• دو شنبه 20 مهر 1405
  • ١ جمادى الأولى ١٤٤٨
  • 2026 Oct 12
شنبه 29 اردیبهشت 1397
کد مطلب : 16615
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/AmEz
+
-

خاطره‌بازی با جعفر ابراهیمی شاعر ترانه «خوشا به حالت ‌ای روستایی»

وقتی بوی ربنا در کوچه های «زنجان» می پیچید

وقتی بوی ربنا در کوچه های «زنجان» می پیچید

فرشاد شیرزادی| خبرنگار:

منطقه 15


ترانه «خوشا به حالت‌ ای روستایی» را در کتاب اول دبستان، همه به خاطر داریم؛ همچنین شعر «ما و نداها» (من در کمرکش کوه/ خوشحال می‌دویدم...» در کتاب هدیه‌های آسمانی سال سوم ابتدایی. شاعر این ابیات پیش رویمان نشسته است و این روزها ساکن خیابان بایندری‌ها در منطقه 2 است. با او که در کودکی موقع سحر خود را به خواب می‌زده و مخفیانه روزه می‌گرفته خاطره‌بازی کردیم. گفت‌وگوی ما را با او درباره رمضان بخوانید.    
    
 تا به حال شده که یکی از نمادهای رمضان را در کتابتان آورده باشید یا دیده باشید که نویسنده دیگری آن را به درستی به کار برده؟
 
یک‌بار در مجله سروش نوجوان مطلبی از من چاپ شد که نه داستان بود و نه خاطره. عمداً هم این‌طور نوشته بودم که نه خاطره باشد و نه داستان. در عین حال، سعی داشتم که هم حال و هوای شیرین داستان را داشته باشد و هم واقع‌گرایی‌اش مانند خاطره به نظر برسد. این نوشته‌ام در باره حسی بود که یک نوجوان نسبت به رمضان دارد و ما معمولاً کمتر به آن توجه می‌کنیم.

نوجوانان به دلیل سنی که دارند علاقه بیشتری به مباحث دینی دارند و علاقه‌مندند فرایض دینی را مانند نماز و روزه به جای آورند. آنها می‌خواهند زود جایگاه خود را در سنی که نه کودکند و نه جوان در جامعه و هستی پیدا کنند. می‌خواهند سنشان را بزرگ‌تر نشان دهند و روزه بگیرند؛ هرچند شاید به عمق روزه گرفتن و عبادت دینی پی نبرده باشند و صرفاً حس شیرینی نسبت به ماه رمضان داشته باشند. نوجوان که بودم خیلی ضعیف بودم و بنیه‌ای نداشتم،

اما دوست داشتم روزه بگیرم. پدر و مادرم مخالف بودند و می‌گفتند که سنت پایین است و بدنت ضعیف است و مریض می‌شوی و از این حرف‌ها... گاهی سحر بیدار می‌شدند و به‌زعم خودشان مرا بیدار نمی‌کردند در حالی که من بیدار می‌شدم و صدای دعای آنها را می‌شنیدم. گاهی گریه می‌کردم و اشک‌هایم روی بالش می‌ریخت. بیدار می‌ماندم تا سحری تمام شود. خودم را به خواب می‌زدم و فکر می‌کردم که از دست پدر و مادرم عصبانی شده‌ام که چرا مرا از روزه گرفتن محروم می‌کنند. حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، به این نتیجه ساده و منطقی می‌رسم که آنها از روی محبت این کار را می‌کردند.

با این وصف، روزه می‌گرفتم و دعای سحری را دوست می‌داشتم. در آن نوشته عنوان کرده بودم که مراسم افطاری را هم خیلی دوست ‌دارم. عنوان مطلبم به گمانم «آن سوی سبز» بود. نوشته بودم که لحظه‌های افطار احساس می‌کردم که آدمی نتیجه روزه و عبادت را می‌بیند و وقتی افطار می‌شود خوردن افطار جایزه‌ای از سوی خداوند است. آن روزها به اقتضای شرایط اقتصادی چای شیرین می‌خوردم و جالب است بدانید که فکر می‌کردم چای شیرین در ماه رمضان اختراع شده است و غذایی مذهبی و آیینی و دینی به حساب می‌آید و به همین دلیل عاشق چای شیرین بودم! 

 
چه المان‌هایی از رمضان را می‌شود وارد شعر و داستان کرد؟ 


همین حس‌هایی که در زمان سحر و افطار در وجود نوجوان و جوان هست. اینها حس‌های مهمی است. در برخی شعرها از سختی‌های روزه می‌گویند اما به گمانم لحظه‌های بعد از افطار خیلی شیرین‌تر است. مراسم افطار و سحر را می‌توان وارد ادبیات کرد و درباره آن داستان و شعر نوشت. درباره سکوت روزه می‌توان نوشت. سکوت گناه نکردن و خیلی موارد که لب می‌بندیم و غذا نمی‌خوریم و به چیزهای بد گوش نمی‌سپاریم و غیبت هم نمی‌کنیم.

