• پنج شنبه 3 اسفند 1402
  • الْخَمِيس 12 شعبان 1445
  • 2024 Feb 22
سه شنبه 18 آذر 1399
کد مطلب : 118108
+
-

پزشک نویسنده

بهرام صادقی دوم آذرماه ۱۳۶۳ در تهران درگذشت

پزشک نویسنده


 معراج قنبری

روزگاری که بسیاری از مخاطبان داستان، ادبیات را با آثار صادق هدایت آغاز می‎‌‎کردند، سخن از «ملکوت» بهرام صادقی به میان آمد؛ داستانی که نخستین‎‌‎بار در جنگ ادبی اصفهان خوانده و در آستانه‎‌‎ دهه پرتلاطم 1340، در شماره‎‌‎ نهم کتاب هفته منتشر شد. بسیاری او را پایه‎‌‎گذار داستان مدرن می‎‌‎دانند و بسیاری دیگر اما او را نمی‎‌‎شناسند. سال1315 در نجف‌آباد اصفهان متولد شد و در 14سالگی به اصفهان مهاجرت کرد. 5سال بعد در کنکور پزشکی پذیرفته و راهی تهران شد. نخستین داستان او «فردا در راه است» نام داشت و در سن 20سالگی در نشریه‎‌‎ سخن به چاپ رسید. غلامحسین ساعدی درباره‎‌‎ این داستان می‎‌‎گوید: «داستانی به ظاهر تلخ، خشک، با زبان نرم و عبوس ولی با توصیف‎‌‎های ریز و دقیق. برانگیختن گیجی و حیرت خواننده، در نور مسجد و تابوت مرده‎‌‎ای به ظاهر پیدا و ناپیدا و شک و تردید که آیا این خود مرده است که در مجلس ختم خویش حضور به‌هم رسانده یا نه؛ آن‌هم با یک ابهام ملایم و بی‌هیچ گرته‎‌‎برداری از سبک و سیاق معمول رایج در داستان‎‌‎نویسی آن روزگار.» روزگار دهه‎‌‎ 1330 بود و داستان‎‌‎های او یکی پس از دیگری در نشریه‎‌‎های معتبر به چاپ می‎‌‎رسید. نخستین مجموعه‎‌‎داستانش با نام «سنگر و قمقمه‎‌‎های خالی» در 34سالگی منتشر شد. 18سال گذشت و نویسنده‎‌‎ مطرح همچنان در تلاش برای پزشک‌شدن. سرانجام در 37سالگی از تحصیل پزشکی فارغ شد و درست یک سال بعد کتاب ملکوت منتشر شد. در میانه‎‌‎های پزشکی و نویسندگی، صادقی شعر هم می‎‌‎گفت. با نام مستعار «صهبا مقداری». ضیاء موحد درباره‎‌‎ صادقی می‎‌‎گوید: «در دوره‎‌‎ اول، بهرام صادقی تحت‎‌‎تأثیر حزب‎‌‎توده است. این دوره‎‌‎ ایدئولوژی‎‌‎زدگی اوست و آثار این دوره‎‌‎اش اصلا شعر نیست و ارزشی هم ندارد. پس تحلیلی هم از آن نمی‎‌‎توان داشت. اما در دوره‎‌‎ دوم، بهرام صادقی کم‎‌‎کم‎‌‎ متوجه می‎‌‎شود که هنر، نوعی استقلال می‎‌‎طلبد و هنر اصیل با شعار‌دادن میانه‎‌‎ای ندارد. حالا بهرام صادقی در دوران تردید میان شعر و داستان است. شاید در همین دوره است که متوجه می‎‌‎شود که شاعر نیست». صادقی نویسنده‎‌‎ مبهمی است؛ دست‎‌‎کم برای عوام. تکه‌نوشته‎‌‎ها و جمله‎‌‎هایش و حتی آن شعرهایی که می‎‌‎گفت امروز این‌ور و آن‌ور منتشر نمی‎‌‌‎شود. سینما هم در بیشتر دیده‌شدن و درک مهم‎‌‎ترین اثر ادبی او موفق نبود. خسرو هریتاش در سال 1355 فیلم «ملکوت» را ساخت - فیلمی که تنها در پنجمین جشنواره‎‌‎ جهانی فیلم تهران به نمایش درآمد - و هرگز اکران عمومی نشد؛ فیلمی که نایاب‎‌‎ترین فیلم تاریخ سینمای ایران است، نه در هیچ نهاد و سازمان سینمایی‎‌‎ای و نه نزد بهمن فرمان‎‌‎آرا، تهیه‎‌‎کننده‎‌‎اش یافت نمی‎‌‎شود. بهرام صادقی در چند دهه‎‌‎ اخیر روبه ‎‌‎بیشتر فراموش‌شدن بود، اما در سال‎‌‎های اخیر اوضاع کمی بهتر شد. ملکوت در خارج از ایران به چند زبان ترجمه شد و ظاهرا کارهایی نیز براساس داستان‎‌‎های او درحال نوشته‌شدن است. نامه‎‌‎ هوشنگ گلشیری در مجلس ترحیم بهرام صادقی با این جمله‎‌‎ها به پایان رسید: «من که مطمئنم، همه مطمئنیم. تلفن کردیم به هرجا که سراغ داشتیم. اصلا چند سالی بود که به‌ندرت پیدایش می‎‌‎شد. سراغی از کسی نمی‎‌‎گرفت. حتی وعده هم نمی‎‌‎گذاشت تا خلف وعده‎‌‎ای بکند، کار داشت. می‎‌‎گفت: «دارم کار می‎‌‎کنم، این بار دیگر جدی است.» خب، مگر نمی‎‌‎شود این یک‌بار دیگر جدی دست به‌کار شده باشد؟ مگر نمی‎‌‎شود از پس چند سالی ممارست، قلب را برای چند ثانیه از کوبش بازداشت؛ به‌خصوص که آدم پزشک هم باشد؟ تا بهشت‌زهرا هم که برده باشندش از توی ماشین و در یک توقف کوتاه گریخته، یا حتی از خاک گریخته است. بهرام صادقی باز هم خلف وعده کرده است، نه با ما، که با مرگ؛ سرش را بیخ طاق کوبیده. می‎‌‎آید، همین حالا و از آن در، می‎‌‎ایستد، سیگاری لای دو انگشت دراز و باریک، با آن چشم‎‌‎های مهربان و زهرخندی بر لب آن‎‌‎جاست؛ بلند و باریک. نگاهمان می‎‌‎کند که «دیدید که باز... » نگاه کنید: آمده است، زنده است. بهرام صادقی همیشه زنده است». برای مطالعه‎‌‎ بیشتر درباره‎‌‎ زندگی و آثار بهرام صادقی، به شماره‎‌‎ 135نشریه‎‌‎ بخارا (بهمن و اسفند 1398) و کتاب «بهرام صادقی: بازمانده‎‌‎های غریبی آشنا» نوشته‎‌‎ محمدرضا اصلانی می‎‌‎توان رجوع کرد.



این خبر را به اشتراک بگذارید