۶۶ روز چشمانتظاری
روایت روزهای سخت جستوجوی پیکر شهید احسان اسفندیار
بهاره خسروی | روزنامهنگار
«من تسلیم امر خدا هستم.»؛ این جمله را پدر احسان اسفندیار بعد از 2ماه چشمانتظاری برای پیداشدن پیکر پسرش بر زبان آورد؛ انتظاری که با هر تماس تلفنی، هر خبر و هر نشانهای از امید، دوباره جان میگرفت و بار دیگر سرد میشد. خانواده هنوز امیدوار بودند که فرزندشان زنده از زیر آوار بیرون آورده شود یا نامش در فهرست مجروحان باشد. شهید احسان اسفندیار از نخبههای علمی در حوزه سایبری بود که در دومین روز از جنگ تحمیلی سوم شهید شد. در این گزارش، رسول اسفندیار، برادر شهید، از سبک زندگی، نحوه شهادت و قصه چشمانتظاری پدر و مادرش برای شناسایی پیکر برادرش تعریف میکند.

پسر بامرام نظامآباد
احسان اسفندیار دیماه سال 1372در محله نظام متولد شد. احسان با توجه به علاقه و گرایشی که به مسائل علمی داشت، خیلی زود در حوزه سایبری متخصص شد و با وجود جایگاه تخصصی و تبحر در کارش میان دوستانش در محله نظامآباد به خوشخلقی، تواضع و مرام و معرفت شهرت داشت. رسول اسفندیار، برادر شهید، میگوید: « سال ۱۳۸۶، احسان 13ساله بود که هیئتی را با عنوان «هیئت انصارالعباس(ع)» راه انداختیم؛ شخصیت احسان در همان فضا شکل گرفت. از همان سالها کار برای مردم، کار برای هیئت و خدمت بیمنت را یاد گرفت. هر کاری هم که از دستش برمیآمد، بدون چشمداشت انجام میداد. سالها بعد، وقتی به یکی از نیروهای متخصص کشور تبدیل شد، همان روحیه را حفظ کرد. کمتر کسی از جزئیات فعالیتهایش خبر داشت و حتی نزدیکترین دوستانش هم از مسئولیتهایش اطلاع دقیق نداشتند.» برادر شهید در ادامه از ارادت احسان اسفندیار به سردارسلیمانی یاد میکند: «همیشه جملهای از شهید سلیمانی را تکرار میکرد؛ اینکه باید به جایی برسیم که دیده نشویم.
او واقعاً هم همینطور بود. هیچوقت بهدنبال مطرحشدن نبود.»
کارهایی که ما خبر نداشتیم
زندگی احسان پر بود از نوعدوستیهایی که کمتر کسی از آنها خبر داشت. شاید خیلی جاها خودش نیاز مالی داشت و برای رفع آن باید کلی تلاش میکرد، اما از کمک به همنوع غافل نبود. رسول اسفندیار در اینباره از ماجرای کمک به خانم نیازمندی تعریف میکند: «برادرم زندگی مرفهی نداشت اما میگفت اگر بتوانیم گرهی از کار کسی باز کنیم، نباید صبر کنیم. چندماه پیش از شهادتش، یکی از خانمهای زحمتکشی که برای نظافت منزل مادرمان آمده بود، از مشکلات مالی و نگرانی برای تأمین پول پیشخانه گفته بود. احسان همان روز برای کمک به او دست بهکار شد. شرایط طوری بود که حتی به احسان گفتم تو خودت نیاز داری، چرا این کار را انجام میدهی؟! اما او کار خودش را انجام داد. بعد از شهادت احسان،
افراد مختلفی آمدند و از کمکهایی گفتند که سالها از او دریافت کرده بودند؛ کمکهایی که خود احسان هیچوقت دربارهشان حرف نزده بود و ما هم از آنها اطلاع نداشتیم.» احسان فقط در محیط کار فعال نبود. بخش مهمی از وقتش صرف فعالیتهای فرهنگی و مذهبی میشد؛ از راهاندازی سیستمهای صوتی مساجد و هیئتها گرفته تا آموزش نیروهای جوان. رسول اسفندیار در اینباره میگوید: «بسیاری از هیئتهای شرق تهران هنوز او را بهعنوان فردی میشناسند که شبانهروز وقت میگذاشت تا مراسم بدون مشکل برگزار شود. هرجا اسم امامحسین(ع) میآمد، دیگر بحث پول مطرح نبود. میگفت این کارها برای سیدالشهدا(ع) است. خیلی از اپراتورهای صوت هیئتهای معروف امروز، فنون اولیه را از احسان یاد گرفتهاند.»
دلشورههای برادر
خاموششدن تلفن همراه احسان، آغاز دلشورههای برادرش، آقارسول، بود. او درباره لحظات نخست پس از حمله موشکی و چگونگی قوتگرفتن احتمال شهادت برادرش میگوید: «حدود ساعت 2:30 بعدازظهر یازدهم اسفندماه، خبر حمله به ساختمان محل کار احسان را شنیدم. بلافاصله با تلفن همراهش تماس گرفتم، اما گوشیاش خاموش بود. ابتدا تصور کردم بهدلیل شرایط خاص پس از حمله یا نزدیکشدن به زمان افطار، امکان پاسخگویی ندارد اما هرچه زمان میگذشت، نگرانیام بیشتر میشد. موتورم را روشن کردم و خودم را به محل حادثه رساندم. صحنهای که آنجا دیدم، همهچیز را تغییر داد. همان لحظه احساس کردم اتفاق بزرگی رخ داده است. با برادر کوچکترم و یکی از دوستان نزدیک تماس گرفتم تا در کنارم باشند. از همان ساعات اولیه، احتمال شهادت احسان مطرح شد، اما با وجود همه نشانهها، هنوز امیدوار بودیم خبری از زندهبودنش به ما برسد؛ انتظاری که بیشتر از 2ماه طول کشید.»
مکث
آخرین عکس یادگاری
در میان همه مسئولیتها و مشغله کاری، خانواده برای احسان جایگاهی ویژه داشت. همسر و فرزند خردسالش محور زندگی او بودند و هر فرصتی پیدا میکرد در کنار آنها میگذراند. رسول اسفندیار با اشاره به این موضوع از ارادت ویژه برادرش به پدر و مادر و آخرین عکس دستهجمعی خانوادگی در سفر مشهد تعریف میکند: «چند هفته قبل از شهادتش، تصمیم گرفتیم همراه خانواده به مشهد برویم. قرار بود همه اعضای خانواده به همراه زن و فرزند و پدر و مادر برویم. زمانی که تصمیم به این سفر گرفتیم، شرایط اقتصادی مناسبی نداشتیم، اما احسان اصرار داشت، همه با هم برویم. میگفت مهمان من باشید. انگار دلش میخواست یکبار دیگر همه خانواده کنار هم باشند.» بهگفته آقارسول، روز آخر که قصد بازگشت به تهران را داشتند، احسان برخلاف همیشه که علاقهای به عکسگرفتن نداشت، از همه خواست کنار هم بایستند و یک عکس خانوادگی بگیرند؛ عکسی که امروز برای خانواده، ارزشی فراتر از یک یادگاری ساده دارد.