عباس محبی تکنیسین هواپیمای جنگنده شد
عباس محبی در همان دوران کودکی مدتی به خاطر شرایط کاری پدرش که نظامی بود به روستای زادگاه پدری میرود و با خانوادهاش مدتی آنجا زندگی میکنند. بخشی از کودکیاش اما در روستای پدری میگذرد؛ جایی که نگاه او به جهان، قاببندی میشود: «میرفتم بالای تپه و از دید یک بچه 8-7ساله لانگشات میزدم. جانعلی و خاطراتش هم از همین روستا جان گرفت. گرد و خاک بود، اما ناشی از گلهها، گاو و گوسفند یا سر چشمه دعوا میشد و تعداد گوسفندها پای چشمه از اهالی روستا بیشتر بود. چند سال هم در روستا تحصیل کردم و به مدرسه رفتم. آن موقع صبحها به دانشآموزان شیرخشک هلندی میدادند. وقتی من این موضوع را برای بچههای تهران تعریف میکردم آنها هم تعجب میکردند، روستا منبع محصولات لبنی بود. ما شیرخشک میخوردیم. این شیر خشک هلندی را میریختند در دیگ و زیرش هیزم روشن میکردند.»
عباس محبی اولین قدم جدیاش را در ۱۶سالگی برمیدارد؛ وقتی با نوشتهای در دست، جلوی ساختمان رادیو میایستد: «آن زمان خانم پروین چهرهنگار فراخوان داده بود و من هم نوشتهام را جلوی رادیو بردم. خانم پروین چهرهنگار گفت میخواهی هنرمندها را ببینی؟ داشتم سکته میکردم و افرادی را که تا به حال فقط صدایشان را شنیده بودم، از نزدیک میدیدم.» دیدار با صداهایی که تا دیروز فقط شنیده بود، برایش رؤیاست؛ رؤیایی که بعدها به صحنه تئاتر مدرسه و نقش «جانعلی» میرسد؛ نقشی که خودش آن را چنین تعریف میکند: «جانعلی یک انسان ساده و صادق روستایی است؛ مثل بهلول. من هم با زبان طنز حرف مردم را میزنم.»
او قبل از اینکه بازیگر باشد، تکنیسین جنگنده اف4بود و همچنین در سالهای جنگ با همین زبان طنز به پناهگاهها میرفت تا بر دل همشهریانش مرهم باشد. او میگوید: «با گروهی به پناهگاههای شهر میرفتیم؛ مثل پناهگاه وزارت جهاد کشاورزی. بیرون موشک و بمب بود و ما سعی میکردیم در پناهگاهها بمب خنده باشیم.»