• شنبه 3 مهر 1400
  • السَّبْت 17 صفر 1443
  • 2021 Sep 25
دو شنبه 11 اسفند 1399
کد مطلب : 125639
+
-

مکتوبات یک کتابفروش/ یک جمع باشکوه

مکتوبات یک کتابفروش/ یک جمع باشکوه

مهدی بیگلری

 مردی هراسان،  مردی خندان،  زنانی پر شور،  زنی تنها؛ مشتریان خاص امروز کتابفروشی بودند. بقیه، شهروندهای معمولی که هر روز به کتابفروشی می‎آیند.
- آن مرد آنقدر هراسان آمد و هراسان رفت که مجال گفت‌وگو نبود.
- مرد خندان نمی‎دانم از چه خندان بود، اما طالب معاشرت به‌نظر می‎آمد؛
کمتر با کتاب‎ها، بیشتر با ما و دیگران.
- زنانی که جمع‎شان جمع بود، جمع ما را هم جمع و کتابفروشی را خوش‎انرژی کردند. معاشرت‎شان باشکوه و پرشور بود. سر هر میز و قفسه‎ای با هم می‎رفتند به‎هم نظر می‎دادند و حواسشان به انتخاب‎های هم بود. تازه لابه‎لای اینها یکهو بحث می‎رفت سمت انتخاب لباس و مهمانی دیشب و سفر چندماه پیش و تولد فلانی و...
و اصلاً کتابفروشی جای بلاتکلیفی است، هم آرامش و سکوت می‎خواهد و هم شلوغی و سروصدا. هر وقت شلوغ می‎شود، دنبال کمی سکوت می‎گردی و وقتی سکوت خسته‎ات می‎کند در جست‌وجوی هیاهویی.
- اما زنِ تنها، تنها کسی بود که امروز همه کتاب‎ها را به وجد آورده بود؛ کتاب‎ها یک‎به‎یک منتظر رسیدن او.
چنان با اشتیاق و طمأنینه انگشتش را روی یک کتاب به نشانه انتخاب می‎گذاشت، تمام احساسش را می‎دیدی که می‎نشست روی کتاب.
کتاب‎های قفسه قبلی با حسرت و کتاب‎هایی که نوبت‎شان نرسیده بود، امیدوارانه تماشایش می‎کردند. ولوله‎ای به‎پا کرده بود این زنِ تنها؛ ولوله‎ای در سکوت و من در تردید که این معرکه را به‎هم بزنم یا نیازی به کمک و راهنمایی من ندارد.
نکند از آن تنهاها باشد که یک دنیا حرف دارد و منتظر یک سلام است؛ شاید هم به‎نظر می‎آید تنهاست؛ درحالی‌که اصلا تنها نیست وقتی به این خوبی بلد است کتاب‎ها را از تنهایی دربیاورد. به هر حال گاهی نباید بازی را به‎هم زد. باید نشست و تماشا کرد. راستی این دورهمی باشکوه‎تر است یا دورهمی زنانی که قبل از او آمده بودند؟ اصلاً حواسم نبود ببینم زنانِ سرخوشِ باشکوه، انتخاب‎شان چه بود؟ کی رفتند و چگونه؟ مرد هراسان از کجای این شهر به کجای شهر می‎رفت؟ فایده‎ای داشت رد شدنش از اینجا؟ مرد خندان برای چه می‎خندید؟

 

این خبر را به اشتراک بگذارید