5 ساعت گدایی برای نجات پیکر شهید انقلاب
مادر شهیدان ادیبی از روزهای مبارزه با طاغوت در شهر ری میگوید
سارا نشلی | روزنامهنگار
نرجس عطارنژاد، بانوی انقلابی و مادر 2شهید، از وقتی خودش را شناخت، مبارز بود و همچنان پای ارزشها و اعتقاداتش ایستاده است. بانو عطارنژاد که مادر شهیدان امیرمنصور و محمدمسعود کاشانیادیب و همسر محمود کاشانیادیب است، در خانهاش همیشه کلاس درس اخلاق و دینداری تشکیل میشود؛ ازاینرو میان اهالی ری بیشتر به بانو کاشانیادیب معروف شده است. خودش میگوید: «از سال1342 فعالیتهای انقلابی جزو جدانشدنی زندگیام شد؛ از مبارزه با ساواک در اعتراض به قرارداد کاپیتولاسیون و تبعید امامخمینی(ره) به ترکیه گرفته تا پخش اعلامیههای ضدطاغوتی. لحظهبهلحظه زندگیام با خاطرات روزهای انقلاب و جنگ عجین شده است.»
زنان ری و بیسابقهترین تظاهرات تهران
بانو عطارنژاد صحبتهایش از روزهای مبارزه را اینگونه آغاز میکند :« زنان شهرری پا به پای مردان و گاه جلوتر از آنها در مبارزات شرکت میکردند. یادم میآید چندماه قبل از پیروزی انقلاب، حدود ساعت 8شب، در مسجد محله تکبهتک به خانمها خبر دادم که بعد از نماز به خیابان میرویم و تظاهرات میکنیم. ساعت 8و نیم خانمها جمع شدند و به سمت حرم رفتیم. در طول مسیر جمعیت به ما اضافه شدند. شعارمان یکصدا این بود: قسم به خون شهدا، شاه تو را میکشیم. ماجرای خونخواهی شهدای 17شهریور بود. جالب اینکه مردان هم به ما اضافه شدند و کمکم یکی از بیسابقهترین تظاهراتهای ری شکل گرفت.» هدایت بانوان و برنامهریزی برای مبارزات انقلابی از مهمترین بخشهای فعالیتهای عطارنژاد بود: «در 18دی سال1357 مردم شهرری با حرکتی انقلابی علیه رژیم استبدادی به خیابان ریختند و قیامی ماندگار را در تاریخ ایران ثبت کردند. آن روز تعدادی از جوانان شهید شدند. ساواک از پیکر شهدا نیز نمیگذشت. تعدادی از جوانهای انقلابی پیکر شهیدی را به مسجد پشت امامزاده حمزه(ع) منتقل کردند. این مسجد پنجرهای به سمت خیابان داشت و در معرض دید بود و به همین دلیل ممکن بود موقعیت لو برود. سریع به خانه رفتم و چادر پاره و کفش خاکی پوشیدم و جلوی پنجره نشستم و دستم را به نشانه گدایی دراز کردم. 4،5 ساعت به همان حالت آنجا نشستم. چند بار مأموران ساواک آمدند و پرسوجو کردند. خوشبختانه آن روز توانستیم با این ترفند پیکر شهید را از دست ساواک نجات دهیم.»
لگدهای ساواک پای منبر
عطارنژاد از کودکی مبارزه را آموخته بود و زمانی که ازدواج کرد و حتی باوجود بارداری باز دست از مبارزه برنداشت. او میگوید: «تابستان سال1342 بود. فرزندم را باردار بودم. شیخ انصاری از خطیبان بزرگ آن روزها در تکیه میدان کوچک شهرری سخنرانی میکرد. طبق عادت در نزدیکی منبر سخنرانی نشسته بودم. به ناگاه ماموران ساواک وارد شدند و همهچیز را زیر و رو کردند. بااینکه باردار بودم پای یکی از ساواکیها را گرفتم. در آن لحظه ساواکی دیگری با لگد به کمرم کوبید. دیگر چیزی نفهمیدم. گویی شکمم منقبض شده بود. به سمت خیابان دویدم. جنین دیگر تکان نمیخورد. دست روی شکمم گذاشتم و خطاب به فرزندم گفتم: مادرجان! خاکبرسرت، یک لگد برای امامحسین(ع) خوردی، مُردی! خوب بمیر. فدای سر بچههای امامحسین(ع). احساس کردم جنین حرکتی کرد. آن روز امیرمسعودم نهتنها نترسیده بود بلکه از همان روزهای جنینی درس مقاومت آموخت و عاقبت هم درراه خدا شهید شد.»
باید کر و لال میشدم
ساواک بارها برای دستگیری نرجس عطارنژاد تلاش کرده بود. بااین حال، هوش و ذکاوت نرجسخانم باعث شده بود، موفق نشود. او خاطرهای را دراینباره تعریف میکند: «سال۵۷ اعلامیه امام(ره) را در کوچه و خیابان ری پخش میکردم. آن روز خیابانهای ری شلوغ بود و نیروهای رژیم همهجا پخش بودند. اعلامیه را یکییکی زیر در خانهها میانداختم. بالاخره آن روز گیر افتادم، اما بهسرعت اعلامیهها را در چالهای که نزدیکم بود، انداختم. تصمیم گرفتم نقش یک زن کر و لال را بازی کنم. مأمور مرا به کلانتری برد. آنجا هرچه تلاش کردند حرفی نزدم. رئیسکلانتری به بقیه گفت: الآن از پشت سر یک گلوله مشقی شلیک میکنم آنوقت معلوم میشود که این زن حرفهایمان را میشنود یا خودش را به کر و لالی زده است. آن مرد احمق نفهمید که اگر کر و لال نباشم حرفهایش را شنیدهام. گلوله که شلیک شد از جایم تکان نخوردم. بالاخره آزادم کردند.»
تکتیرانداز جبهههای حق علیه باطل
بانو عطارنژاد بعد از انقلاب در بحبوحه جنگ تحمیلی در گردان فاطمهالزهرا(ع) از اعضای کلیدی محسوب می شد. او می گوید: «آن روزها کوه بیبی شهربانو در شهرری به پایگاه آموزشی نظامی برای زنان جنوب تهران بدل شده بود. دوره آموزشی تیراندازی از مهمترین آموزشهای این گردان بود. اعضای این گردان بعد از اتمام دورههای آموزشی با سیستم دفاعی ورزیده وارد شهرهای مرزی ایران شدند. اکیپ ما علاوه بر دفاع رزمی، هدف بزرگتری داشت و آن ترویج فرهنگ اسلامی بین شهرهای جنگزدهای بود که تعداد زیادی از خانوادههای خود را از دست داده بودند. در شهرهای مرزی بارها دست به اسلحه شدیم برای حمایت از خانوادههای جنگزده و حتی جان خودمان. در سالهای پایانی جنگ به دلیل تیراندازی ماهرانهای که داشتم به سوریه اعزام شدم.در واقع آن روزها به زن تیرانداز رزمنده معروف شدم.»
خانه بانوعطارنژاد همچنان یک پایگاه انقلابی است. او در کلاسهای درس اخلاق و قرآنی خود راه نیک گذشته را ادامه میدهد و جوانان بیشماری مهمان هر هفته جلسات مذهبی او هستند.