• چهار شنبه 7 خرداد 1399
  • الأرْبِعَاء 4 شوال 1441
  • 2020 May 27
سه شنبه 18 تیر 1398
کد مطلب : 64908
+
-

شاعر امروز

هاکا، شاعر: شعری که امروز اجتماعی‌ است فردا می‎تواند عاشقانه باشد. زمان تعیین می‎کند که چه شعری در چه زمانی، چه زایش معنایی به خود می‌گیرد

گفت وگو
شاعر امروز

محمد توفیق مشیرپناهی|  سنندج- خبرنگار:


 شعر نسل امروز و آن دسته از شاعرانی که شعر را جدی گرفته‎اند،‌ویژگی‎های دوران معاصر را به‌خوبی نشان می‎دهد. هر کدام از این شاعران به دنبال تثبیت و زبانی پاک و شعری متعلق به خود هستند. بسترها و زمینه‎ها برای تولید شعر در هر کدام متفاوت است، اما نقطه تلاقی‎ دارند و آن انسان امروز است. نسانی که با تمام ناآرامی‎های روزگار برای زندگی در تلاش است. شعر جدی شاعران امروز این تلاش‎ها را بیان می‎کند. «سابیر هاکا» متعلق به این دوره از شعر و شاعران امروز است، با بستری متفاوت که زمینه‎ساز شعرهایش می‎شود. در ادامه گفت‎وگوی همشهری را با این شاعر کارگری و کارگر شاعر می‎خوانید. 


کمی ازخودتان بگویید.    

من «سابیر هاکا» هستم. البته سابیر قبادی بوده‌‌ام. ادبیات و کلمات با جادویشان آدم را جدا از آن چیزی که هست، می‎کند. متولد یکم خرداد سال 65 در روانسر هستم، پدرم از شاهینی کامیاران است و مادرم روانسری. تا دهم دبیرستان تحصیل کرده‌ام و نشد درس خواندن را ادامه دهم. دوستانم اصرار داشتند حالا که شاعرم، کتاب‎هایم چاپ شده است و جوایزی هم گرفته‌ام و شعرهایم به دیگر زبان‌ها ترجمه شده، مدرک معادل تحصیلی بگیرم؛ اما این کار را نکردم. 

ادبیات سابیر هاکا را به ‎دنیا آورد یا سابیر هاکا ادبیات را آفرید؟

ادبیات به‌تنهایی کسی را به ‎وجود نمی‌آورد و هیچ فردی را هم پیدا نمی‎کنید که به‌تنهایی ادبیات را به‎ وجود آورده باشد. یک گفتمان دوطرفه در شعر، داستان، رمان و... رخ می‎دهد. من مادرم را ندیدم، دوساله بودم که به طرز ناگواری درگذشت. ممکن است بعد از این واقعه شعر در من متبلور شده باشد. 

هیچ‎گاه نمی‎دانی که کی شعر را شروع کرده‌ای. خیلی‌ها می‌گویند که من از فلان تاریخ شروع کردم به نوشتن، اما این نوشتن به‌تنهایی به ‎وجود نمی‎آید، مگر این‌که بسترش را فراهم کرده باشید و زمینه‌اش در تو به ‎وجود آمده باشد. زمینه هم همه اتفاقاتی است که در زندگی از سر گذراند‌ه‌ای. پس شاعر به‎نوعی خود انتخابگر است و آن‎گونه که می‎خواهد تربیتش می‎کند تا آماده‎اش کند، آماده که شد به ‎قول میکل‎آنژ که پرسیدند چطور تندیسی را به‎وجود می‎آوری؟ گفت: «من اضافه‎هایش را برمی‎دارم.» شعر ماده خامی است که شاعر اضافه‎هایش را از بستر زبان برمی‎دارد و می‎تراشد و می‎سراید. 

همیشه فکر می‎کنم که این اتفاقات باید می‎افتاد. من باید شاعر می‎شدم، مادرم می‎رفت که من از پس این واقعه رنج بکشم و در 15 سالگی به تهران بیایم، بی‌خانمانی و کارتن‎خوابی و... همه رخ بدهند تا شعر خود را تحویل من بدهد و می‎داند تو همان کسی هستی که می‎تواند پیکری را بتراشد ‌ از واژه‎ها. می‎داند که تو همان کسی هستی که از درون روحت همان چیزی را که می‎خواهد بیرون می‌کشی. 

چگونه می‎توانید فضای شعری خود را به خوانندگان معرفی کنید؟ 

فضا تغییر می‎کند، روز‌به‌روز مفاهیم تغییر می‎کند، همه‌چیز دچار تغییر می‌شود؛ آدم‎ها و رفتارهایشان، روابط و ابزارها و... از نیمه دوم قرن نوزدهم همه چیز سرعت می‎گیرد. روستاها بزرگ می‎شوند و به شهر نزدیک‌می‌شوند. انسان خود را قدرتمند می‎بیند، ماشین را اختراع می‎کند و دست به ساخت عظیم‎الجثه‎ها می‎زند. همین ماشین امروز باعث ترس و اضطراب و ترافیک و دود و آلودگی فرار از مرکزگرایی شده است. اگر زمانی تمرکزگرایی و جمع شدن مطرح بود، اکنون انسان به فردگرایی و جدا افتادگی و گوشه رفتن و حاشیه نشستن رسیده است. 

