• یکشنبه 22 تیر 1404
  • الأحَد 17 محرم 1447
  • 2025 Jul 13
چهار شنبه 18 تیر 1404
کد مطلب : 258667
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/MQ8q3
+
-

پاییز امیدِ جا مانده زیرآوار...

لیلا باقری؛ روزنامه‌نگار

بمباران خیابان شهرستانی میدان امام حسین(ع)، تعداد زیادی خانه را تخریب کرده بود. زمستان سال66. آوار زیادی جمع شده بود. آسیب‌دیدگی زیاد بود و اندازه نداشت. 
خروار خروار خاک و سنگ و آهن را کنار می‌زدیم و جسد زن و کودک و مرد  بیرون می‌کشیدیم. و باز نگاه که می‌کردیم تپه بزرگی آوار جلومان بود. 
کار طاقت‌فرسا بود و نفس زیادی از ما گرفته بود. چند ساعتی گذشت. حیاط خانه‌های فروریخته را آوار‌برداری می‌کردیم. چند کودک وقت بازی مانده بودند زیر آوار. 
دیدن اجساد آنها خستگیمان را دو برابر می‌کرد. بغض پنجه می‌انداخت توی گلو. با همکارم لب دیوار حیاط نشستیم تا کمی نفس تازه کنیم. سر ِ همکاران، داد و گریه و صدا زیاد بود. صدای آواربرداری، فریاد مردم. یکباره احساس کردم صدای ناله‌ای شنیدم. 
به همکارم نگاه کردم. ابروهایش را درهم کشیده بود و زمین را به دقت نگاه می‌کرد. گفت: «شنیدی؟‌» انگشتم را گذاشتم روی دماغم که یعنی هیس. لحظه کوتاهی که صدای همهمه قطع شد، دوباره صدای ناله را شنیدیم. از روی دیوار پریدیم پایین. حیاط را گشتیم. صدا قطع شده بود. برگشتیم لب دیوار و خوب گوش کردیم. جایی که قبلاً در حیاط بود. 
دوباره صدا را شنیدیم. با دست نخاله‌ها را کنار زدیم. پیرمردی با لباس رفتگری زیر آوار بود. او را بیرون کشیدیم. حالش وخیم بود ولی با آن حال، اشاره کرد به جایی که پیدایش کرده بودیم. خاک را کنار زدیم، پسربچه‌ای روی صورت افتاده بود آنجا. سرما خورده بود. خاک و ترشحات  بینی راه دهان و تنفسش را گرفته بود و برای همین نمی‌توانست صدا بزند. 
 بچه‌ها توی حیاط بازی می‌کردند که پیرمرد در می‌زند. آن زمان رفتگرها در خانه‌ها را می‌زدند و آشغال‌ها را می‌گرفتند. پسربچه می‌دود به طرف در و بازش می‌کند. موج انفجار که همه‌جا را می‌گیرد، تن پیرمرد رفتگر، مثل سپر از پسرک محافظت می‌کند اما بقیه همبازی‌ها کشته شده بودند. دوباره بغض کردم. 
 با ساکشن مجرای تنفس را باز کردیم. پسربچه نفس راحتی کشید. آمبولانس هم آماده و منتظر بود. سریع فرستادیمشان بیمارستان. بمباران بود، سال‌ها بعد خبرنگاری که پیگیر داستان آن روز شده بود، ما را به هم رساند. جوان رشیدی از ته کوچه تخریب شده که حالا ساخته شده بود به طرفم می‌آمد. باورم نمی‌شد آن پسربچه سرماخورده، لاغر و خاکی و نحیف، حالا از من بلندتر است. نمی‌دانستیم به‌ هم چه بگوییم. بغلش کردم و بغضمان ترکید. 
خاطره محمود رمضانیان 

 

این خبر را به اشتراک بگذارید