• یکشنبه 3 آبان 1405
  • ١٤ جمادى الأولى ١٤٤٨
  • 2026 Oct 25
یکشنبه 10 تیر 1397
کد مطلب : 21528
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/R5lw
+
-

گفت‌وگو با حمیدرضا شکارسری، شاعر و منتقد

مترو؛ مار عظیمی که آدم‌ها را می‌بلعد

مترو؛ مار عظیمی که آدم‌ها را می‌بلعد

فرشاد شیرزادی| خبرنگار:

حمیدرضا شکارسری، شاعر «عاشقانه‌های تاریک روشن» و «چراغانی بی‌دلیل» است. شاعری که در سال‌های اخیر به سرودن عاشقانه روی آورده است. شکارسری طرفدار پر و پا قرص فوتبال و در تیم‌های داخلی، شیفته استقلال است. او کمتر در تهران به خرید و استخر می‌رود. گفت‌وگوی ما را با او درباره حس و حالش وقتی سوار مترو می‌شود، ارتباطش با کاسبان محله‌اش که خالی از بارقه‌های طنز نیست و تفاوت مترو تهران و مسکو بخوانید. شکارسری ساکن منطقه 4 است. 

وقتی میان جمعیت متراکم آدم‌ها در مترو قرار می‌گیرید یا وقتی دستفروش‌ها را در مترو می‌بینید چه حس شاعرانه‌ای به شما دست می‌دهد؟ این منظره‌ها اصلاً برای شما شاعرانه هم هست؟ 

کاملاً بستگی به حال آن لحظه دارد. بارها در مترو احساس کرده‌ام می‌توانم شعر بنویسم؛ دقیقاً برای همان حال و هوا و همان لحظات. معتقدم شعر چه بخواهیم و چه نخواهیم از درونیات شاعر سرچشمه می‌گیرد و هرقدر هم که عوامل خارجی در پیداش آن دخالت داشته باشند، تا تأثیر مستقیم و مستقل ذهن شاعر را در آن نبینیم، شعری حاصل نمی‌شود. اینکه یک صحنه ثابت با دو ذهنیت متفاوت می‌تواند دو شعر کاملاً متفاوت را ایجاد کند به هیچ‌وجه دور از ذهن نیست. لذا بستگی به آن روزی دارد که شاعر سوار مترو شده یا اینکه چه اتفاقاتی برایش افتاده و چه حالات روحی و جسمی‌ای داشته است.

این امر می‌تواند باعث شود که برداشت شاعر از صحنه متفاوت باشد. من حالات مختلفی را در ذهنم تجربه کرده‌ام. از معروف‌ترین این حالات مار عظیمی است که آدم‌ها را بلعیده. به گمانم این برداشت، برداشت آشنایی است تا برسیم به برداشت خاص خودم که البته پیش از مطرح کردنش باید حسابی عذرخواهی کنم؛ چون ممکن است نه تنها جذاب نباشد که بسیار هم تلخ به نظر برسد. به گمانم برخی از این توده‌ها انگار از قناره‌های قصابی آویخته شده‌اند. آنها به حدی خسته و داغان به نظر می‌رسند که این تشبیه و استعاره بارها به ذهنم رسیده است. البته روحیات آدم فرق می‌کند و یک شاعر دیگر ممکن است نگاه مثبتی داشته باشد اما من غالباً نگاه مثبت و سرخوشانه‌ای به این اوضاع و چنین تصویرهایی ندارم. 

اشاره کردید که در مترو هم می‌شود شعر سرود. با این شلوغی چگونه؟ 

شعر می‌تواند حتی در شلوغی یا اتوبوس یا هنگام سر و صدای بچه‌ها سروده شود. در حقیقت باید زندگی را در شعر دخالت داد. اما شاعرانه زندگی کردن در روزگار ما هیچ مصداقی ندارد، مگر در لحظه‌هایی که زندگی، فوق‌العاده شاعرانه باشد که آن هم کمتر پیش می‌آید! 

ارتباط صمیمی و دوستانه‌ای با کاسبان محله‌تان دارید؟ تا به حال شده کتابی به آنها هدیه یا امانت بدهید؟ 

کتاب نداده ام اما بعضاً سؤال می‌کنند که آقا، دیشب در آن برنامه تلویزیون شما را دیده‌ایم یا چند بار اتفاق افتاده که کاسب محل در روزنامه‌ای که جنسی را در آن می‌پیچده، نام و عکس مرا می‌بیند و با تعجب، در حالی که حسابی حیران شده چند دقیقه‌ای از حساب و کتاب دست کشیده و گفته راست راستکی این آقا شمایید؟ البته این اتفاق به ندرت می‌افتد. اما حرف‌های مشترک من با کاسبان محل بیشتر درباره ورزش و فوتبال است. یعنی بیشتر درباره لیگ برتر یا جام‌جهانی با آنها صحبت می‌کنم. کاسبان محل مرا بیشتر به‌عنوان طرفدار پر و پا قرص تیم فوتبال استقلال می‌شناسند تا مثلاً شاعر و منتقد ادبی که از قضا خیلی هم دهن پر کن به نظر می‌رسد! 

اگر بخواهید در تهران دست دوستی را بگیرید و او را به مکانی تفریحی ببرید آنجا کجاست؟ 

باور می‌کنید این موضوع تا به حال برایم پیش نیامده. در روزگار ما متأسفانه دیگر خبری از چنین رفت و آمدهای پرخرج و تجملی‌ای نیست. 

در روسیه اسپیکرهای قوی در مترو شعرهای شاعران را پخش می‌کند. این کار در تهران هم می‌تواند پاسخگوی نیازهای فرهنگی باشد؟ 

ما قرار نیست در مترو ادیب تحویل جامعه بدهیم. همین که فضایی فراهم شود تا یک جوان با حس انسانی خود پای یک پیرمرد را لگد نکند و وقتی مردم می‌خواهند از پله برقی بالا بروند، به آنجا هجوم نیاورند، شهرداری کار فرهنگی‌اش را انجام داده است. قرار هم نیست همه شعرها مختص جریان خاصی باشد. چه اشکالی دارد که شعر شاملو و فروغ و باباچاهی در کنار شعر علیرضا قزوه در بیلبوردها نوشته شود. این یک فرصت فرهنگی است که ما می‌توانیم در این مقطع از آن استفاده کنیم. در واقع با این کار ما حس جست‌وجوگری مخاطب را در مکان‌های عمومی بیدار می‌کنیم. در جبهه روی مقوا می‌نوشتیم «پرواز را به خاطر بسپار» و این جمله فروغ معناهای گوناگون و عمیقی برایمان داشت.

این خبر را به اشتراک بگذارید