ناگفتههای اتاق ۲۳
تصاویر و اسناد کمتر دیدهشده از زندگی و مرگ غلامرضا تختی در موزه ملک به نمایش گذاشته شد
سحر جعفریانعصر | روزنامهنگار
از خانیآباد تا هتل آتلانتیک، کشتی گرفت و برنده همه آن کشتیها بود؛ حتی اگر طلا یا نقره و برنز نمیگرفت. جز کشتی آخرش در اتاق شماره23 هتل آتلانتیک (اطلس فعلی) که با مرگ، بُرد و باخت غلامرضا تختی، به صورت راز ماند. این روزها تصاویری کمتر دیده شده از این راز که 17دی هر سال بسیاری را کنجکاو میکند در نمایشگاه تختی، موزه ملک به تماشا گذاشته شده است.
نگو، غلام تنبل
«غلام تنبل... غلام تنبل...» این را هر بار یکی از خواهر و برادرهایش میگوید؛ گاهی خدیجه و نرگس و گاهی علی و مهدی. این را به غلامرضا، تهتغاری رجبخان و صغری خانم میگویند و خبر از جهان پهلوانی او و خوشاقبالی خودشان در پیوند نسبی با او ندارند. با این همه شوخی و خوشی، دل همگیشان از خط راهآهنی که از میان خانهشان میگذشت، خون است. درست مثل دل شیر که در طبقه دوم هتل آتلانتیک، خون شد و کیهان ورزشی، گزارشش را نوشت.
آتلانتیک، خشک است و عدد23 هم نحس
برای خیلیها آتلانتیک نه تنها دومین اقیانوس بزرگ جهان نیست که سالهاست خشکیده؛ درست از 17دیماه 1346نَمَش به هتل آتلانتیک در خیابان تختجمشید( طالقانی فعلی ) رسید؛ ولی برای این خیلیها، حالا هم که آتلانتیک، اطلس شده اطلس فقط همنام اطلس اساطیر یونانی (اسطوره تاب و توان) است و اگر نه که در صفت با هم فرق دارند. گواهشان عدد23 در هتل اطلس است که انگار نحسی13 را دارد یا همه آن چند هزار متر مربع مساحت هتل که تحمل وجود تختی را نداشت.
کاش زری، آخرین کشتی را میدید
آخرین کشتی را بدون تشک با مرگ گرفت در هتل اطلس؛ جایی نزدیکی ساختمان ساواک. زری (زری امیری، پیشخدمت هتل) اگر زودتر به در اتاق میکوبید شاید تنها تماشاگر این مسابقه بود. جهان پهلوان، بیجان روی تخت با کمی خون که از گوشه دهانش به ملحفه بالشت رسیده بود و چند کاغذ نوشته. تا کاغذ نوشتهها برسد به دست آقای دادستان و دکتر طباطبایی(رئیس وقت پزشکیقانونی) در سالن تشریح کارش را شروع کند، اشک امان بسیاری را برید. برعکس آن روزی که از رخت دامادی جهان پهلوان، همه شاد بودند و خندان؛ حتی آنهایی که توی دلشان یا زیر گوش هم پچپچ میکردند:«شهلا و غلامرضا، بههم میان؟»
به بهانه بوئینزهرا و گل
زلزله سال1341 انگار بیشتر از بوئینزهرا در پایین دست استان قزوین، تختی را ویران کرده که بیدرنگ آستین بالا میزند. پشتبند او، صد نفر، هزار نفر و خیلی بیشتر، آستین بالا میزنند برای زلزلهزدگانی که نه قوم و خویششان هستند و نه شاید کُشتی دوست داشته باشند. مثل آن مشتریها که شاید بعضیشان گل دوست نداشتند اما بهخاطر تختی از گلفروشیهای او هر روز، رُز ، ارکیده و مریم میخریدند. گل، بهانه خوشبویی است حتی برای امضا گرفتن از تختی یا حرف زدن از نیازهایی که آدم را عاصی میکند.
صندوق تختی
نیازشان را نامه میکردند و میانداختند به صندوق پستی در محله باغفردوس، حوالی خانه تختی. صندوق را همه به اسم صندوق تختی میشناختند. یکی دستش تنگ بود، یکی هم دلش تنگ. از جان برای جواب هر نامه مایه میگذاشت. کسی چه میداند شاید عادل آتان، بوریس کولایف و پیتربیلر (رقبایش) هم نامهای به صندوق او انداخته بودند.
پهلوان، داماد میشود
شهلا را یکبار دیده بود و همان یکبار هم برای
ضربه فنیشدن کافی بود. خبرنگاران تیتر زدند:«پهلوان داماد شد» و فردایش، همه روزنامهها فروش رفت؛ نه از سر آن تیتر و گزارش که از برای تختی که مردم دوستش داشتند.
امان از عکسهایی که خوب برداشته نمیشوند؛ تارند یا زاویهشان اشکال دارد یا هر چیز دیگری. تختی دلش با خانواده، کشتی و مردم بود؛ نه سیاست و شهرت پوشالی. این از جای خالیاش در پوستر فیلمهای بفروش و ویرانیهای بوئینزهرا پیداست.
