گفتوگو با یک زن زندانی درباره تأثیر دخالتهای دردسرساز فامیل و همسایه بر زندگی دختران
تعصبهای نابجا زندگیام را تباه کرد
زینب زینالزاده| خبرنگار:
منطقه 18
سن و سالی ندارد و تنها 17 بهار از زندگیاش را پشت سر گذاشته بود که با یک تصمیم عجولانه و آنی، راهی کانون اصلاح و تربیت میشود. مینو از 3 سال پیش دربند است و پشت دیوارها و میلههای زندان روزها، ماهها و سالهای عمر و جوانیاش را میشمارد و در پی خوشبختی از دست رفتهاش است. او به مشارکت در قتل همسرش محکوم شده و تا صدور حکم نهایی قاضی، فقط هزار و 95 روز فاصله دارد. ماه گذشته 20 ساله شده و برخلاف همسالانش هیچ برنامهای برای آینده ندارد و حسرت گذشته را میخورد و میگوید: «تعصبات بیمورد خانواده، زندگی و آیندهام را تباه کرد.» او افسوس میخورد که چرا پدر و مادرش زمانی که میتوانستند، حمایتش نکردند و دست سرنوشت او را راهی چهاردیواری زندان کرد.
قرار است او را در کتابخانه بند ملاقات کنم. وقتی وارد میشود، مات و مبهوت به چهره معصومش نگاه میکنم. سن و سالی ندارد و هنوز هم نشانههای نوجوانی در صورتش پیداست. این روزها بیش از هر چیز دلش برای مدرسهای که در آن درس خوانده و دوران خوش بودن در کنار همکلاسیها و پاساژی که در نزدیکی شهرک مسکونیشان در منطقه 18 قرار دارد و همراه با مادرش برای خرید به آنجا میرفت، تنگ شده است.
مینو نخستین و آخرین کسی نیست که خود را قربانی تصمیم عجولانه میکند. کارشناسان توصیه میکنند، در اوج عصبانیت تصمیمگیری نکنید. 5 سال پیش «علی اسماعیلی» عضو هیئت علمی دانشگاه «علامه طباطبایی» در مورد علل بروز رفتارهای هیجانی و کنترل نشده هشدار داد و گفت: «متأسفانه مردم آموزشهای لازم برای کنترل خشم را بلد نیستند و باید از دوران کودکی این آموزشها داده شود.» شاید اگر چنین آموزشی در مدرسهای که مینو یکی از صدها دانشآموز آن بود، داده میشد امروز کارش به اینجا نمیکشید. او معتقد است اشتباه کرده و در اوج خشم و ناراحتی دست به چنینکاری زده و آیندهاش را فدای حماقتش کرده است. وقتی میپرسیم چرا بر خشم خود غلبه نکرده، میگوید:«من از ابتدا با همسرم مشکل داشتم و مخالف ازدواج بودم و بارها خواستم از او طلاق بگیرم، اما هر بار خانوادهام وعده روزهای بهتری را میدادند و راهی خانهام میکردند. خیلی صبر کردم اما طاقتم تمام شد و اون لحظه نمیدونستم باید چطور خشمم را کنترل کنم. متأسفانهکاری که نباید بشه، شد.»
پشیمانی سودی ندارد
زمان به عقب برنمیگردد برای همین، فرصتی برای جبران برخی از کارها نیست. دستورالعمل «پیشگیری بهتر از درمان» نسخهای است که میتوان در کاهش آسیبهای اجتماعی از آن استفاده کرد. برای جلوگیری از هر جرم و جنایت یا حادثهای، نیاز است تا به افراد خدمات مشاوره ارائه شود. هزینهبر بودن جلسههای مشاوره از یک سو و محدود بودن تعداد مراکزی که این خدمات را ارائه میدهند، از سوی دیگر، موجب شده افراد به این گزینهها فکر نکنند. وجود یک مشاور و راهنما در کنار مینو میتوانست به او کمک کند تا از بحران زندگیاش به سلامت عبور کند و اینگونه گرفتار چهاردیواری و دلتنگی و آینده مبهم نشود.
