بیقراریهای عاشقانه
محمود جهانشاهینسب، پدر شهید حسین جهانشاهینسب، از روزهایی میگوید که در کرمان بودند و حسین دلباخته بود و خجول و بیقرار: «پسرم در فضای مجازی با دخترخانمی که اهل شمال بود آشنا شد. خانوادهها در جریان قرار گرفتند. بعد از چند دیدار یک دل نه صد دل عاشق شد. مرخصی میگرفت و مستقیم میرفت شمال تا نامزدش را ببیند. چون حقوقش کم بود و این سفرها هزینه داشت، در کافههای آنجا کار میکرد؛ از جاروکشیدن تا شستن ظروف کافه، تا بتواند هزینه چند شب اقامت را تامین و دیداری تازه کند. حسین آمد و گفت برایش آستین بالا بزنیم. بالاخره از کرمان حرکت کردیم و رفتیم خواستگاری. همان روز هم مراسم عقدشان را برپا کردیم. شبی را که میخواستیم برویم خواستگاری فراموش نمیکنم؛ حسین سر از پا نمیشناخت! اما این عشق ناکام ماند. حسین نتوانست حجله عروسی را ببیند و عروس داغدار بهجای لباس سفیدعروسی رخت عزا بر تن کرد.» این پدر داغدار قصه دلدادگی پسر شهیدش را اینطور روایت میکند: «غصه ما فقط رفتنش نیست. غصهدارم که نتوانستم یک جشن عقد خوب برایش بگیرم. هر زمان یاد مراسم عقدش میافتم که چقدر ساده بود، اشکم سرازیر میشود. ای کاش میتوانستم برایش سنگتمام بگذارم. وقتی فهمیدم در فضای مجازی با دخترخانمی آشنا شده، چند مرتبه سرش داد زدم که مگر میشود ندیده و نشناخته؟! عشق در اینستا؟! این روزها در فضای حقیقی هم محبت واقعی کمرنگ است! اما با وجود اینکه من عصبی میشدم، او آرام لبخند میزد و میگفت بابا، ناراحت نشو! من چندبار ایشان را دیدهام و میشناسم. بعد سرش را پایین میانداخت و با شیطنت خاصی از گوشه چشم نگاه میکرد و زیر لب میگفت چه میشود کرد؟ دست خود آدم که نیست، کار دل است. باز کلافه میشدم اما تا میخواستم حرفی بزنم، لبخند معصومش را که میدیدم هر دو فقط به هم نگاه میکردیم و من دلم قرصتر میشد درباره تصمیمی که او گرفته بود. حسین دلداده بود و تمام تلاشش را در این مسیر کرد. الان اگر میتوانستید با خودش مصاحبه کنید از عاشقانههایی که داشتند میتوانست برایتان خیلی بهتر از من تعریف کند.»