• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
یکشنبه 23 فروردین 1405
کد مطلب : 274406
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/oQv5k
+
-

پرچمت زمین نمی‌ماند

درباره رویداد مردمی پرچمداری که این روزها در چهارراه ولیعصرعج با استقبال بسیاری از وطن‌‌دوستان همراه شده است

گزارش
پرچمت زمین نمی‌ماند

سحر جعفریان‌عصر | روزنامه‌نگار

اسلحه، سهم سربازان می‌شود و پرچم را مردم دست می‌گیرند. این خلاصه همه روزهای جنگ تحمیلی سوم و رویداد مردمی پرچمداری است؛ رویدادی که از یکی از معابر منتهی به حرم امام رضا(ع) آغاز شد و 9فروردین‌ماه به همت 2برادر، امیرحسین و کاوه خُراشادی به تقاطع شلوغ چهارراه ولیعصر (عج) پایتخت رسید. یکی دو روز نخست، دست تنها بودند و فقط خودشان شبانه‌روز به پرچمداری ایستادند. تصاویر و ویدئوهایشان که وایرال شد دیگران به میدان آمدند و پرچم را دست گرفتند تا نماد وطن، زمین نماند. حالا 15روز از این رویداد ساده و صمیمی می‌گذرد و به‌گفته برادران خُراشادی که پوست صورتشان آفتاب سوخته و خشکیده است، هزار نفر (و بیشتر زنان) به پرچمداری آمده‌اند؛‌ از نوزاد یک ماهه در آغوش مادر تا مردان و زنانی سالخورده.

پرچمداری به نذر و نیابت
طلوع صبح است و دختر جوان، میله پرچم را محکم در دست گرفته و زیر لب سرود ملی ایران را می‌خواند. انگار در سر، روز نزدیکی را تصور می‌کند که همه با هم پیروزی را جشن گرفته‌ایم. همان زمان امیرحسین در دفتری که مختص ثبت نوبت و اسامی پرچمداران است، چنین می‌نویسد: «الهام محمدی... علی اکبری... نجمه مرادی...»‌ و بسیاری اسم و رسم‌های دیگر که تا از راه به حوالی چهارراه ولیعصر(عج) می‌رسند و متوجه می‌شوند ماجرا از چه قرار است، در صف پرچمداری می‌ایستند. دختر جوان، همان که از طلوع صبح پرچم را گرفته دلش نمی‌آید از سکو پایین بیاید اما ازسوی دیگر این را هم نمی‌خواهد که پرچم را با هم‌وطنانش شریک نشود. پس پایین می‌آید و به قرار فهرستی که امیرحسین کمی پیش‌تر در دفتر نوشته، نوبت الهام است. حجاب متفاوتی دارد اما به قول خودش، ایرانی است و خونش از این تجاوز به جوش آمده است. امیرحسین تأکید می‌کند: «از 9فروردین که اینجا مستقر شدیم، همه قشر آدم با همه جور فکری می‌آید و داوطلب می‌شود... تا امروز بیشتر، خانم‌ها پرچمداری کرده‌اند.» از عبارات و مفاهیمی می‌گوید که در سایه همین پرچمداری معنا شده‌اند: «به نیابت کسی یا کسانی می‌آیند پرچمداری یا نذر پرچمداری می‌کنند...»‌ اینها هر کدام، یک روایت حماسی است که زیر باران و آفتاب، امید می‌آفریند. شاید دقیقا به همین‌خاطر است که این دو برادر، کار و بار خود را رها کرده و خستگی‌ناپذیر به چشم می‌آیند.

