بازار هزار رنگ دورهگردها
کمی پایینتر از امامزاده یحیی میدان قدیمی و معروفی به اسم پستهبک قرار داشت با چندین کاسب خاص. وقاری وقتی از کاسبهای محله امامزاده یحیی حرف میزند، خاطراتش نه با تصویر، بلکه با بو و مزه شروع میشود: «درواقع میدان پستهبک میدان نبود، بلکه فضایی مستطیلیشکل با صندلی و نشیمنگاههای سنگی که اغلب ریشسفیدان محله آنجا مینشستند و اطرافش هم مغازه بود. یکی از این مغازهها جیگرکی معروفی بود و من هر وقت از مدرسه که میآمدم و از جلوی آن رد میشدم، بوی خوش جغور بغور آب از دهانم راه میانداخت. یکی دیگر از کاسبان، آقا صمد زغالفروش بود که برخلاف سیاهی زغالها، او و فرزندانش مو، ابرو و مژههای سپید داشتند. همچنین نزدیک همانجا مغازه لبنیاتی هم بود. میگفتند ماستبندی، ولی همهچیز داشت بهویژه خامه و سرشیرش فوقالعاده بود. هر وقت خامه میخریدم کنارش مربا هم میریخت. بیشتر مربای بارهنگ بود. میگفت: مربا هم بریزم کنارش؟ مربا کنار خامه، مزهاش عالی بود.» در کنار این خاطرات شیرین، ترس از آمپول در کودکی و داروخانه با وقاری همراه شده است. او میگوید: «یک داروخانه در همان میدان پستهبک بود و وقتی مریض میشدم، حتما باید آمپول میزدم.» خانم وقاری میگوید که فاصله خانهشان تا بازار زیاد نبوده، اما خریدها شکل امروز را نداشته است: «پاساژ که نبود. بیشتر مغازهمغازه بود، گذرگذر. هر گذر یک چیز میفروخت. خرید لباس عید مثل الان نبود. مادرم خودش لباس میدوخت. هر از گاهی بزاز با پارچههایی که داخل بقچه ریخته و به دوش گرفته بود، به محله میآمد و در خانه یکی از اهالی بساطش را پهن میکرد. جلوی در، بقچه را باز میکرد، انواع پارچهها را نشان میداد یا خرید کفش شب عید را بهخوبی به یاد دارم که میرفتیم میدان بهارستان. از آن راسته به سمت پایین، همه کفشفروشی بود. همچنین بخش مهمی از خریدهای روزمره هم از طریق دورهگردها انجام میشد و بسیاری از مایحتاجمان را از جلوی خانه میخریدیم. برای مثال آن زمان دورهگردان با دوچرخه توت سفید، لبو، میوه... میآوردند و ما بازار نمیرفتیم.»