وداع آخر
داستان الهام صادقی، همسر شهید ملکی، تراژدی مطلق این خانواده است؛ زنی که 2ماه با داغ همسر و 2فرزندش زیست. فیلم وداع او با پیکر شاهان قلب را تکان میدهد. کنار پیکر کوچکش زانو زد؛ آنقدر که انگار دنیا ایستاده بود و فقط او و فرزندش مانده بودند. او را در آغوش گرفت؛ همانطور که هزار بار در خانه و در بازیهای مادر و فرزندی گرفته بود، بیخستگی و با صبری که تمام نمیشد. حالا همان آغوش، میزبان آخرین وداع بود. او سرش را روی پیکر پسر خردسالش گذاشت و آرام، با صدایی که از عمق یک دل شکسته برمیآمد، گفت: «مامانجان، برو دامن حضرت زهرا رو بگیر تا تنها نباشی. من هم خیلی زود میام. میدونی که مامان دروغ نمیگه.»
مادری که سالها با حوصله زیاد با فرزندان خردسالش بازی میکرد و تا پاسی از شب خستگیناپذیر کنارشان مینشست و میخندید حالا تنها به یک امید دل بسته بود: اینکه فرزندانش در پناه حضرتزهرا(س) تنها نمانند و خودش هم خیلی زود به آنها برسد. الهام به قولش عمل کرد. سبحان ملکی میگوید: «زنعمو عاشق عموحسین بود. دفترچه خاطراتش هنوز پیش من است. او با دیدن جانماز شاهین و لباسهای بچهها، دنیایی از غم را بر دوش میکشید. برخی میگویند خودکشی کرد، اما نه! او در اثر 2سکته قلبی همزمان، درحالیکه فقط ۵درصد از قلبش کار میکرد، از دست رفت. او از دوری حسین دق کرد و از شدت عشق به فرزندانش و رنج دوری دیگر نتوانست در این دنیا بماند.»
عجیبترین بخش این روایت، دلشوره حسین در آخرین شب است. سبحان میگوید: «همان شب، حسین بیتاب مادربزرگم بود. گفت دلم بدجور تنگ شده. دلشوره عجیبی داشت. میگفت شاید یک اتفاق خوب این فکرهای تلخ را پاک کند. قرار گذاشت تا فردا شب برایم به خواستگاری برویم. او آرزو داشت عروسی من را ببیند. اما تقدیر، قرار دیگری داشت. آن شب مهمان هیئت امامحسین(ع) بود و تنها ۳۰دقیقه پس از بازگشت به خانه، میهمان ابدی خدا شد.»