من مرد تنهای شبم
آقا رضا آخرین شبگرد کوچههای تهران مردم محله را وقت سحر با آواز عاشقانه بیدار میکند
سودابه رنجبر| خبرنگار:
شبگرد است. نیمههای شب در کوچهپسکوچههای محله میچرخد و آواز میخواند. این روزها کار و بارش سکه شده است. اهالی به او سفارش میکنند که تا سحر نشده ما را بیدار کن. آقا رضا همه شبهای سال را شبگردی میکند اما شبگردی در ماه مبارک رمضان حال و هوای دیگری دارد. انگار به یکباره زمان به عقب برمیگردد؛ به موقعی که شبگردها و لوطیهای محله در کوچهها راه میرفتند و از قِبَل آنها یک محله امنیت داشت.
همسایهها به امید صدای شبگرد میخوابیدند و هیچوقت خواب نمیماندند برای خوردن سحری در ماه مبارک رمضان. حالا «رضا اصفهانی» آقا رضا شبگرد محله نفرآباد در دورهای که رسم و رسوم قدیم رنگ باخته باز هم در کوچههای تنگ و باریک و تاریک شهرری با چراغی در دست راه میرود و داد میزند: «سحر شده... خواب نمونید!»
آقا رضا شبگرد از انتهای کوچه میآید. کمی پایش را میکشد. چوب دستیاش را عصا میکند و نزدیکتر میشود. نوار سبز رنگی به چوب دستیاش بسته است. میگوید: «این سبزی که به چوب دستیام بستهام بریدهای از خیمه سبز در تعزیه امام حسین(ع)است. در شبهای تاریک و خلوت به آن تکیه میکنم.»
چوب دستی را که در دستش میگیرد نگینهای رنگی انگشتریهایش کنار هم ردیف میشوند. سر به زیر است و لبخندی گوشه لبش دارد. ۶۰ سال از خدا عمر گرفته و به قول خودش «در این کوچه به دنیا آمدهام ودراین کوچه میمیرم». بریده بریده حرف میزند اما گرم و مهربان. کوچک و بزرگ وقتی ازکنارش رد میشوند به او سلام میکنند؛ او هم به گرمی عرض ادب میکند. انگار هیچکس نیست که او را در این محله نشناسد؛ محلهای که دیرینگی و بافت فرسوده آن بارها سوژه روزنامهها شده است.
محلهای که شبگرد میطلبد
محله نفرآباد یکی از قدیمیترین محلههای شهرری است که به دلیل همجواری با آستان حضرت عبدالعظیم(ع)و قرار گرفتن درطرح توسعه حرم طی سالهای اخیر بهصورت دندانهای تخریب شده و هیچ نوسازی در این محله انجام نمیشود. وقتی در این محله قدم میزنید تصور میکنید در یک شهرک سینمایی قرار گرفتهاید؛ با کوچهپسکوچههای تودر تو، خانههای کاهگلی و درهای کوبهای شکل عهد قجری. آداب و رسوم نیز مثل ظاهر این محله همچنان اصالت خود را حفظ کردهاند. البته ناگفته نماند تنها به دلیل فرسودگی این محله و پناهنده شدن اراذل و اوباش به خانههای مخروبه این محله، شغل شبگردی در نفرآباد احیا شد.
آقا رضا شبگرد عادت داشت شبها بیدار بماند و بنا به درخواست اهالی داوطلب شد تا در کوچهها قدم بزند و با حضورش غریبهها را از محله فراری دهد تا نفرآبادیها با امنیت بیشتری شب را به صبح برسانند؛ البته در ماه مبارک رمضان وظیفه آقارضا سنگینتر میشود و اهالی را وقت سحر از خواب بیدار میکند.
صدای آوازی که امنیت میسازد
میپرسیم: «خانهات کجاست؟» میگوید: «آسمان هفتم.» میگوییم: «آسمان هفتم کجاست؟» میگوید: «شبها در آسمون هفتم هستم! وقتی شبها تنها با این چوب دستیام در کوچهها قدم میزنمگویی در این دنیا نیستم. برای خودم بلند بلند شعر و ترانه میخوانم و در کوچهها راه میروم. گاهی صدای مرحوم مادرم در گوشم میپیچد که میگوید: رضا بیا خانه. 10ساله بودم که مادرم از دنیا رفت.»
آقا رضا شبگرد نه اهل قداره کشیدن است، نه دعوا و مرافعه. تنها صدای آواز عاشقانه او در کوچههای تاریک و باریک است که غریبهها را فراری میدهد. وقتی میخواند: «از کوچهمون تا خونهمون یه راه باریکیه/ وقتی میخوام برم خونه ظلمت تاریکیه/ در این تاریکی شهر، وقتی قدم میذارم/ عذاب مُردنم را به خاطر میارم/ حالا زوده ناامید بشم من/ تا دنیا دنیاست عاشقم من...»
میپرسیم: «چطور شد که شبگرد شدی؟» میگوید: «گذشتهها گذشته.» اما آوازه عاشقی آقارضا انگار روی خشت خشت دیوارهای این محله نشسته. همه اهل محله میدانند که وقتی دختر همسایه دست رد به سینهاش زد دیگر هیچوقت به خواستگاری هیچ دختری نرفت و شبگردی را پیشه دل از دست رفتهاش کرد. میپرسیم: «تا به حال از این چوب دستی استفاده کردهای؟» میگوید: «چوب دستی را فقط در هوا میچرخانم. من حتی نمیتوانم پایم را روی یک مورچه بگذارم! صدای آوازم تنها سلاح من است. وقتی شبها ببینم غریبهای در محله پرسه میزند بلندتر آواز میخوانم که بدانند یکی بیدار و مراقب محله است. در ماه مبارک رمضان وظیفهام سنگینتر میشود. همسایههایی را که سفارش کردهاند با ضربه این چوب دستی به پنجرهشان بیدار میکنم که خواب نمانند و بدون سحری روزه نگیرند.»
همسایهها به آقا رضا کمک میکنند تا دخل و خرجش جور درآید اما خودش هیچوقت از مردم هیچ تقاضایی نمیکند. او تنها در خانه پدریاش زندگی میکند. میگوید: «من میدانم ماه مبارک چه برکتی دارد. شبها که بیدار هستم میبینم آنها که دستشان به دهانشان میرسد شبانه غذای یک خانواده را کنار در منزلشان میگذارندو بدون اینکه شناخته شوند از همان راهی که آمدهاند میروند. این روزها سینهام پر از راز است؛ رازهایی که در پناه تاریکی شب پنهان مانده. من امانتدار مردم هستم.»
آقا رضا دلش گرم به این روزهای ماه مبارک است وقتی در کوچه داد میزند: «سحر شده خواب نمونید.» با روشن شدن تک تک چراغ خانهها و سو سو زدن نور پنجرهها باز هم امید در دلش زنده میشود و به برکت ماه مبارک از تنهایی شبانه بیرون میآید و باز هم در کوچههای تاریک و تنگ قدم میزند و میخواند: «حالا زوده ناامید بشم من/ تا دنیا دنیاست عاشقم من...»