اینها المان‌هایی است که می‌توان در ادبیات مطرح کرد. معتقدم که خیلی نباید مستقیم‌‌گویی کرد و مثلاً بخواهیم در یک صفحه در مورد ماه رمضان همه چیز را به بچه‌ها یاد بدهیم. حس بچه‌ها در رمضان به قدری قوی است که فقط کافی است ما آن حس را در داستان بیاوریم. لزومی ندارد که آن حس را به‌عنوان شاعر و نویسنده بزرگنمایی کنیم. درباره رمضان چیز زیادی نمی‌توان به بچه‌ها یاد داد. رمضان با توجه به اینکه به نظر می‌رسد پیچیده است اتفاقاً نکته پیچیده‌ای ندارد؛ بر خلاف نماز که به ظاهر ساده اما خیلی پیچیده است. از منظرهای گوناگون می‌توان به رمضان پرداخت، اما تجربه‌های شخصی بچه‌ها در مورد رمضان خیلی خوب است. به گمانم همین تجربه‌ها باید تداعی شود.

دور هم جمع شدن خانواده‌ها در زمان افطار و نماز خواندن قبل از افطار و این جور رفتارها. معتقدم که در جمع بودن برای بچه‌ها در رمضان یکی از زیبایی‌های ماه رمضان است. کنار مادربزرگ و پدربزرگ نشستن و اینکه شاید هنگام سحری بچه‌ها را بیدار نمی‌کنند، اما همه را در افطار آزاد می‌گذارند که افطار بخورند و از ثواب روزه بهره‌ببرند. ادبیات کودک این روزها مانند جاده‌ای هموار شده و نویسندگان جوان‌تر هم خیلی بهتر از ما کار می‌کنند. مسیرها روشن است. این روزها به دلیل بیماری شاید نتوانم روزه بگیرم اما سعی می‌کنم مانند کودکی و نوجوانی‌ام به گونه‌ای در روزه سهیم باشم. نان و سبزی و حلیم بخرم و این‌گونه در مراسم روزه‌داری شرکت کنم. 

 ترانه‌ای در تلویزیون پخش می‌شود که می‌گوید: «آمد اذان/ آمد اذان/ از روزن دیوار من/ از گنبد نیلوفری/ تا خلوت بسیار من...» این ترانه متعلق به عبدالجبار کاکایی است و معنویت خاصی را به همراه دارد. چگونه می‌توان این معنویت را در ادبیات منعکس کرد؟ 

همین حسی که از شنیدن چنین شعرهایی برداشت می‌کنیم سرشار از معنویت است. همین‌طور وقتی «ربنا» شجریان را گوش می‌کنیم. خودم شعری دارم به نام «بوی ربنا» و تا هنگامی که آن شعر را نوشته بودم کسی نگفته بود که ربنا بو دارد. آن شعر در آن زمان خیلی مطرح شد و نامش را وارد برنامه‌های رادیویی هم کردند و نام برنامه‌ای را از آن شعر گرفتند. در آن شعر لحظه‌های افطار را از زبان بچه‌ای بیان کرده‌ام.

این کلمه تأثیرگذار بود و برای بزرگ‌ترها هم ملموس به نظر می‌رسید. آنچه معمولاً به آنها توجه نمی‌شد اگر مورد توجه قرار گیرد معنویت خاصی به همراه دارد. همین ترانه «آمد اذان» به نوعی به این حس‌ها می‌پردازد وحسی الهی دارد. حسی که فضای خانه و اطراف را پر می‌کند. آدم احساس می‌کند فاصله‌ها برداشته شده و همان مهمانی را که ماه خداست، می‌توان دید. اینکه در سحر و افطار مهمان خدا هستیم. نوجوانان حس‌هایی دارند که اگر به ما منتقل شود می‌توان آنها را به شعر آورد. اینها مسلماً به ما کمک می‌کند. 

 خاطره خاصی هم از محل سکونتتان و خیابان زنجان دارید؟ 

یادم هست که سال‌ها پیش مردم هنگام سحر همدیگر را بیدار می‌کردند. برای افطار آش رشته نذری می‌پختند و بین خانه‌های مجاورشان تقسیم می‌کردند. خیابان زنجان در آن دوره سرشار از لطف و معنویت بود. صبح‌ها وقت سحر صدای رادیو مردم و اذان صبح از کوچه به گوش می‌رسید. محله ما از محله‌های متدین و مذهبی تهران به حساب می‌آمد. امروز متأسفانه از آن انس و الفت بین همسایه‌ها کمتر خبر و خطی دیده و شنیده می‌شود. دوست داشتم همه شعرهایم را می‌دادم و یک لحظه از آن لحظه‌های ناب سحر در محله‌مان دوباره تکرار می‌شد. 

این خبر را به اشتراک بگذارید