فقط 2 ماه از عروسیمان میگذشت
گفتوگو با همسر شهید ابوالفضل حسینعلیفردی که هنوز منزلش رنگ و بوی تازهعروس ها را دارد
سیدهکلثوم موسوی | خبرنگار
اهل مطالعه بود و بیشتر کتابهای علمی و زندگینامه شهدا را مطالعه می کرد. این تازهداماد که تنها 2ماه از زندگی مشترکش می گذشت، تمام هم و غمش این بود که زودتر به خانه برگردد، انگار میدانست که عمر زندگی مشترکشان کوتاه است. کتابهای صوتی شهید آوینی را مرتب گوش میکرد و به همسرش میگفت: اینها درس زندگی است! ابوالفضل حسینعلیفردی، 25 ساله یازدهم اسفند 1404 در حمله موشکی آمریکا و اسرائیل به فلکه چهارم تهرانپارس شهید شد. سراغ مهسان سلیمانی، همسر شهید، میرویم و با او درباره سبک زندگی این شهید گفتوگو کردهایم.
عشق واقعی ابوالفضل خدا بود و این را میتوان در همه زندگیاش به وضوح دید. مهسان سلیمانی از همسر شهیدش اینگونه میگوید: «در این مدت کوتاه که با هم زندگی کردیم هر لحظه که میگذشت مطمئنتر میشدم که نصیب او جز شهادت نخواهد بود. هر شب پادکستهای شهید آوینی را گوش میکرد؛ چه میجویی عشق همین جاست چه میجویی انسان اینجاست / همه تاریخ اینجا حاضر است/...... به من هم میگفت: مهسان گوش کن درس زندگی است! عشق به شهدا را در چشمانش میدیدم. اهل مطالعه بود و کتابهای علمی میخواند. زندگینامه شهدا را هم هر روز مطالعه میکرد. کلا زمان را از دست نمیداد. رنگ آبی را دوست داشت و هر زمان میخواستم برایش لباس بخرم بیشتر رنگ آبی انتخاب میکردم. محل کارش فلکهچهارم تهرانپارس بود. او یک بچه هیئتی خوشاخلاق بود و با هر کسی از هر سن و سالی
ارتباط داشت.»
ابوالفضل! کجای این آواری؟
گریه امانش را بریده اما ادامه میدهد: «24اسفند 1403 عقد کردیم و دهم دی ماه 1404 عروسی گرفتیم و یازدهماسفند 1404 پایان زندگی مشترکمان شد و ابوالفضل برای همیشه پر زد. قسمت شد چند روزی از ماه رمضان را با هم افطار کنیم. شب آخر با هم سحری خوردیم و نماز خواندیم. همسرم عادت نداشت جواب تلفنم را ندهد، فردای آن روز که رفت محل کار چندین مرتبه به او زنگ زدم، اما جواب نداد. دلشوره داشتم و تا افطار صبر کردم، اما طاقت نیاوردم و رفتم محل کارش و فهمیدم که به چه مصیبتی دچار شدهام. تمام ساختمان آوار شده بود، سیل جمعیتی که آنجا بودند و شیون و آه و ناله، پاهایم را سست کرد. فقط میلرزیدم و صدایم بالا نمیآمد که فریاد بزنم: ابوالفضل کجای این آواری؟ موشک درست خورده بود به ساختمان محل کارش و من برای همیشه او را از دست داده بودم.»
سفرهدار بود
این خانه هنوز رنگ و بوی منزل تازهعروسها را دارد اما تازهعروسی که عزادار است: «کودکان را دوست داشت و همیشه با بچههای فامیل بازی میکرد و برایشان خوراکی و هدیه میخرید. برای خوشحالکردن همه تلاش میکرد. به مناسبت تولد همه کیک میخرید. احترام من که همسرش بودم و بزرگترها را رعایت میکرد. هیچ کس بدی از او ندیده بود. با اینکه زندگیمان نوپا بود، اما سفرهدار بود و دوست داشت هر شب مهمان دعوت کنیم. در کارهای منزل کمکم میکرد؛ مخصوصا وقتی که مهمان داشتیم، کلا پذیرایی با خودش بود. این طور تربیت شده بود. خیلی جایگاه خانمها را محترم میدانست. از بیکاری بدش میآمد چون معتقد بود که در قیامت از وقتی که در این دنیا صرف کردهایم سؤال میکنند. بنابراین، خودش را در اوقات فراغت مشغول فعالیتهای مفید میکرد؛ حتی روزهای جمعه. همیشه پرانرژی بود و از صحبتکردن با او سیر نمیشدم.»
وصیتنامهای که شب قبل از شهادت نوشته شد
مهسان سلیمانی سعی می کند بغضش را فرو ببرد و با صلابت و صبورتر از همسرش صحبت کند: «آخرین بار روز 10اسفند بود که کلا حال عجیبی داشت. از سر کار که آمد، دگرگون بود. دفتری داشت که مخصوص دلنوشتههایش بود. آن شب هم نشست و نوشت؛ یعنی انگار بهجای دلنوشته وصیت کرده بود. شاید به او الهام شده بود. تنهایی شام خورد و گفت که کلافه است و رفت دوش گرفت. پادکست شهید آوینی را گوش میکرد و مینوشت. حال و هوای متفاوت ابوالفضل مرا به دلهره انداخته بود که مبادا دارم او را از دست میدهم. جانمازم را انداختم و زار زار گریه کردم و فقط دعا کردم، آن شب از خدا خواستم برایم حفظش کند. اما انگار خواست من با خواست خدا فرق داشت و او را برد.»
مهسان سلیمانی در ادامه چنین تعریف میکند: «شب آخر طبق معمول دفترش را برداشت و شروع کرد به نوشتن، فکر کردم دارد طبق معمول دلنوشته مینویسد اما رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون. حالت صورتش و اضطرابی که برای نوشتن نشان میداد مشخص بود که دلنوشته نیست. بعد از شهادتش دفترش را باز کردم و چنین خواندم: توکل بر خدا ببینیم چه میشود و قسمت چیست. هر چه خدا بخواهد همان میشود. وصیتنامهام را باید بنویسم که شاید فردا نیایم خانه. ولی خب باز باید ببینیم قسمت چه میشود و خدا برایم چه میخواهد. توکل به اسم اعظمت که آرامش دلهاست. ما منتظر و منتقم خون شهدایی هستیم که به خاطر ما رفتند. قسمت ما هم شهادت کن اگر لایق هستیم!»