شهادت همزمان با پیروزی انقلاب
آرش سلیمیفر؛ خبرنگار
شهید جابر سبحانی درست در روز ۲۲بهمنماه سال۱۳۵۷ در مقابل پادگان باغشاه(میدان حر فعلی) به شهادت رسید. درباره او بیشتر بخوانید.
فعالیتهای انقلابی او از سربازی شروع شد
شهید جابر سبحانی متولد سال۱۳۳۴ در شهرستان هریس از توابع استان آذربایجان شرقی بود که بعدها همراه خانواده به تهران آمدند. شهلا سبحانی، خواهر شهید در ابتدای صحبتهایش به حضور برادرش در اجتماعات مذهبی و تظاهراتهای پیش از انقلاب اشاره میکند؛ «۱۳ساله بودم که برادرم در تظاهراتها شرکت میکرد. جرقه مخالفتهای او علیه رژیم شاهنشاهی در خدمت سربازی زده شد. زمانی که سرباز بود روزه میگرفت و چون سحری به سربازها نمیدادند، زخم معده گرفته بود؛ ولی بااینحال دست از عقایدش برنداشت. او پیش از سربازی خیلی متوجه ظلم و فساد رژیم نبود و وقایع را از نزدیک ندیده بود. به همینخاطر وقتی از خدمت سربازی برگشت، متحول شد و بهصراحت گفت که میخواهد مقابل نظام فاسد شاهنشاهی بایستد.»
پدر خانواده بهخاطر عارضه سکته در جوانی از دنیا رفته بود و مادر و بعدها جابر جای او را برای اعضای خانواده پر کرده بودند. مرحومه پری محمدزاده، مادر شهید سبحانی، نهتنها مخالفتی با عقاید و رفتارهای پسرش نداشت بلکه او را به ایستادن در برابر ظلم و فساد حاکم بر جامعه تشویق میکرد. همچنین شهید سبحانی همیشه از مادرش میخواست از او راضی باشد و برایش دعا کند تا عاقبتبخیر شود. همینطور هم شد.»
شهادت هنگام تسخیر باغشاه
آن زمان ساکن محله جوادیه بودند. درست صبح روز ۲۲بهمن سال۱۳۵۷ بود که جابر طبق معمول خودش را برای شرکت در راهپیمایی آماده کرد و رفت. بهگفته اهالی، جابر همراه انقلابیون از پاسگاه اسلحه برمیدارد و به صف راهپیمایانی میرود که از جوادیه تا باغشاه (میدان حر فعلی) در حرکت بودند. گویا وقتی او و دیگران در حال تسخیر پادگان باغشاه بودند، یک بالگرد انقلابیون را تیرباران میکند. در این حال گلولهای به شکم جابر اصابت میکند و بهدلیل عدمانتقال مجروحان به بیمارستان، ساعتها بدن کمجانش روی زمین میماند. درنهایت پس از انتقال به بیمارستان مدائن بهعلت خونریزی شدید به شهادت میرسد.
خواهر شهید وقتی اینها را برای ما تعریف میکند، ناخواسته اشک در چشمانش حلقه میزند. لحظهای سکوت میکند و ادامه میدهد: «۲۲بهمن بود و صدای اللهاکبر از خانهها بلند شده بود. پیروزی انقلاب بود؛ اما من، مادرم و همسر جابر بیتابی میکردیم. نگران جابر بودیم چون شب شده بود و خبری از او نبود. دوستانش به بیمارستانها سر زدند. شهر اوضاع مناسبی نداشت و شرایط آشفتهای بر بیمارستانها حاکم بود. چند روز بعد که از پیداکردن برادرم ناامید شدیم، عکس جابر را با کمک فیروز، دوست صمیمی برادرم در روزنامه چاپ کردیم و کنار عکس نوشتیم: «پاسدار انقلاب، جابر سبحانی، هر کجا هستی، سلامت خودت را به خانوادهات اطلاع بده و آنها را از نگرانی بیرون کن.» پس از گذشت ۹روز با تلاش و پیگیری فامیل و همسایههای دلسوز، عکسی از شهید سبحانی در پزشکی قانونی رؤیت شد؛ عکسی با چهرهای خندان و سرزنده که هیچکس باور نمیکرد شهید شده باشد. یاد ندارم کسی از دست برادرم ناراحت شده باشد. ما بعد از شهادتش فهمیدیم که چقدر دستگیر مردم بوده و به آنها کمک میکرده است.»
او رفت و اعلامیهها ماند
شهلا سبحانی ادامه میدهد: «خانه ما پر بود از اعلامیهها و نوارهای سخنرانی امام خمینی(ره) که جابر مخفی کرده بود. قبل از پیروزی انقلاب، مأموران ساواک به خانه چندنفر از دوستان جابر ریختند و آنها را بهخاطر داشتن اعلامیه و نوار و عکس امام(ره) دستگیر کردند. به همینخاطر از جابر خواستیم احتیاط کند و اعلامیهها را جای دیگری مخفی کند. جابر دیوار بین خانه ما و خانه همسایه پشت کوچه را تخریب و یک مخفیگاه کوچک درست کرد. اعلامیهها و نوارهای سخنرانی و عکسهای امام خمینی(ره) را داخل مخفیگاه گذاشت. بعد با گچ و سیمان سوراخ دیوار را پر کرد. به ما قسم داد تا زمانی که زنده است به مخفیگاه دست نزنیم تا اینکه بعد از شهادتش سراغ اعلامیهها رفتیم و آنها را بیرون آوردیم.»
همسر شهید:
کاش پیروزی انقلاب را میدید
همسر شهید به نحوه آشنایی و ازدواج با شهید جابر سبحانی اشاره میکند و میگوید: «واسطه ازدواج ما برادرم فیروز بود. او خیلی جابر را قبول داشت و مرتب در خانه از رفتار و کردار خوبش صحبت میکرد. جابر کارگر زحمتکشی بود و مظلومانه به شهادت رسید. او در شرکت راهآهن کار میکرد و با قطار به شهرهای مختلف میرفت، ولی هیچوقت بهخاطر مسافرتهایش از خانواده و فعالیتهای سیاسی غافل نبود. در ماموریتهای کاریاش در شهرستان به مشارکت در پخش اعلامیه ادامه میداد و همین امر منجر به تعقیب او توسط ساواک شد. گاهی با خودم میگویم ای کاش جابر پیروزی انقلاب را میدید و بعد میرفت، اما بلافاصله از گفتهام پشیمان میشوم؛ چون میدانم که شهدا زندهاند و اگر آنها نبودند، این انقلاب پیروز نمیشد یا مردم باید سختی بیشتری تحمل میکردند.»