امتداد یک باور
پرناز سلیمی
مثل هرروز تاکسی گرفتم تا به سمت مترو بروم. راننده تاکسی پیر بود، ماشینش پیرتر. تنها یک نقطه جوان در ماشینش پیدا میشد آن هم عکس جوانیهای آقا بود. نه از این عکسهایی که همهمان دیدهایم، از آنهایی که اول انقلاب با دوربینهای بیکیفیت میگرفتند. عکس را که دیدم لبخندی روی لبم نقش بست. رو کردم به راننده و گفتم: «حاجی چه عکس خوشگلی زدی به ماشینت».
دستش را از دنده برداشت و روی صورت آقا کشید. بعد دستش را بهصورت خودش کشید و گفت: «خیلی بهش مدیونیم. این عکس هم که میبینی مال جبهه است».
گفتم: «عکسی که گذاشتید خیلی قدیمیه، میخواین یه عکس جدید بهتون بدم؟»
گفت: «دخترجان! آدم همرزمش رو که فراموش نمیکنه. مگه فقط رهبرم بوده که عکس سالهای اخیرش رو بذارم؟»
هیجان عجیبی دوید زیر پوستم. با عجله پرسیدم: «مگه شما با ایشون جبهه بودین؟»
لبخند معناداری روی لبش سبز شد و ضربهای به پای راستش زد؛ با همان حال گفت: «جانبازم، اون موقعها کل سال رو جبهه بودیم. انگار خسته نمیشدیم. چه روزهایی بود...»
بغض کرد. انگار یاد خاکریز و سنگر افتاده بود، اما با همان حال ادامه داد: «فقط من موندم، همه رفتن.»
جملهاش برای من هم تلخ بود. گفتم: «شما موندید که ما رو آگاه کنید».
این را که گفتم، دیگر چیزی نگفت. رسیده بودیم. تشکر کردم و پیاده شدم. از پنجره جلو نیمخیز شدم و گفتم: «مطمئن باشید اگه کار به جنگ زمینی برسه، ما هم میریم و راه شما و آقا رو ادامه میدیم.»
دوباره به پایش ضربه زد و گفت: «دخترم! هنوز ۷۰ درصد سالمم. شما چرا؟ خودم میرم فدای شما و نسلتون میشم». حالا من سکوت کرده بودم و چیزی برای گفتن نداشتم. »