• سه شنبه 26 خرداد 1405
  • ٣٠ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 Jun 16
سه شنبه 26 خرداد 1405
کد مطلب : 277546
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/kZOMY
+
-

خانه‌ای با 6 شهید

خرده‌روایت‌هایی از دیدار با خانواده شهید جمشید اسحاقی که همراه با 5عضو خانواده‌اش شهید شد

گزارش
خانه‌ای با 6 شهید

فاطمه رایگانی |   کارشناس مسائل سیاسی 

دیدار با خانواده‌های شهدا گاهی تنها یک دیدار رسمی نیست؛ گشودن دری است به روایت‌هایی که عمق فاجعه و ایمان را همزمان پیش چشم می‌آورند. روایت پیش‌رو حاصل دیدار حجت‌الاسلام مصطفی رستمی، رئیس نهاد نمایندگی ولی‌فقیه در دانشگاه‌ها با خانواده شهید سرلشکر جمشید اسحاقی است؛ خانواده‌ای که در فاصله‌ای کوتاه با داغی سنگین روبه‌رو شدند. تنها یک روز پس از آنکه پیکر مادر خانواده به خاک سپرده شد، یعنی در هفتمین روز فروردین، حمله دشمن آمریکایی-صهیونی موجب شد که خانه پدری سیاه‌پوش شود؛ حمله‌ای که در آن سرلشکر جمشید اسحاقی، مشاور رئیس ستادکل نیروهای مسلح (پدر خانواده) همراه با دختر، داماد و 3نوه خردسالشان به شهادت رسیدند. اکنون در خانه‌ای که روزگاری محل رفت‌وآمد یک خانواده پرجمعیت بود، تنها چند عکس بیرون‌آمده از زیر آوار و چند یادگار کوچک باقی مانده است؛ نشانه‌هایی از 6شهیدی که نامشان در حافظه این خانه زنده مانده است.

یاد شهدا با چند تصویر
خبر برنامه تشییع رهبرانقلاب را دیدم دنیا دوباره روی سرم آوار شد. انگار واقعیت یکباره خودش را کوبید توی صورتم و در گوشم فریاد زد که یک نفر دارد برای همیشه از این شهر می‌رود. گریه امانم را بریده بود و مدام به فرزندان آقا فکر می‌کردم، مخصوصا به هدی‌خانم و آقامجتبی و به اینکه چطور می‌خواهند دانه‌دانه پاره‌های جانشان را بسپارند به امام رضا و برگردند. همسر، پدر، خواهر، خواهرزاده و... و فردای آن روز نشسته بودم در خانه کسانی که بهتر از هرکسی این داغ را می‌فهمیدند. فرزندان شهید اسحاقی فقط یک روز بعد از تشییع پیکر مادرشان که خودش فرزند شهید بود، در یک انفجار پدر، خواهر، همسر خواهر و 3خواهرزاده را از دست داده بودند. از همه خانه پدری و خانواده خواهر برایشان چند عکس مانده بود که از زیر آوار درآمده بود و حالا تنها همین یادگارها روی یک میز در گوشه خانه نشان می‌دادند که اینجا محل رفت‌وآمد ۶شهید مظلوم است.

آرزویی که با شهادت پیوند خورد
پسر شهید می‌گفت پدرم خیلی آرزوی شهادت داشت، اما شغلش مثل سردار حاجی‌زاده یا حاج‌قاسم نبود که مدام در معرض خطر باشد. من همیشه با خودم فکر می‌کردم پدرم چطور می‌شود که به آرزویش برسد، مخصوصا اینکه به‌خاطر نوع شغلش گمنام هم بود. مثل بقیه سردارها آدم شناخته‌شده‌ای نبود که کسی اطلاعی از او داشته باشد. اما آدم‌ها اگر بندگی بلد باشند خدا خدایی‌اش را خوب بلد است. پدر گمنام ما را بعد از یک عمر بندگی نه‌فقط قبول کرد که جوری چید تا مراسم تشییع پدر همراه شهید تنگسیری باشد؛ با همه گمنامی‌اش تشییعی داشته باشد به شکوه همه سرداران پرآوازه. 