ناخواسته تن به ازدواج دادید و با مشکلاتی هم مواجه شدید. در چنین شرایطی چرا به مشاور مراجعه نکردید؟
شنیده بودم داخل سرای محلههای منطقه18 خدمات مشاوره ارائه میشود اما همسرم و خانوادهام اعتقادی به این کار نداشتند و هیچوقت اجازه ندادند مشکلم را با مشاوران در میان بگذارم.
فکر میکنید مشاوران میتوانستند کمکتان کنند؟
فکر میکنم مشاوران بهترین افرادی هستند که در بدترین شرایط میتوانند کمک کنند و از بین هزار بیراهه، راه درست را نشان دهند. اگر یکبار فرصت صحبت کردن با مشاوران به من داده میشد، بدون تردید امروز اینجا نبودم.
کلاس کنترل خشم در مدارس، مراکز فرهنگی و سراهای محله برگزار میشود، شما در آنها شرکت کرده بودید؟
در مدرسه چنین درسی نداشتیم. معلم درسهای کتاب را میگفت و ما هم تکرار میکردیم. راه و روش خاصی برای کنترل خشم بلد نبودم. پیش از ازدواج مشغول درس و مدرسه بودم. بعد از ازدواج هم بر اساس سنت دیرین فامیلی و رسمی که بین در و همسایه بود، نمیتوانستم به تنهایی بیرون بروم و به همین دلیل خیلی در جریان اتفاقاتی که بیرون خانه و در کوچه و خیابان میافتاد، نبودم.
سکوت در برابر خواستهها
روانشناسان بر این باورند دوران کودکی یعنی سنین 2 تا 6 سالگی، دوران طلایی و زمان شکلگیری شخصیت افراد است. بنابراین والدین با اهمیت دادن به این دوران و استفاده از روشهای علمی و اصول تربیتی و پرورشی میتوانند نقش مهمی در شکلگیری شخصیت آینده فرزندانشان داشته باشند. توجه بیش از حد یا بیتوجهی والدین در این سن به خواستههای کودکان، آفتی است که تربیت و پرورش را تحت تأثیر قرار میدهد و به همین دلیل است که کارشناسان توصیه میکنند والدین باید در حد معقول و منطقی به خواستهها و مطالبات فرزندانشان توجه داشته باشند. خانواده مینو با بیتوجهی به خواستههای دوران کودکی دخترشان او را از داشتن عروسک محروم میکنند و شاید همین محرومیت بیاهمیت ضربه سختی به شخصیت او که در حال شکلگیری بوده میزند.
دوران کودکی بازی با اسباببازی را دوست داشتید یا نقاشی و بازی با دوستان و همسالان؟
من اصلاً اسباببازی نداشتم و خیلی هم با دوستانم بازی نمیکردم.
چرا؟
دوستانم اسباببازی داشتند و من خجالت میکشیدم، برای همین خیلی با آنها همبازی نمیشدم.
خانواده توان مالی خرید اسباببازی را نداشت؟
وضع زندگیمان خیلی بد نبود اما هیچوقت برایم اسباببازی نخریدند تا همین امروز حسرت بغل کردن عروسک مو طلایی به دلم مانده.
از پدر و مادر خواستید برایتان اسباببازی بخرند؟
جرئت این کار را نداشتم.
چرا؟
در خانواده ما رسم نبود بچهها چیزی از پدر و مادر بخواهند. این فقط رسم خانواده ما نبود. در محلهای که زندگی میکردیم بیشتر خانوادهها چنین رسمی داشتند و بچهها حق حرف زدن در برابر بزرگترها و پدر و مادر را نداشتند.
