با یک پراید زندگیاش را میچرخاند.»