از اقدام جهادی تا بخشش دستبند کودکانه
دختر بزرگ‌ترشان خیلی موقعیت عجیبی داشت. مدام باید بین موقعیت‌های مختلفش می‌رفت و می‌آمد. دختر شهید می‌شد و از پدرش می‌گفت. خواهر شهید می‌شد و از خواهر و دامادشان می‌گفت؛ اما بیشتر از همه خاله شهید شده بود، داشت از خواهرزاده‌هایش می‌گفت، دانه‌دانه، سر صبر. می‌خواست ما بدانیم اینطور نبوده که اسرائیل پدرشان را هدف گرفته باشد و بقیه اعضای خانواده اتفاقی شهید شده باشند. هرکدام برای خودشان سلوکی داشتند و ویژگی‌هایی. دامادشان از نیروهای جهادی بود، خواهرش هر شب در خیابان میدان‌دار بود و پرچم می‌گرداند و محتوایی هم که ضحی و نورای ۱۱ و ۹ساله از ۷اکتبر تا به‌حال برای جنگ تولید کرده بودند، روی گوشی ماندگار شده بود. می‌گفت وقتی پویش ایران‌ همدل راه افتاد ضحی به خواهرم گفته بود که می‌خواهد به صندوقی که در مدرسه برای پویش گذاشته‌اند، کمک کند. مادرش مبلغی داده بود برای همین کار. بچه وقتی دستش را دراز می‌کند پول را بدهد، چشمش می‌افتد به دستبند طلای دور مچش؛ همان را در‌می‌آورد و می‌گذارد روی پول و همه را با هم می‌بخشد برای جبهه مقاومت.

شهادت؛ میراث خانوادگی 
دختر بزرگ‌تر که داشت شهدا را نام می‌برد، من چشمم را دوخته بودم به عکس‌هایشان. یک نفر اضافه بود. آرام از دختر کوچک‌تر پرسیدم پس آن خانم توی عکس؟ گفت مادرمان است. صبح روز شهادت پدرم به خاک سپرده بودیمش. رفتم وسط حرف دختر بزرگ‌تر و گفتم مادرتان را هم تازه از دست داده بودید؟ گفت مادرم هم فرزند شهید بود. 10 سالش بوده که همه زندگی‌اش را در بمباران از دست می‌دهد و فقط با یک لباس در تنش راهی تهران می‌شود. برای همین دست‌شستن از دنیا را خوب بلد بود. پدرم هم اصرار داشت که با یک فرزند شهید ازدواج کند. هردو مثل هم بودند و خیلی تلاش کردند که به ما هم زندگی مانند شهدا را یاد بدهند.

روایت یک معجزه
لحظه آخر دختر خانواده شهید یک جعبه میناکاری را از روی میز برداشت و درش را باز کرد. گفت بگذارید یک معجزه برایتان تعریف کنم. خانه پدرم را طوری زدند که هیچ‌چیز از پیکرها برای ما باقی نماند. فقط امیرعباس چهارساله نمی‌دانیم به چه معجزه‌ای از طبقه دهم به بیرون پرت شده بود و جسم کفن‌شده‌اش را سالم روی دستمان گذاشتند و بچه‌های معراج لباسش را کامل تحویلمان دادند. در این لحظه دختر شهید، پیراهن خونین بچه را باز کرد. راست می‌گفت، حتی یک پارگی نداشت. بلوز و شلوار آبی‌رنگی که رویش چند قطره خون و لکه‌های خاک مانده بود، بوی تن بچه را می‌داد. تا به‌خودم بیایم، لباس را گذاشت روی دستم. حس کردم همه بار جهان کف دستم جمع شده، از سنگینی‌اش همه جانم می‌لرزید. وسط هق‌هقم شنیدم که می‌گفت امیرعباس هنوز زبانش باز نشده بود. از آن 4سالی که داشتیمش حالا همین پیراهن مانده و یاد یک لبخند. پیراهنش اما به‌جای او حرف می‌زند...



 

این خبر را به اشتراک بگذارید