فصل وطن‌دوستی پرچمداران
کمی دورتر از سکوی پرچمداری، مسافران از اتوبوس تندرو (بی‌آرتی) پیاده می‌شوند. طولی نمی‌کشد تا بسیاری‌شان متوجه پرچم که هر لحظه باد بهاری به زیرش می‌پیچد، می‌شوند. ساسان، یکی از مسافران است و چند دقیقه بعد، پرچم به‌دست روی سکو ایستاده: «برای من، ایران مثل مادرم است... می‌میرم اما نمی‌گذارم کسی چپ نگاهش کند...» این را با چنان غیظی می‌گوید که جماعت منتظر در نوبت پرچمداری برایش هورا می‌کشند. در غیظش چیزی هست که در غرور مهرداد (نفر بعد) نیز هست؛ چیزی شبیه وطن‌دوستی؛ همان وجه مشترکی که سهیلا را درحالی‌که نوزاد یک ماهه‌اش را به آغوش گرفته و هنوز درد زایمانش تازه است بالای سکو کشانده: «ایران، خط قرمز همه ماست.» به گفتن همین جمله کوتاه بسنده می‌کند و چشم می‌دوزد به لنز دوربین گوشی همراه همسرش که تندتند عکس یادگاری برمی‌دارد برای آینده نوزادشان. همین جمله کوتاه را هم در دفتر یادبود پرچمداری که کاوه (برادر بزرگ‌تر امیرحسین) مسئولیتش را برعهده دارد، می‌نویسد. وجه مشترک دیگر پرچمداران این است که روی سکو به افق خیره می‌شوند. گویی پیروزی را می‌بینند.

یادگاری‌نویسی پرچمداران
دفتر یادبود پرچمداری نیز درست مانند صف پرچمداری، شلوغ است؛‌ آن از نوشته‌ها و این از آدم‌ها: «چو ایران نباشد تن من مباد، علاج در وطن است، ما و خدا یعنی ترکیب برنده، ایران بمیرد جهان جان ندارد و...». تین‌ایجرند و با رخت و لباسی گشاد و دست‌هایی خالکوبی شده. از میان‌شان، کیان پرچم را دست گرفته و باقی، پای سکو سرود می‌خوانند:«ای ایران‌ای مرز پر گوهر...». رهگذران پیاده و سواره نیز درحالی‌که خونشان به جوش آمده کمی پا سست می‌کنند و در خوانش سرود همراه می‌شوند. علی و مریم، زوجی جوانند که در نوبت پرچمداری‌اند. پیش از آنها اما سوزان باید پرچمداری کند؛ پزشکی ایرانی‌الاصل که سال‌ها ساکن بورکینافاسو بوده و مدتی ا‌ست به وطن بازگشته تا خانه پدری‌اش را نونوار کند. دست بر قضا جنگ می‌شود و او ماندن را بر جلای وطن، ترجیح می‌دهد. سوزان در دفتر یادبود پرچمداری به انگلیسی و به فارسی می‌نویسد: «هرکجا باشم، ایران خانه من است. آباد باد این خانه.» پرچمداری از 5دقیقه تا یک‌ساعت انجام می‌گیرد؛ بیشترین زمانی که یک فرد به پرچمداری گذرانده حدود 5ساعت بوده است.

مکث
خواهیم دید چه می‌شود...

سالخورده است و 79ساله، زانودرد امانش را بریده. با‌این‌حال، خیال پرچمداری دارد. عصایش را می‌سپارد به کاوه و با کمک امیرحسین از پله سکو بالا می‌رود. سفت، میله پرچم را می‌گیرد و دکمه پخش گوشی همراهش را لمس می‌کند: «... انّی سلْمٌ لمَنْ سالَمَکمْ وَ حَرْبٌ لمَنْ حارَبَکمْ الی یوْم الْقیامَه...».
 نفر بعد، جمشید است؛ ‌کارگری فصلی که در این روزهای آتش‌بس به بازسازی خانه‌های آسیب‌دیده از جنگ سوم مشغول شده... هم پرچمدار می‌شود و هم مبلغی اندک به صندوق پرچمداران می‌اندازد. کاوه درباره صندوق پرچمداران می‌گوید: «بعضی لطف مضاعف دارند و مبلغی را کمک می‌کنند تا صرف هزینه‌های پرچمداری کنیم. به‌عنوان مثال خوردنی‌هایی برای پذیرایی مختصر از آنها که مدتی را در نوبت یا مدتی را پای پرچم می‌ایستند...» 
امیرحسین از شگفتانه پرچمداری هم می‌گوید: «دوست عزیزی هم مرحمت کردند و انگشتری را که از رهبر شهید هدیه گرفته بودند به ما امانت دادند تا به وقت پرچمداری دست پرچمداران باشد.» ساعت از نیمه‌شب گذشته و حمید پرچم را دست گرفته: «این پرچم، زمین نمی‌ماند...» و با طنازی ادامه می‌دهد: «خواهیم دید چه می‌شود...».


 

این خبر را به اشتراک بگذارید