کودکی که 3بار تشییع شد
گفتوگو با پدرشهید علیاصغر فروزانفر از شهدای میناب
الناز عباسیان| خبرنگار
میان هیاهوی زندگی، گاهی تقدیر چنان سنگین رقم میخورد که کلمات در برابر آن کم میآورد؛ درست مثل روایتی از شهدای میناب و تشییع چندین باره پیکرها. اصلا مگر یک کودک چقدر جثه دارد که اینطور تکهتکه باید به خاک سپرده شود؟! در تشییع اخیر شهدای میناب، تکهسوم از بدن شهید علیاصغر فروزانفر در خاک آرام گرفت اما دل پدر و مادرش دوباره لرزید؛ چراکه این کودک 8 ساله طی 3مرحله در 4ماه شناسایی و 3 بار تشییع شد. یدالله فروزانفر، پدرشهید از دلتنگیهایش میگوید.
ماجرای اسم علیاصغر
یدالله فروزانفر و همسرش، چند سالی چشم به راه لبخند کودکی در خانهشان بودند تا اینکه نذر کردند؛ نذر حضرت علیاصغر(ع). نذرشان قبول شد و پسردار شدند؛ آن هم چه پسری! پدر اینطور تعریف میکند: «برای بچهدارشدن فقط متوسل شدم به 6ماهه کربلا. چند هفته بعد از آن نذر، خدا جواب دلمان را داد. گفتم اگر پسر باشد، اسمش را علیاصغر میگذارم؛ همینطور هم شد. با آمدنش به زندگی ما خیر و برکت آورد. حالا که رفت، فهمیدم چه فرشتهای، دست ما امانت بود. عاشق حرمامامرضا(ع) بود. مدام میپرسید کی میرویم مشهد؟ سالی یکی، دو بار مشهد میرفتیم. چهاردهم دیماه ۹۶علیاصغر آمد و 8سال بعد مثل شهدای کربلا تکهتکه پرکشید.» علیاصغر، کلاس دوم بود که تازه خواهردار شده بود؛ «آوا»، خواهر یکماههاش. هر روز که از مدرسه برمیگشت، کیفش را گوشهای میانداخت و میدوید سمت گهواره. پدر از آن روزهای شیرین زندگیشان میگوید: «خیلی بچه دوست داشتم اما بعد از علیاصغر دوباره بچهدار نشدیم. تا اینکه 8 سال بعد خدا آوا را به ما داد. خوشحال و خوشبخت بودیم. بیشتر از همه ما، علیاصغر ذوق به دنیاآمدن خواهرش را داشت. انگار دنیا را به او داده بودند. نازش میکرد، برایش آهنگ میخواند. میگفت: «بابا، آبجی من خیلی کوچیکه، مواظبش باشیم.» در خانه مهربانترین بود؛ صدای بلندش را هیچکس نشنید. با بزرگترها باادب و بااحترام حرف میزد و با کوچکترها، مهربان و دلسوز بود.»
چپپای فوتبالی
علیاصغر عاشق فوتبال بود. اسامی بازیکنان خارجی را بهتر از خیلی از بزرگترها حفظ بود. با جثهریز و نحیفش، در زمین فوتبال، اندازه 2نفر بود. دوستانش میگفتند وقتی پا به زمین میگذارد، همه نگاهها به اوست. پدرش با ذوق میگوید: «نکته جالب اینکه در فوتبال چپپا بود اما با دست راست مینوشت. در آزمون سنجش تحصیلی کلاس اول، کارشناس به ما گفت که چه پسر باهوشی دارید، هر دو نیمکره مغزش فعال است. برای آینده پسرم برنامههای زیادی داشتم. به همین خاطر دنبال مدرسه خوب بودم. پسرخاله علیاصغر آنجا درس میخواند و پیش او ثبتنامش کردیم.»
تا 3 روز از پسرم خبری نبود
پدر شهید درباره روز حادثه چنین روایت میکند: «روز حادثه قبل از انفجار معلم فرزندم با همسرم تماس گرفت و اطلاع داد باید دنبال علیاصغر برویم. تا من راه بیفتم همسرم راهی شده بود اما قبل از رسیدن، انفجار رخ داد. بعدش من رسیدم و دیدم چه کربلایی شده! اول فکر کردم دانشآموزان قبل از انفجار از مدرسه خارج شدهاند، اما با فرونشستن گردوغبار مشخص شد دانشآموزان و معلمان و حتی تعدادی از پدر و مادرها زیر آوار ماندهاند. مردم یکییکی به یاری آمده و صحنه امدادرسانی هر لحظه شلوغتر میشد. خودم هم از لحظات اول حادثه در عملیات آواربرداری بودم و در حد توان کمک میکردم.»
