حمله به خیابان ایران
گزارش میدانی خبرنگار همشهری از حمله موشکی به محله خیابان ایران و موجی از همدلی که میان مردم ایجاد شد
الناز عباسیان | روزنامهنگار
چند ساعتی به غروب جمعه -15 اسفند- مانده بود و هنوز نور کم جان آفتاب بر خانههای محله قدیمی ایران در تهران میتابید که ناگهان سکوت محله با 3 انفجار مهیب در هم شکست. ساعت از 4 گذشته بود و بسیاری از ساکنان خود را برای افطار شانزدهمین روز ماه رمضان آماده میکردند اما با صدای انفجار شوکه شدند. انفجارها آنقدر شدید بودند که چند خانه به طور کامل تخریب شدند و آن خانههایی هم که در ظاهر سالم ماندند، با تخریبهای جدی روبرو شدند.
بسیاری در همان لحظات اولیه تلاش کردند تا خود را به نقطه شنیده شدن صدای انفجار برسانند، اما نیروهای امدادی و بسیج زودتر از مردم و سوار بر موتور خود را به محل انفجار رسانده بودند و نواری زرد که روی آن کلمه خطر نوشته شده بود، میان مردم و محل حادثه حائل شد. خیابان به سرعت پر شد از نیروهای امدادی، ماشینهای
آتشنشانی و نیروهای بسیج؛ هر کدام گوشهای از کار را گرفتند و تلاش کردند تا موج جمعیت مردم که با هراس و اضطراب نظاره گر بودند را آرام کنند.
لحظات نفسگیر خروج
دقایق اولیه حمله موشکی با اضطراب در مورد وضعیت آنهایی که در محل انفجار بودند و هراس حمله دوباره گره خورد. هر لحظه جمعیت بیشتری از اهالی و آنهایی که آشنایی در کوچه منتهی به محل انفجار داشتند، خود را به نبش کوچه معتمدالملک در خیابان ایران میرساندند.
نوارهای زرد هشدار در نبش کوچه جا خوش کردند تا از تجمع بیش از حد جمعیت جلوگیری شود. با این حال، بسیاری از ساکنان محله که نگران همسایهها و بستگان خود بودند، تلاش میکردند خود را به آن سوی نوارها برسانند.
نیروهای امنیتی و امدادی که تجربه مدیریت چنین شرایطی را داشتند، با صبوری تلاش میکردند تا جمعیت را عقب نگه دارند. آنها بارها هشدار میدادند که احتمال ریزش آوار یا وقوع انفجارهای ثانویه وجود دارد و نزدیک شدن به محل حادثه میتواند خطرناک باشد.
خروج اولین افرادی که در این کوچه سکونت داشتند، نفسها را به سینه منتظران بازگرداند و برای لحظاتی از سطح التهاب کاسته شد. در میان جمعیت، نگرانی و هیجان گاهی باعث بروز تنش میشد. برخی افراد با اضطراب تلاش میکردند از محدوده تعیینشده عبور کنند و صدای فریادهای آغشته به اشک بود که مدام شنیده میشد. با این حال نیروهای امدادی و انتظامی ، مردم را به آرامش دعوت میکردند و تأکید داشتند که عملیات امدادرسانی در حال انجام است.
من پسرت هستم
گرد و خاک ناشی از انفجار هنوز در هوا پراکنده بود و صدای قدمهای امدادگران در میان آوار و دیوارهای نیمهفروریخته شنیده میشد. آنها با سرعت اما با احتیاط در حال جستوجو بودند تا ساکنان را از خانهها خارج کنند تا اگر کسی زیر آوار گرفتار شده بود، به سرعت نجات پیدا کند.
پیرزنیکه توان حرکت سریع نداشت در میانه خانه آسیب دیده گرفتار شده بود، در میان تلاش اعضای خانواده برای خروج این سالمند، امدادگری به کمک آمد. پیرزن که به حساب و کتاب دینداری، علاقه چندانی برای کمک گرفتن از امدادگر نداشت اما با شنیدن یک جمله امدادگر همراه شد:«مادر، من پسرت هستم.»همین یک جمله کافی بود تا پیرزن به کمک امدادگر از پلههای خانه پایین بیاید و در میانه کوچه با کمک گرفتن از بازوان فرزندانش، مسیر چند متری کوچه را طی و از نوار زرد عبور کند.
همدلی به سبک ایرانیها
در آن سوی نوارهای زرد اما صحنه دیگری در جریان بود؛ صحنهای از همبستگی همسایهها. مردم محله که از کوچههای اطراف آمده بودند، تلاش میکردند به هر شکل ممکن به آسیبدیدگان کمک کنند. کسانی که از میان خرابیها عبور میکردند و از محدوده حادثه خارج میشدند، اغلب با پیشنهادهای کمک از سوی همسایهها روبهرو میشدند. خانوادههایی که خانههایشان سالم مانده بود، درِ خانههایشان را باز کرده بودند تا اگر کسی جایی برای ماندن ندارد، بتواند شب را در آنجا بگذراند.یکی از زنان ساکن محله که خانهاش در کوچه کناری قرار داشت، میگفت: «چند نفر که از محل حادثه بیرون اومدن، خیلی شوکه بودند. گفتیم اگر جایی ندارید، بیایید خونه ما.» در آن ساعات، بسیاری از خانههای محله به محل اسکان موقت همسایهها تبدیل شد.
از باران ترکش و شیشه سالم ماندیم
صبح روز بعد، با روشن شدن هوا، ابعاد خسارتها بیشتر مشخص شد. برخی از اهالی برای نخستین بار فرصت پیدا کردند با دقت به خانههای آسیبدیده نگاه کنند. دیوارهایی که فرو ریخته بود، شیشههایی که خرد شده بود و ترکشهایی که در دیوارها و درهای فلزی باقی مانده بود، نشان از شدت انفجار داشتند. در میان جمعیت، روایتها کمکم شکل گرفت؛ درست مانند ساکن یکی از خانهها که در مورد نجات معجزهآسای فرزندانش گفت:«شیشههای پذیرایی خانه ما، رو به کوچه بود. من هم با بچههام، اون قسمت خونه نشسته بودیم، وقتی اولین موشک خورد، تنها کاری که کردم، خودم رو روی بچههام انداختم و دراز کشیدم، نمیدونم بعدش چی شد. حالا که نگاه میکنم، میبینم که شیشهها خرد شدن و جای جای خونه، پر از ترکشه اما خدا خواست که ما سالم بمونیم.»