• چهار شنبه 27 خرداد 1405
  • ١ محرم ١٤٤٨
  • 2026 Jun 17
چهار شنبه 27 خرداد 1405
کد مطلب : 277604
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/mQMkE
+
-

گفت‌وگو با محکوم به قصاصی که پس از بخشش برای آزادی زندانیان تلاش می‌کند

آزادی ۱۰ زندانی با نذر قاتل

گزارش
آزادی ۱۰ زندانی با نذر قاتل

الهه فراهانی | روزنامه‌نگار

6سال از روزی که میلاد از زندان آزاد شده می‌گذرد؛ مردی که در اوج جوانی به‌خاطر یک درگیری مرتکب قتل شد و 7سال از عمرش را پشت میله‌های زندان گذراند. او  پس از گذراندن سال‌ها حبس در نهایت با جلب رضایت اولیای دم از قصاص نجات یافت و از زندان آزاد شد؛ اما این شروع راهی بود که از مدت‌ها قبل‌تر در ذهن داشت. میلاد از همان زمانی که به جرم قتل به قصاص محکوم شد، نذر مهمی کرد؛ اینکه زندگی‌اش را از نو بسازد و به کمک محکومانی برود که شرایطی مشابه خودش دارند؛ کسانی که به‌خاطر یک اشتباه به زندان افتاده‌اند و پشت میله‌ها، در انتظار روزنه امیدی هستند که آزادی را به آنها برگرداند. او که با کمک خیرین توانست از زندان آزاد شود حالا موفق شده با همراهی جمعی از خیرین، زمینه آزادی ۱۰زندانی را فراهم کند. به همین بهانه با او درباره گذشته، سال‌های زندان و مسیری که امروز در پیش گرفته گفت‌وگو کرده‌ایم.

خودت را معرفی کن.
من میلاد هستم. متولد ۱۳۶۵. 7 سال زندان بودم و 6سال است که آزاد شده‌ام. امروز مربی بدنسازی‌ام و تلاش می‌کنم گذشته‌ام را با کار خیر جبران کنم.
برگردیم به روز حادثه. چه شد که مرتکب
قتل شدی؟
ماجرا از یک تماس شروع شد. دوستم سامان با من تماس گرفت و گفت دختر موردعلاقه‌اش با یکی از بچه‌های محل به نام سیاوش در ارتباط است. خیلی به هم ریخته بود. گفت بیا برویم با سیاوش صحبت کنیم. قرار شد در پارکی در یکی از شهرهای شمال‌شرقی کشور همدیگر را ببینند. اما وقتی روبه‌روی هم قرار گرفتند، بحث بالا گرفت. بین سامان و سیاوش درگیری رخ داد. یک لحظه دیدم که سیاوش در حال فشردن گلوی سامان است. نمی‌دانستم چه کار کنم. ناخودآگاه سنگی از زمین برداشتم و به سر سیاوش زدم.
چند ضربه زدی؟
دقیق یادم نیست. فقط می‌خواستم سامان را نجات بدهم. اما همان ضربه‌ها باعث مرگ مغزی سیاوش شد و بعد هم خبر رسید که او فوت کرده است. وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده، دنیا روی سرم خراب شد.
بعد از حادثه چه کردی؟
فرار کردم. 3روز در شوک بودم. ۷۲ساعت بعد دیگر تحمل نداشتم. عذاب وجدان خفه‌ام می‌کرد. در خانه خواهرم بودم. قرص خوردم که به زندگی‌ام پایان بدهم اما خانواده‌ام متوجه شدند و به بیمارستان منتقل شدم. زنده ماندم و بعد هم بازداشت شدم.
دوران زندان چطور گذشت؟
سخت بود، خیلی سخت. مخصوصاً وقتی به خانواده سیاوش فکر می‌کردم که به‌خاطر من داغدار شده بودند. اما سعی کردم روحیه‌ام را نبازم. به زندانی‌ها ورزش یاد می‌دادم، تمرین برگزار می‌کردم، کمک می‌کردم روحیه بگیرند. بعد کم‌کم وارد کارهای صلح و سازش شدم.
یعنی چه کار می‌کردی؟
تلاش می‌کردم برای زندانیانی که مثل من ناخواسته مرتکب قتل شده بودند رضایت بگیرم. با خانواده مقتولان تماس می‌گرفتم و التماس می‌کردم که رضایت بدهند. چون خودم می‌دانستم پشت هر پرونده، چند خانواده درگیرند. حتی موفق شدم رضایت بعضی‌هایشان را بگیرم.
درباره پرونده خودت چه کردی؟
خانواده سیاوش(مقتول) حق داشتند عصبانی باشند. سال‌ها طول کشید تا دلشان نرم شود. در نهایت با دریافت دیه رضایت دادند. بخشی از مبلغ دیه را خیرین کمک کردند و اگر حمایت آنها نبود، شاید هنوز هم زندان بودم.
وقتی آزاد شدی، چه حسی داشتی؟
آزادی خیلی برایم شیرین بود. زمانی که مرتکب قتل شدم، کاردانی تربیت‌بدنی خوانده بودم و ورزشکار بودم. تصمیم گرفتم زندگی‌ام را از نو بسازم. به درسم ادامه دادم و فوق‌لیسانسم را گرفتم. الان مربی بدنسازی هستم و تقریباً شبانه‌روز کار می‌کنم. هر پنجشنبه سر خاک سیاوش (مقتول) می‌روم. بعد هم تصمیم گرفتم به کمک زندانیان نیازمند بروم.
امروز(سه‌شنبه) موفق شدی ۱۰زندانی مالی را آزاد کنی. چطور این کار را انجام دادی؟
خب این نذری بود که در زندان کردم. با کمک دوستان و خیرین، توانستیم پول جمع و ۱۰زندانی را آزاد کنیم. دیدن برق خوشحالی در چهره زندانیان، خیلی برایم لذتبخش بود، چون احساسشان را کاملا درک می‌کنم.
فکر می‌کنی این کارها عذاب وجدانت را کم می‌کند؟
نه کاملا. چون می‌دانم اشتباه بزرگی کرده‌ام. اما کمک به دیگران به من انگیزه می‌دهد ادامه بدهم، زمین نخورم و دوباره اشتباه نکنم. این کارها به من آرامش می‌دهد.
برنامه‌ات برای آینده چیست؟
می‌خواهم این مسیر را ادامه بدهم. تلاش کنم زندانیان بیشتری آزاد شوند. باشگاه ورزشی‌ام را گسترش بدهم و بخشی از درآمدم را وقف همین کار کنم. شاید نتوانم گذشته را پاک کنم، اما می‌توانم آینده بهتری بسازم.
اگر درباره سال‌های گذشته بخواهی جمله‌ای بگویی، چیست؟
می‌گویم یک لحظه خشم می‌تواند یک عمر پشیمانی بسازد. کاش آن روز فقط میانجی می‌شدم، نه اینکه خودم وارد درگیری شوم. زندگی ارزشش بیشتر از این حرف‌هاست.

 

این خبر را به اشتراک بگذارید