آرزوی آوین ۸ساله برآورده شد
روایت مادرشهید از نامه دخترش به آقای شهید
زهرا بلندی | روزنامهنگار
ساعت از 10 شب گذشته بود. موکب امامحسن مجتبی(ع) در میدان شهرری خلوت شده بود. آوین امیرکاشانی، همان دختر ۸ساله با موهای قهوهای، چال روی گونه و چشمانی که همیشه دنبال یک قاب عکس از رهبرش میگشت، دست مادرش را گرفته بود. ناگهان آسمان زرد شد. صدای انفجار پالایشگاه، زمین و زمان را لرزاند. آوین فریاد زد: «مامان بدو! مامان بدو!» سپس غبار و دود و سکوت همهجا را فراگرفت. دخترک شب قبل از حادثه، در دفتر خاطراتش نوشته بود: «رهبرجونم، من هم دوست دارم مثل تو شهید بشم.» و کمتر از یک روز بعد، طی حضورش در تجمعات، آرام روی دستهای خاکی مادربزرگ خوابید. این گزارش، روایت زندگی کوتاه اما آسمانی آن دختر و شهادت غریبانهاش در محله شهرری به نقل از مادر جانبازش، لیلا راسخ است.
نامه آوین به رهبر شهید
در خانوادهای ساده رشد کرد. پدر و مادرش با وجود اعتقادات عمیق مذهبی هیچچیز را به او دیکته نمیکردند اما آوین با درکی درست از احساسات قلبیشان نسبت به رهبر شهید ارادت خاصی پیدا کرده بود. لیلا راسخ، مادر شهید آوین امیرکاشانی که 15سال است بهعنوان مددکار در کمیته امداد فعالیت میکند، احساس میکند همه اتفاقات پیشآمده موهبتی است که خداوند به قلب آوین بخشیده است و اینگونه روحیات دختر خردسالش را روایت میکند: «آوین آنقدر از شهادت رهبر ناراحت و دلنگران بود که در گفتوگوی ذهنی خودش با ایشان گفته بود: من هم دوست دارم شبیه تو بشوم! من و پدرش هم شیفته رهبر بودیم اما حالا میبینم انگار ما در برابر آوین هیچ بودیم.» مادر بیشتر توضیح میدهد: «روزی که جنگ شروع شد فوری به مدرسه آوین رفتم. وقتی از مدرسه خارج شدیم ۲جنگنده از بالای سرمان رد شد. آوین مضطرب سؤالپیچم میکرد: مامان چه خبر شده؟ و من گفتم: مامان فکر میکنم آمریکا حمله کرده اما نگران نباش، جای تو امن است هیچ اتفاق بدی نمیافتد. در مسیر وقتی فهمید بیترهبری مورد حمله قرار گرفته انگار چهره آوین هم آماده شهادت شد. بهنظر من ما انتخاب نمیکنیم در چه مسیری قرار بگیریم، انتخاب میشویم. مثلاً من همیشه به این فکر میکردم اگر روانشناسی خواندم و بهعنوان مددکار در کمیته امداد امامخمینی(ره) مشغول کار شدم، حتماً از طرف خدا برای این کار انتخاب و شیفته این کار شدم و حالا هم اینطور احساس میکنم که انگار آوین هم انتخاب شد که اینگونه به شهادت لبیک بگوید.»
عاشق کلیپهای رهبر و آن سرود ماندگار
در بازیها و نقاشیهایش با برادر 6سالهاش امیرعلی و شهیدان در ذهن این دختر ۸ساله جایگاه ویژهای داشتند. مادر شهید برنامهها و مضامین شبکه پویا را در شکلگیری چنین شخصیتی در آوین بیتأثیر نمیداند: «شیفته کلیپهایی بود که از ارادت بچهها به رهبر پخش میشد. یک کلیپ از جشن تکلیف دختران در شبکه پویا پخش میشد که آوین خیلی آن را دوست داشت. دلش میخواست جشن تکلیف او هم به آن شکل نزد رهبر برگزار شود. عاشق آن قطعه «دخترا جانفدای رهبرند» بود. مورد دیگر انیمیشنی بود که برای حاجقاسم ساخته شده بود. آوین و امیرعلی با هم به این شکل نمایش بازی میکردند؛ آوین میگفت آوین امیرکاشانی هستم از تهران و امیرعلی میگفت طوری خودش را معرفی میکند انگار همه او را میشناسند و آوین جواب میداد که خدا را چه دیدی شاید یک روز همه ایران من را شناختند.»
از لباس عید تا رخت شهادت
هرچه میگذرد انگار روایت برای مادر سختتر میشود. راسخ با صدایی که میلرزد میخواهد از شب حادثه بگوید: «۱۵ اسفند نخستین شبی بود که من، آوین، امیرعلی و همسرم پس از افطار رفتیم لباس عید بخریم. شلواری که برای آوین خریده بودیم کمی بلند بود. اندازه زدم که کوتاهش کنم. بعد همسرم ما را تا خانه مادرم رساند تا همراه مادر پیاده تا موکب امامحسنمجتبی(ع) برویم و در تجمعات شرکت کنیم. رسیدیم و آوین ذوقزده عکس آقا را گرفت. کمی راه رفتیم و ذکر گفتیم. در حال بازگشت به خانه بودیم که ناگهان پالایشگاه شهرری را زدند. نور و انفجار وحشتناک بود. همه متفرق شدند. آوین مدام داد میزد: مامان بدو! مامان بدو! هنوز صدایش در گوشم میپیچد. یکباره همهجا پر از غبار و سیاهی شد. وقتی سیاهی خوابید، فهمیدم دستم ترکش خورده و پای چپم از زیر مچ قطع شده. مادرم آوین را بغل کرده بود و تکانش میداد. آوین آرام بود. صورتش سالم بود اما از هوش رفته بود. مردی که گویا متوجه شرایط وخیم آوین شده بود با سرعت او را بغل کرد و به سمت بیمارستان دوید. من فقط فریاد میزدم آوین را نبر، اما نمیتوانستم از جایم تکان بخورم و بروم بچهام را بغل کنم. در یک چشم به هم زدن آوین کلی از من دور شد. بعد با کمک مردم خودم هم به بیمارستان منتقل شدم. طی 10 روزی که در بیمارستان بستری بودم کسی به من نگفت آوین شهید شده، میگفتند در بخش آیسییو است و روز قبل از تشییع فهمیدم به شهادت رسیده است.