تعصبات سنتی
پایبندی بیش از حد و غیرمعمول به برخی اصول و سنتهای گذشتگان در برخی خانوادهها، موجب فروپاشی میشود. این تعصبات در میان برخی قومیتها قدری بیشتر است و به همین دلیل مینو در سن 13 سالگی تن به ازدواج میدهد و نتیجهاش این میشود که امروز او پشت میلههای زندان به دنبال خوشبختی است. وقوع چنین حوادثی، موجب شده خیلی از فعالان اجتماعی دست به کار شوند و اقداماتی برای جلوگیری از ازدواج زود هنگام دخترها و پسرها انجام دهند. به گفته برخی از کارشناسان چنین رسومی در مناطق جنوبی پایتخت بیش از مناطق دیگر است و شاید مسائل اقتصادی یکی از علتهای آن باشد. وقتی خانواده مینو تصمیم میگیرند دخترشان با «محمود» 25 ساله ازدواج کند، چارهای جز سکوت ندارد و مانند همیشه تسلیم خواسته آنها میشود.
آیا خانواده نظر شما را در مورد ازدواج پرسیدند؟
من در سنی نبودم که به چنین مسائلی فکر کنم و خانواده هم نه تنها نظرم را نخواستند بلکه خودشان تصمیم گرفتند و من هم به اجبار پذیرفتم.
چرا مخالفت خودتان را اعلام نکردید؟
به همان دلیل که در کودکی نتوانستم بگویم عروسک و اسباببازی میخواهم. البته یکبار یواشکی با مادرم در این مورد صحبت کردم و گفتم که شوهرم را دوست ندارم و دلم نمیخواهد ازدواج کنم، اما اهمیتی نداد.
چرا؟
زود ازدواج کردن دختر بین فامیلهای ما یک رسم است. مادرم لیست بلندبالایی از دخترهای فامیل و همسایه و دوست و آشنا که زود ازدواج کرده و به نظر خوشبخت شده بودند، آورد و من را مجاب کرد که ازدواج بهترین اتفاق زندگیام است.
حرف زدن در کانون خانواده
رفاقت با والدین میتواند از بیراهه رفتن نوجوانان و جوانان جلوگیری و آمار آسیبهای اجتماعی را کاهش دهد. «سید محمد مکی» روانشناس معتقد است شکاف عمیقی بین 2 نسل دیروز و امروز ایجاد شده است. او میگوید: «والدین باید به روز شوند و آگاهی و دانششان را افزایش دهند و تلاش کنند با برقراری ارتباط دوستان صمیمی، با فرزندانشان رفیق شوند. در چنین کانونی است که فرزندان یاد میگیرند خواستههایشان را بگویند و حسرت در دلهایشان نماند.» اگر خانواده مینو چنین علم و آگاهی را داشتند و اجازه میدادند دخترشان در مورد ازدواج، حرفهایش را بزنند امروز به جای کانون شاید پشت نیمکت دانشگاه بود.
پس از ازدواج وقتی با همسرت مشکل داشتید با پدر و مادرتان صحبت کردید؟
بله، بارها حرف زدم اما هیچوقت از من حمایت نکردند و همیشه طرفدار همسرم بودند.
رابطهات با والدینت چگونه بود؟
رابطه خیلی صمیمی و دوستانه نداشتیم. آنها مانند همه افرادی که اطرافمان بودند، تصمیم میگرفتند و من و 2 برادرم اطاعت میکردیم.
در طول روز چند بار دور هم جمع میشدید و با هم صحبت میکردید؟
چنینکاری در خانواده ما رسم نبود. پدر سرکار بود و مادرم هم مشغول انجام کارهای خانه و وقت بیکاری هم با خانمهای همسایه در کوچه مینشستند و صحبت میکردند. من و برادرانم هم مشغول بازی یا درس خواندن بودیم. هیچوقت به جز سر سفره دور هم جمع نمیشدیم تا صحبت کنیم.
