برای دل مادر
شهید امیررضا قدرتی خود را وقف کشور و خانواده کرده بود
سیده کلثوم موسوی | خبرنگار
امیررضا نانآور خانه بود؛ جوانی اهل یکی از روستاهای خراسان شمالی که مسیر رسیدنش به لباس نظام، از خواستهای مادرانه آغاز شد. با وجود دشواریهایی که برای رسیدن به هدف خود پشت سر گذاشت، سرانجام به نیروی دریایی پیوست؛ انتخابی که به بخش مهمی از زندگی و سرنوشت او تبدیل شد. امیررضا قدرتی، در ۱۳ اسفند ۱۴۰۴در اقیانوس هند (آبهای سریلانکا) به شهادت رسید. گفتوگوی ما را با مادر و خواهر شهید بخوانید.
زینب سالمی، مادر شهید قدرتی، وقتی از امیررضا میگوید، اشک از چشمانش جاری میشود: «از هزینههای پزشکی تا سایر مخارج زندگی من و پدرش، با کارت بانکی امیررضا پرداخت میشد. به فکر خرید و خرج کردن برای خودش نبود. تا لب تر میکردیم و چیزی میخواستیم امیررضا برای ما فراهم میکرد. حالا کارت حقوقش و همان کارتی که با آن خرید میکردیم، به عنوان یادگار پیش من مانده است. زمانی که میخواست برود هند، برای خداحافظی آمد و گفت وقتی برگردم شما را میبرم مشهد. امیررضا رفت و برنگشت؛ به جای او خادمان حرم آقا امامرضا(ع) با پرچم متبرک آقا آمدند منزل ما. امیر به خاطر من رفت نیروی دریایی و مسیرش به شهادت ختم شد.» با این جمله انگار داغ بانو سالمی تازهتر میشود: «چند بار گفتم بیا و ازدواج کن، چند تا دختر هم معرفی کردم. قبول نمیکرد. میگفت هر موقع توانستم برای شما خانهای دست و پا کنم یا خرج تو و بابا را طوری تامین کردم که نیاز نباشد سرکار بروی، آن وقت خیالم راحت میشود و میگویم میخواهم داماد بشوم.»
تماس تصویری
مادر شهید میگوید: «یک روز توی حیاط داشتم لباس میشستم که امیررضا مرا دید و از در رفت بیرون. یک ساعت بعد، در حیاط باز شد و پسرم با یک وانت آمد داخل. لباسشویی و جاروبرقی قسطی گرفته بود. با لبخند گفت مگر امیررضا مرده که مادرش انقدر سختی بکشد؟» در ادامه یادآوری میکند: «من یک پسر دیگر هم دارم. اسمش میلاد است. پسر بزرگم است. ایران نیست. خیلی وقت بود او را ندیده بودم و گاهی از دلتنگی گریه میکردم. وقتی امیررضا متوجه حال من شد، رفت و برای من و پدرش گوشی هوشمند گرفت و کار کردن با آن را هم به ما یاد داد. از آن به بعد با میلاد تماس تصویری میگرفتیم و هر دفعه امیررضا را دعا میکردم که کاری کرد از دلتنگی در بیایم. حالا با دلتنگی و نبود خودش چطور کنار بیایم؟ کسی میتواند گوشی هوشمندی بیاورد بلکه فقط یک بار امیررضایم را ببینم؟»
در مسیر رسیدن به هدف
نرگس قدرتی، خواهر شهید، درباره علاقه مادرشان به حضور یکی از فرزندان در نیروهای نظامی میگوید: «مادرم بسیار علاقهمند بود که یکی از پسرهایش در نیروهای نظامی خدمت کند. چهارسال برای برادر بزرگم تلاش کرد و حدود دو سال نیز برای امیررضا پیگیر این موضوع بود. زمانی که امیررضا قصد داشت وارد نیروهای نظامی شود، ۱۱۳کیلو وزن داشت؛ در حالی که یکی از شرایط ثبتنام، داشتن وزن ۸۵کیلوگرم یا کمتر بود. او با اراده و تلاش فراوان، طی چند ماه وزنش را به ۸۵کیلوگرم رساند. منظورم این است که وقتی میدید مادرم دلش میخواهد یکی از فرزندانش در یکی از ارگانهای نظامی خدمت کند، نیروی دریایی را انتخاب کرد و در مسیر دستیابی به هدفش راسخ بود.»
گفتوگوی خواهر برادری
در میان خاطرات فراوان خواهر و برادر، یکی از تماسهای تلفنی امیررضا در روزهای ابتدایی خدمتش در رشت، جایگاه ویژهای دارد. در آن تماس، با آنکه همکارانش از طریق بیسیم بارها او را صدا میزنند، همچنان ترجیح میدهد گفتوگو با خواهرش را به پایان برساند.
نرگس قدرتی این خاطره را چنین روایت میکند: «رفتار امیررضا برای ما توام با محبتی پدرانه بود. به یاد دارم در اوایل خدمتش در رشت، با من تماس گرفت. نزدیک یک ساعت با یکدیگر صحبت کردیم و تقریباً دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم. در همان زمان، امیررضا را مرتب صدا میزدند. جواب آنها را میداد و دوباره با من شروع به صحبت میکرد. به او گفتم تو را صدا میزنند، چرا تماس را قطع نمیکنی؟ گفت مگر میشود؟ وقتی خواهرم دارد صحبت میکند، من خداحافظی نمیکنم؛ منتظر میمانم تا حرفت تمام شود، بعد تماس را قطع میکنم. برای اطرافیانش احترام و ادب خاصی قائل بود و ما که خانوادهاش بودیم این احترام را بیشتر داشتیم و احساس غرور میکردیم.»