سکوت برهها
قهرمان بیمانند
فیلم «سکوت برهها» از کتابی به همین نام نوشته توماس هریس اقتباس شده است. این کتاب در سالهای پایانی دهه 80میلادی از پرفروشترین کتابهای آمریکایی بود. جین هاکمن، بازیگر سرشناس حق سینمایی این کتاب را خرید تا نخستین فیلمش را کارگردانی کند اما پس از مدتی قید آن را زد و آن را به اوریون پیکچرز فروخت و آنها هم این فیلم را به جاناتان دمی سپردند که خودش معتقد بود، «من اگر بودم فیلم را دست آدمی مثل خودم نمیدادم! » ابتدا قرار بود میشل فایفر نقش اصلی را ایفا کند اما فایفر اعلام کرد که نمیتواند با سیاهی و تلخی مسلط بر فیلمنامه کنار بیاید و کناره گرفت تا نقش به جودی فاستر برسد. جودی فاستر که میخواست برای این نقش آماده شود، در تمرینات روزانه کارآموزهای اف بیآی شرکت میکرد و تمام تلاشش را میکرد تا خودش را با فعالیتهای ذهنی و بدنی نوآموزها همگام کند. فاستر درباره این فیلم و نقش خود پیش از این گفته است: «سکوت برهها» فیلمی است داستانی و شخصیت محور و همین آن را از فیلمهای اسلشر متمایز میکند. چیزی که در مورد کلاریس استارلینگ دوست دارم این است که شاید نخستین باری بود که قهرمان زنی میدیدم که نسخه زنانه آرنولد شوارتزنگر نبود. زنی با لباسهای بدننما نبود که اسلحه بهدست این ور و آن ور میدود. کلاریس یک انسان است و ضعفهایش، احساساتی بودنش و شهود و آسیبپذیریاش همه حین مبارزه همراهش هستند. به گمانم پیش از این قهرمان زنی مانند او وجود نداشته است. ماجراهای این فیلم از آنجا آغاز میشود که شخصیت کلاریس استارلینگ دانشجوی جوان آکادمی پلیس، مأموریت مییابد درباره قتلهای زنجیرهای و فجیع دختران جوانی که پوستشان پس از قتل کنده شده، از دکتر روانپزشک آدمخواری به نام هانیبال لکتر که در زندان است اطلاعاتی کسب کند. دکتر لکتر اطلاعات سربسته و ناقصی به کلاریس میدهد و بعد با کشتن 2پلیس محافظش و جا زدن خودش به جای یکی از آنان میگریزد. کلاریس نیز با کنار هم گذاشتن اطلاعات و تجزیه و تحلیلشان، به هویت قاتل پی میبرد و در رویارویی نهایی او را میکشد. جاناتان دمی درباره این فیلم گفته است: «سکوت برهها» فیلمنامه خیلی خوبی داشت و خوشحال بودم که هیچ جنبه طنزی هم ندارد؛ چرا که ساختن فیلم خوب، خودش به تنهایی سخت است و ساختن فیلم خوب کمدی از آن هم سختتر است. بهخاطر نبود جنبههای طنز، احساس آزادی میکردم.