فضای شعری من یا هر شاعری از یک دوره به دوره بعد و از یک کتاب به کتاب بعد فرق می‎کند. کتاب‎ها نقطه اتصال مشترک دارند. محصول یکسری شرایط و اتفاق هستند. یک شعر ممکن است با شعر دیگر به لحاظ فرم و تکنیک تفاوت داشته باشد، اما به لحاظ محتوا و مفهوم این‎گونه نیست. 
مثلا من یک دوره زندگی‌ام با کارگری سپری شد، پس خواه‎ناخواه شعر همان دوره‎ام با کارگر و مصالح ساختمانی و نوع زندگی و گفتمانی که در این محیط وجود دارد، گره ‎خورده است. هنگامی که عاشق می‌شوم و زن می‎گیرم در این دوره شعرم به شکل دیگری ا‎ست و شعرها عاشقانه می‎شود. هر کدام از اینها بعد از گذار خود، ته‎مانده‎ای از خود را در تو باقی می‎گذارند. من همچنان که از عشق می‎نویسم، رنگ و بو و فضای کارگری را در خود دارد، اما نه به آن شدت که در این مرحله ‌زیست می‎کنی، یا اگر تغییر جغرافیا بدهم، حس جابه‎جایی در جغرافیای جدید سایه سنگین خود را بر شعر من می‌گستراند. شما به دوران‎ شعر شاملو نگاه کنید؛ از دوره‏ای که به کار سیاسی و حزبی نزدیک بود، تا شعرهای دربند و حبس و نسیم آزادی و هوای تازه و شعرهای اجتماعی و عاشقانه‎های بسیارش و... 

‌شما یک شاعر کارگری هستید؟ 

من مخالف نام‎گذاری و تقسیم‎بندی این‎چنینی هستم. همیشه با این نام‎گذاری چه مربوط به خودم و چه شاعر دیگر باشد مخالف بوده‌ام، چون اگر شعر عاشقانه، کارگری یا سیاسی باشد، خواه‎ناخواه با انسان پیوند می‌خورد، پس با اجتماع هم پیوند می‌خورد و شعر اجتماعی می‌شود. ‌ 
کورت ونه‎گات می‎گوید: تلویزیون چنان می‎کند که گویی تمام مردان و زنان در بیرون دست در دست هم هستند و تو تنهایی و وادارت می‎کند از خانه بزنی بیرون و کسی را پیدا کنی. در چنین دنیایی وقتی عشق به‎ خاطر پول ترکت می‏کند، جنبه سیاسی به خود می‎گیرد، چون مادیات اهمیت داده شده، به‎ خاطر معاش زندگی و نان، مانند کولبرها مجبور به خطر انداختن جان هم می‎شویم.

من نیز به‎عنوان یک کارگر، زن و بچه دارم و عاشقم. به ‎قول آیدا، عاشقانه‎ترین شعرهای شاملو، اجتماعی‏ترین آنهاست. شعری که امروز اجتماعی‌ است فردا می‎تواند عاشقانه باشد. زمان تعیین می‎کند که چه شعری در چه زمانی، چه زایش معنایی به خود می‌گیرد.

چند کتاب دارید؟

من 3 کتاب شعر چاپ شده دارم؛ «می‎ترسم پس از مرگم کارگر باشم»، «دوری مثل آخرین طبقه یک آسمان‎خراش» و « دلهره مدام گریختن». چند کتاب نیز در دست نوشتن و آماده شدن دارم؛ یکی رمانی ا‌ست که 12 سال زندگی‌ام را برای آن گذاشته‌ام و هنوز تمام نشده است، چون 8 ساعت از زندگی‌ام را کار می‌کنم، اگر 5 ماه فرصت می‎داشتم و سرکار نمی‎رفتم، رمان را به اتمام می‎رساندم. دومی کتابی ا‎ست به ‌نام «انزوای نوشتن» در تحلیل شعر و شاعری دهه 80 از منظر ابررسانه بودریار. همچنین شعرهایم به زبان‎های انگلیسی، فرانسوی، هندی، آفریقای جنوبی، کُردی و... ترجمه شده است.
 

3شعر از « سابیر هاکا»

(1)
تمام زندگی‌ام بر این باور بوده‌ام
که دروغ نگویم
دل هیچ انسانی را نشکنم
و این را پذیرفته‌ام که از بین رفتن قسمتی از زندگی است.
اما با این وجود
از مرگ خودم می‌ترسم
می‌ترسم بعد از مرگ هم
کارگر باشم!


(2)
تا به حال
افتادن شاه‌توت را دیده‌ای!؟
که چگونه سرخی‌اش را
با خاک قسمت می‌کند؟
[هیچ چیز مثل افتادن دردآور نیست]
من کارگرهای زیادی را دیدم
از ساختمان که می‌افتادند
شاه‌توت می‌شدند!


(3)
ماشین‌ها هیچ احساسی ندارند
خسته نمی‌شوند
شب کمرشان درد نمی‌گیرد
به فکر اجاره ماه بعد نیستند
از همه مهم‌تر
آخر هفته از صاحب‌کارشان مساعده نمی‌خواهند
درست مثل
ماشینی که دیروز
جای پدرم را در کارخانه گرفت!

این خبر را به اشتراک بگذارید