حمایت غریبهها
پدر و مادر بهترین حامی و خانواده بهترین پناهگاه برای مردم یک جامعه است. در گذشته حمایت از فرزندان اصل مهم در خانوادهها بود اما در گذر زمان این اصل کمرنگ و کمرنگتر شده تا جایی که دیگر اثری از آن باقی نمانده است. این روزها نسل جوان به جمع دوستان و همسالان بیش از اعضای خانواده اعتماد دارند و حرفهای ناگفتهشان را با آنها در میان میگذارند. فرزندان به جای اینکه در کانون خانواده به دنبال حامی باشند، بیرون از خانه و در جامعهای که آدمهایش نقاب به چهره دارند، دنبال حامی میگردند و چه بسا به سرنوشت مینو گرفتار میشوند. اگر خانواده فرصت حرف زدن به مینو را میداد و در برابر مشکلات و مسائل زندگی حمایتش میکردند هرگز به غریبهها پناه نمیبرد.
فکر میکنید اگر خانواده از شما حمایت میکرد، چنین اتفاقی میافتاد؟
به جرئت میگویم نه. طلاق شاید آخرین و بدترین راه باشد اما در مورد من بهترین راهحل بود که خانوادهام در این مورد با من همراه نشدند و این حماقت را انجام دادم.
علت مخالفت خانواده با طلاق شما چه بود؟
بین بعضی از قومها، طلاق نشانه سرافکندگی است. علاوه بر این در محله ما که همسایهها مدام در موضوعهای خصوصی یکدیگر سرک میکشیدند، طلاق گرفتن دختر عین بیآبرویی است. همین 2عامل موجب شد خانوادهام برای گرفتن طلاق من را همراهی و حمایت نکنند.
فکر میکنید اگر در محله دیگری بودید خانواده با طلاق شما موافقت میکرد و کارتان به اینجا نمیکشید؟
خانواده من متعصب و پایبند سنتها بودند و هستند اما به حرف همسایهها و اطرافیان بیشتر اهمیت میدهند. با توجه به شناختی که از خانواده دارم فکر میکنم اگر در محله دیگری بودیم و همسایهها کاری به کارمان نداشتند، خانواده با طلاقم موافقت میکردند و این سرنوشت شوم نصیبم نمیشد.

یادداشت
نقش بیبدیل آموزشها در خانوادهها
لیلا ارشد| کارشناس آسیبهای اجتماعی و فعال اجتماعی:
مشکل اساسی جامعه ما این است که فرزندان و خانوادهها مهارتهای زندگی از جمله شیوه برقراری ارتباط با دیگران و صحبت کردن درباره مسائل را بلد نیستند. امروز اگر فرزندی در برابر پدر و مادر بنشیند و حرف بزند یا در برابر حرف اطرافیان و تصمیمگیری آنها اظهارنظر کند، نشانه بیادبی و گستاخی است. خانوادهها بهویژه آنهایی که به سنتها پایبندتر هستند، صمیمیت با فرزندان و رفاقت با آنها را نشانه از بین رفتن اقتدار میدانند و فکر میکنند با فاصله گرفتن میتوانند اقتدارشان را حفظ کنند. متأسفانه آموزش پذیرش مسئولیت برای والدین و مهارت برقراری ارتباط خوب و صمیمی و صحبت کردن برای فرزندان، هیچگاه وجود نداشته و آموزههای امروز دستاورد نسلهای گذشته است. همین قدیمی و به روز نشدن اطلاعات و آگاهی، سبب ایجاد شکاف بین اعضای خانواده و بروز آسیبهای اجتماعی شده است. والدین باید یاد بگیرند با فرزندانشان رفیق باشند و در عین اقتدار به آنها آزادی عمل بدهند و به حقوقشان احترام بگذارند. در چنین شرایطی آمار آسیبهای اجتماعی کاهش مییابد و به جامعه آرمانی نزدیک میشویم.