2بار پسرم را از دست دادم
داستان زندگی پرفرازونشیب ناواستوار یکم رضا رکجان از زبان مادر و همسرش
سیده کلثوم موسوی| روزنامهنگار
مادر دعاها میکند که پسرش سالم به دنیا بیاید و زودتر از موعد راهی بیمارستان امام رضا(ع) میشود. پزشک بیمارستان میگوید بچه نارس است؛ شاید زنده نماند. مادر او را نذر امام رضا(ع) میکند تا اگر زنده ماند غلام امام هشتم باشد و اسمش رضا. جگرگوشهاش زنده میماند و نذر ادا میشود، اما تقدیر مسیر پرپیچوخمی برای رضا رکجان رقم میزند و او را از دوسالگی تا زمان سربازی، از مهر مادری محروم میسازد. در 19سالگی مادرش را پیدا میکند و در 25سالگی نامش جزو شهدای جنگ تحمیلی سوم در ناو دنا ثبت میشود. از بین شهدای ناو دنا، داستان زندگی ناواستوار یکم رضا رکجان عجیبترین است. آنچه میخوانید براساس گفتوگو با فاطمه محمدپور، مادر شهید و مهدیه نجفی، همسر شهید تهیه شده است.
سالهای بیقراری
مادر است و این روزها دلتنگ و بیقرار. یاد روزهایی میافتد که فرزند اولش، رضا داشت زودتر از موعد به دنیا میآمد: «روز تولدش یکی از روزهای سرد زمستان1378 بود. او را امام رضا به من بخشید. فقط دوسال توانستم پسرم را در آغوش بگیرم و برایش لالایی بخوانم؛ لالاییهایی که تا سالها بعد برایم حسرت شد و تنها زمزمههایی ماند که برای درودیوار میخواندم. زمستان سال1378 آغوشم را پناهش کرده بودم غافل از آنکه سالها باید سرمای نبودنش را تحمل کنم.» فاطمه محمدپور، مادر شهید از اتفاقی که او را از فرزندش جدا میکند، میگوید: «رضا دوساله بود که من و پدرش از هم جدا شدیم و پدرش هم رضا را از من گرفت. برای سالها خبری از پسرم نداشتم. این آغاز جدایی ما بود. دربهدر دنبالش میگشتم، حتی در روزنامه هم اطلاعرسانی کردم که پسرم کجا هستی؟ آقای رکجان، هرجا هستید بچهام را به من برگردانید! اما تمام تلاشها و جستوجوی 17سالهام بیهوده بود؛ خبری از او نبود.»
مثل معجزه
روزهای طاقتفرسای جدایی اما قرار بود بعد از سالها چشمانتظاری به پایان برسد و دست تقدیر مادر و پسر را به هم برساند: «روزها را میشمردم. میدانستم رضا 19ساله شده. تمام فکرم این بود که پیش پدرش است و لابد دیگر مرا فراموش کرده است، غافل از اینکه محل خدمتش در سربازی با نوه داییام در درهگز، مرز ترکمنستان یکی میشود. تقدیر اینطور رقم میخورد که رضا خیلی اتفاقی بین همه سربازها با نوه داییام دوست میشود و متوجه میشود که او اهل کلات نادر است. رضا به او میگوید که سالهاست مادرم را ندیدهام، اما میدانم که محل تولدش کلات نادر است. چندبار هم به کلات نادر آمدهام، اما او را پیدا نکردهام. نوه داییام هم به رضا پیشنهاد میدهد در مرخصی بعدی با هم بروند روستا تا شاید مادرش را پیدا کنند. بهاینترتیب رضا معجزهوار به کلات نادر میآید.»
لحظه دیدار
بعد از سالها بیخبری حالا خبری در راه است. محمدپور در یکلحظه غیرقابل باور معجزهای را در آغوش میگیرد: «رضا در آن مرخصی همراه نوه داییام به خانه پدرم میروند. پسرم آنجا برای برادرم تعریف میکند از روی شناسنامه مشخص بود که خانواده مادری در کلات نادر زندگی میکنند. رضا 2مرتبه پیگیر شده بود و ردی از من پیدا نکرده بود. برادرم از او میپرسد اسم مادرت چیست؟ وقتی رضا اسم مرا میآورد، برادرم شوکه میشود و میگوید اینکه اسم خواهر من است. بعد از این اتفاق با من تماس گرفتند و آمدند منزل من. آنموقع در شهر دیگری بودم. یکدفعه دیدم پسر خوشقدوقامت و رعنایی مقابلم ایستاده و میگوید من پسرت هستم. اصلا باورم نمیشد. قلبم داشت از جا کنده میشد. شوکه شده بودم. او را در آغوش گرفتم. سال1397 خدا رضا را دوباره به من داد. رضا میگفت در این سالها بزرگترین آرزویم این بود که ببینم مادرم چه شکلی است!»
مکث
آخرین قاب
مادر شهید آخرین خداحافظی با پسرش را هم تعریف میکند: «دوازدهم بهمن1404، بعد از مرخصیاش آماده میشد برود به یگان برای رزمایش صلح. بعد از اینکه خداحافظی کردیم، انگار حسی به من میگفت برو یکبار دیگر جگرگوشهات را نگاه کن، برو از پنجره باز هم شاخ شمشادت را ببین. رفتم جلوی پنجره. تا مرا دید لبخند زد. حس غریبی داشتم. رضا دستش را تکان داد و با همان خنده دور و دورتر شد. آن روز آخرین دیداری بود که با نور چشمم داشتم و این آخرین قابی است که از او در ذهنم مانده.»