• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
شنبه 15 فروردین 1405
کد مطلب : 273981
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/4RkP1
+
-

جنگ‌نوشت

* علی‌اکبر‌ها*

مادر و خواهر شهید را می‌بوسم و کنارشان می‌نشینم.
پدر شهید که انگار مدتی طولانی خودش را نگه ‌داشته با دیدن جمع آقایان بغضش می‌شکند و با لهجه شیرین آذری می‌گوید:
«همین 2‌ماه پیش بود که ما رو برد کربلا، برای خودش کفن خریده‌بود ولی به ما می‌گفت برای همکارام خریدم. ناراحت شدم که مجید جان، چرا کفن خریدی؟ گفت بابا‌جان، بالاخره لازم می‌شه دیگه. جنگ که شروع شد، دیگه استراحت نداشت. یه‌وقتایی می‌اومد یه دوش می‌گرفت، لباسشو عوض می‌کرد و می‌رفت. این بچه نه غیبت می‌کرد و نه آزاری داشت. خیلی مواظب بود که حروم وارد مالش نشه.»  مادر شهید ادامه می‌دهد: «مجید از دبستان نمازشو می‌خوند، بعد می‌رفت مدرسه. یه‌وقتایی می‌گفت صبحونه نمی‌خورم یا ناهار نمی‌خورم، دیشب شام زیاد خوردم. دم غروب که با یه لیوان آب افطار می‌کرد می‌فهمیدم روزه مستحبی گرفته. الانم می‌دونم جاش خوبه، ما برای خودمون نگرانیم.» 
برادر کوچک‌تر شهید می‌گوید: «تا وقتی شهید شد ما نمی‌دونستیم درجه‌ش چیه. کجا میره و میاد. هر بار می‌پرسیدیم درجه‌ت چیه؟ می‌گفت: درجه مالِ آبگرمکنه.»  بغض و خنده‌مان قاطی می‌شود. برادر دیگرش ادامه می‌دهد: «توی جنگ ۱۲روزه توی تیم پدافند بود. بعد از جنگ می‌بینه واحد موشکی خیلی شهید داده و نیاز به‌ نیرو داره. میره اونجا. گاهی از فکر مشکلات خانواده، تا صبح خوابش نمی‌برد.» 
خواهر شهید می‌گوید: «از سه چهار‌ماه قبل، یه آدم دیگه شده‌بود. خانومش تعریف می‌کرد؛ زیارت‌عاشورا و نافله‌ش دیگه ترک نمی‌شد. اگه تا قبل از اون یه‌شب درمیون نماز شب می‌خوند، دیگه این چند‌ماه آخر، هر‌شب می‌خوند. رفتارش با بچه‌ها طوری شده‌بود که اگه تا قبلش بچه‌ها یه کاری می‌کردن و یه دادی سرشون می‌زد، این اواخر اصلا سر بچه‌ها داد هم نمی‌زد. همیشه بهم می‌گفت: اگه کسی بهت بدی می‌کنه تو کار خودتو بکن. رفتارتو باهاش عوض نکن. مهربونی کن.  مثل بعضیا اهل خط‌کشی بین آدم‌ها نبود. با همه می‌ساخت و خیرش به همه می‌رسید.»
از این قسمت به‌بعد را منقطع می‌شنوم.
انگار با شنیدن هرجمله، کاردی در استخوانم فرو‌می‌رود.
پدر و برادران شهید، با کمک هم، لحظه دردناک گیر‌افتادن ۴۲ شهید هوافضا در تونل موشکی را روایت می‌کنند: 
* « ۴۲ نفر بودن...
راه خروجشونو می‌بندن...
به کانال هواشون موشک سمی می‌زنن...
نوبت مجید نبود که اونجا باشه...
داوطلب شده‌بود جای یکی دیگه بره...
چنان می‌کوبن که کسی نتونه کمکشون کنه...
لحظات آخر تو بیسیم روضه حضرت‌زهرا(س) می‌خوندن...
پیکر‌هاشون سالم بود...
انگار خواب باشن...
فقط به‌خاطر گاز سمی و خفگی، خون از بینی و دهنشون بیرون زده‌بود...»* 
احساس می‌کنم نفسم سخت بالا می‌آید.
برادر شهید تعریف می‌کند: «بچه‌هاش 10 روزی می‌شد که ندیده‌بودنش. دختر ۱۱‌ساله شهید که خیلی دلتنگ باباش بوده، بعد از شهادت خوابشو می‌بینه. برادرم از لحظه شهادتش به‌بعد رو نشونش میده و تعریف می‌کنه چه اتفاقی براش افتاده؛ مثلا صف شهدای همراه باباش رو می‌بینه که به جای۴۲ نفر، ۶۲ نفر بودن. چند روز بعد، وقتی اسم شهدای اون روز هوافضا توی خبر‌ها اعلام میشه، ما تعجب می‌کنیم که دقیقا ۶۲ نفر هستن. یعنی غیراز اون ۴۲‌نفر داخل تونل، ۲۰ نفر دیگه هم همون روز توی موقعیت‌های مختلف شهید شده بودن.» 
خواهر شهید لبخند می‌زند: «پیکرش سالم موند چون به همسرش قول داده‌بود. خانومش توی تشییع بهش می‌گفت: رفیق خوش‌قول، همونطور که قول داده‌بودی برگشتی تا یه‌بار دیگه ببینمت.»‌  مداح که روضه «حضرت علی‌اکبر(ع)»‌ را می‌خواند، سنگینی قلبم اشک می‌شود و از چشمانم سرازیر می‌شود.

این خبر را به اشتراک بگذارید